ریشه های تورم و اصلاح حکمرانی از زبان علی مدنی زاده

این گفت و گو با علی مدنی زاده استاد دانشگاه شریف خیلی خواندن دارد. ریشه های تورم را به خوبی توضیح می دهد. نکات برجسته بخش اول را که مربوط به تورم است در اینجا می آورم:

عامل اول به ساختار بانک مرکزی ایران در پنج، شش دهه‌ای که از تاسیس آن گذشته برمی‌گردد. در این ساختار، صرف کنترل تورم به عنوان هدف بانک مرکزی تعیین نشده، بلکه اهدافی چون حمایت از رشد اقتصادی و تولید و امثال آن نیز به عنوان مسوولیت‌های این بانک برشمرده شده است. … وقتی از روز اول چنین دوگانه‌ای برای بانک مرکزی تصویر شده و حاکمیت چنین مسوولیتی برای آن در نظر گرفته و علاوه بر این استقلال بانک مرکزی و شورای پول و اعتبار را هم تضعیف کرده، اینکه بانک مرکزی برای حفظ سطح تولید مجبور به چاپ پول شود، اتفاق دور از انتظاری نیست.

[توضیح من: آنچه در عملکرد بانکهای مرکزی کشورهای پیشرفته به عنوان وظیفۀ بانک مرکزی در حفظ رشد اقتصادی مطرح می شود با چاپ پول خیلی فرق دارد. هدف اصلی تنظیم سیاست پولی این است که سطحی از تعادل را بین دسترسی به پول و تورم نگاه دارد که سطح فعالیتهای اقتصادی را حداکثر کند. در حالی که صرف چاپ پول برای تامین اعتبار اولین جایی را که ضربه می زند، تولید است]

نکته دیگر در مورد بانک مرکزی، بی‌بهره بودن آن از ابزارهای سیاستگذاری پولی است. بانک مرکزی ایران برای سال‌های طولانی ابزاری مثل عملیات بازار باز و خرید و فروش اوراق را در اختیار نداشته است. حال آنکه بانک‌های مرکزی دنیا وقتی نقدینگی ایجاد می‌کنند و پایه پولی را بالا می‌برند، هر زمان که لازم بدانند با ابزارهای در اختیارشان می‌توانند آن را به سطح قبلی برگردانند. ولی بانک مرکزی ایران تا همین اواخر این امکان را در اختیار نداشته و در نتیجه اگر به هر دلیلی رشد پول اتفاق می‌افتاده، امکان بازگرداندن آن و اجرای سیاست انقباضی به سادگی وجود نداشته است.

عامل دوم رشد نقدینگی که به موضوع «تقاضای پول» در اقتصاد ایران مربوط می‌شود، کسری بودجه دولت است که تورم مزمن را به بانک مرکزی تحمیل کرده است. البته بودجه را نباید فقط در رقم بودجه مصوب مجلس دید؛ چراکه در اقتصاد ایران حجم عظیمی از عملیات فرابودجه‌ای وجود دارد که خارج از سقف بودجه (برای مثال در قالب زیان شرکت‌های دولتی یا سود بدهی‌های پرداخت‌نشده و…) انجام می‌شود و اثر آن به‌طور مستقیم و غیرمستقیم روی ترازنامه بانک مرکزی تخلیه می‌شود.

نوع دیگری از عملیات غیرشفاف بودجه‌ای از جنس یارانه است که عمومیت بیشتری دارد. در کشور ما قانونگذار همیشه فکر می‌کرده اگر کالایی را به قیمت ارزان در اختیار مردم قرار دهد، به زندگی آنها کمک می‌کند. … در ظاهر دولت یک کالا یا خدمت ارزان به مردم می‌دهد، اما هزینه آن در قالب زیان شرکت دولتی مزبور به بانک‌ها منتقل شده و سپس به بانک مرکزی تحمیل می‌شود و به شکل تورم نمود می‌یابد. دولت‌ها برای اینکه یک قیمت را برای مردم ارزان‌تر نگه دارند، به‌طور غیرمستقیم چند برابر تورم به آنها تحمیل می‌کنند….

تا وقتی این تفکر غلط بین نمایندگان مجلس و دولتمردان ما وجود دارد که «برای خدمت به مردم، باید کالای ارزان به آنها بدهیم، حتی به قیمت اینکه سه برابر آن را جای دیگری از جیبشان بزنیم» برون‌رفتی از این وضعیت نخواهیم داشت.

[این گفته خلاصۀ روش حکمرانی در ایران است. به این بیافزایید که کالای ارزان را همگان به طور برابر مصرف نمی کنند (نمونه اش بنزین و گاز و برق و آب) آن قیمت سه برابری را همگان به طور برابر نمی دهند، چرا که افرادی که دارایی دارند بیشتر در برابر تورم مصونیت دارند]

علاوه بر اینها، مساله ناکارایی‌های شرکت‌های دولتی هم وجود دارد که خود را در قالب زیان به‌طور غیرمستقیم به بودجه تحمیل می‌کند. چه بسیار هزینه‌ها و پرداخت حقوق‌ها و استخدام‌هایی که در شرکت‌های دولتی صورت می‌پذیرد، بی‌آنکه بهره‌وری خاصی داشته باشد. زیاندهی این شرکت‌های دولتی همگی به دولت تحمیل شده و از بودجه عمومی دولت برداشته می‌شود.

 

سامانۀ همه چی

وزیر جدید به سلامتی انتخاب شد و رفت سرِ کار. البته «سرِ کار» رفتن این وزیر ممکن است واقعاً سرِ کار گذاشتن او باشد با این ماموریت جدید.

ماموریت جدید این است: «رئیس‌جمهوری در این ماموریت جدید، زنجیره کامل تامین و توزیع شامل تولید، صادرات و واردات کشور را هدف قرار داده تا با رصد و پایش این زنجیره، از مرحله ثبت سفارش تا توزیع کالا در فروشگاه‌ها و فراهم‌سازی دسترس همگانی، مراحل ورود، توزیع و موجودی کالا زیر ذره‌بین قرار گیرد.»

یعنی هر جوری که به این ماموریت نگاه کنید، یک جای کارش می لنگد. اول، در اقتصادی به بزرگی اقتصاد ایران با این همه فعالیت این کار مطلقاً غیر ممکن است. دوم، حتی اگر در جایی این امکان باشد، آن جا ایران نیست که دولت مثلاً حتی نمی داند چند تا شرکت دولتی دارد و شرکتهایش چه کار می کنند و چقدر خرج و برج دارند. سوم، حتی اگر در ایران امکان این موضوع باشد، آنقدر هزینه بر است که دولت باید نصف بودجه اش را بگذارد برای خرید «ذره بین» و استخدام شرلوک هلمز. چهارم، حتی اگر همۀ این کارها شد و این سامانه هم راه افتاد، تازه می فهمند که این سامانه بجز پول کلانی که از خزانه به جیب شرکت طرف قرارداد رفته، و شاید خوش آمد رئیس جمهور، هیچ فایده ای برای هیچ کسی ندارد و هیچ مشکلی را از این اقتصاد آشوب زده حل نمی کند.

اگر خوش شانس باشیم، این طرح هم مثل خیلی از طرحهای دولتی می شود ناندانی چند نفر و نتیجه اش هم می شود یک سامانه با صفحه ای پر از عکسهای بازدید مسئولان و صفحه هایی یا پیام under construction!

 

آموزش اقتصاد در ایران

گفت و گویی داشتم با دوستان تجارت فردا در بارۀ آموزش عمومی اقتصاد در ایران که در شمارۀ 371 منتشر شد.

چرا آموزش مفاهیم اقتصاد در سنین پایین و در نظام آموزش رسمی اهمیت و ضرورت دارد؟

من صد درصد موافق این گزاره نیستم و نمی‌دانم که آیا دنیا هم واقعاً به چنین نتیجه‌ای رسیده است یا خیر. تا آنجا که اطلاع دارم در آمریکا، بعضی از دبیرستان‌ها دروس اقتصاد را ارائه می‌دهند و بعضی‌ها هم اقتصاد ندارند چون برگزیدن دروس تا حدی به اختیار مدارس است. یعنی آموزش اقتصاد در بعضی مدارس صورت می‌گیرد و در برخی خیر. چیزی که می‌توانم بگویم این است که شما وقتی دارید در سطح ابتدایی و حتی راهنمایی یا دبیرستان آموزش می‌دهید، به جز یکسری دروس مثل خواندن، نوشتن و ریاضی که ابزارهای ضروری برای زندگی امروز است سایر علوم را هم آموزش می‌دهید؛ مثل تاریخ، جغرافیا و حتی اقتصاد. ولی آن چیزی که به نظرم مهم‌تر است روش علمی است، نه محتوای درس. مثلاً اینجا در علوم طبیعی، شیوه تدریس آن است که پدیده را به دانش‌آموز معرفی می‌کنند و بعد از او می‌خواهند آن را تشریح کند، توصیف کند، یا درباره آن بنویسد. برای آنکه بچه‌ها علت و معلول را در پدیده‌ها کشف کنند، چارچوب روشنی دارند. این کمی فراتر از آموزش است، در واقع روش برخورد با پدیده و اندیشیدن درباره آنهاست. در مورد علوم اجتماعی هم به همین ترتیب، تشخیص رابطه علت و معلولی، چارچوب درست فکر کردن و ابراز کردن آن، شرح دادن و توان نوشتن درباره آن، چیزهایی است که آموزش داده می‌شود. به نظر من اینها مهم‌تر از آن است که شروع کنیم به تدریس اقتصاد تا وضعیت اقتصادی خوب شود! من بین آموزش اقتصاد و بهبود وضعیت اقتصاد رابطه علّی روشنی نمی‌بینم.

  اما در اغلب متون مربوط به سواد اقتصادی تاکید می‌شود که اگر ما نوجوانان را با مفاهیم اقتصادی آشنا نکنیم آنها را از ابزاری که در آینده می‌تواند سبب تحرک اجتماعی‌شان شود محروم کرده‌ایم.

ببینید، یکسری مفاهیم و ابزارها اگر در دوران دبیرستان در اختیار دانش‌آموزان قرار داده شود -که این ابزارها فقط مختص اقتصاد هم نیستند- طبعاً برای آینده آنها موثر و مفید خواهد بود. مثلاً اگر بچه‌ها بتوانند حسابداری را فراتر از محفوظات و به صورت کاربردی یاد بگیرند قطعاً به دردشان خواهد خورد. یا بالاخره توانایی فهم یکسری مفاهیم از طریق دروس کاربردی چیزی است که سیستم آموزشی موظف است آموزش بدهد و اقتصاد هم بخشی از آن است. طبیعتاً من با این حد از آموزش مخالفتی ندارم و آن را مفید هم می‌دانم. ولی اینکه به‌طور اخص بگویم چون من اقتصاد خوانده‌ام بقیه هم باید اقتصاد بدانند و مثلاً تاریخ یا جغرافیا تا این اندازه مهم نیست؛ نه، واقعاً این‌طور فکر نمی‌کنم.  یکسری دروس کاربردی مثل فاینانس هستند، که اینجا در سطح دانشگاه تحت عنوان «فاینانس خانواده» تدریس می‌شوند. خب اگر این محتوا در سطح دبیرستان هم ارائه بشود،‌ اثر مثبت آن بیشتر می‌شود زیرا فرد دیگر هر حرفی را باور نمی‌کند. می‌دانید منظورم چیست؟ مثلاً وقتی در دبیرستان درس بهداشت ارائه می‌شود شما با اصول اولیه سلامت و بهداشت آشنا می‌شوید، بعد مثلاً هر ادعایی را درباره درمان کرونا باور نمی‌کنید. اقتصاد هم یک چنین چیزی است دیگر؛ وقتی شما با مفاهیم بنیادی آشنا باشید هر کس، هر حرف نادرستی درباره تورم و سلطان گوشت و… زد، به آسانی باورش نمی‌کنید.

  اگر تا همین اندازه به اهمیت آموزش مفاهیم اقتصادی باور داشته باشیم به نظر شما چرا ضرورت این آموزش توسط خانواده‌ها یا نظام آموزشی ما درک نشده است؟

من خانواده‌ها را جدا می‌کنم. به نظر من خانواده‌ها خیلی معقول عمل می‌کنند و اگر لازم باشد که اطلاعاتی کسب کنند خودشان وقت و انرژی می‌گذارند و پول خرج می‌کنند و دنبال آن اطلاعات می‌روند؛ درنتیجه از این نظر من خیلی نگرانی ندارم.

اما در مورد نظام آموزشی با شما کاملاً موافقم. نظام آموزشی هنوز جا دارد که در سطح گسترده‌تری این اطلاعات را در اختیار خانواده‌ها بگذارد و این کار را با اصول و چارچوب محکم‌تری انجام دهد. مثلاً وقتی من خودم دبیرستانی بودم و می‌خواستم در مورد اقتصاد بخوانم، به جز یک مجله اطلاعات اقتصادی سیاسی واقعاً منبع دیگری در دسترس نبود. الان خوشبختانه تجارت فردا یا روزنامه دنیای اقتصاد را داریم و ده‌ها روزنامه و مجله اقتصادی دیگر هم وجود دارد. آن قسمتی که سیستم آموزشی باید کار بکند، طبیعتاً همیشه می‌شود بهبودهایی صورت داد. سیستم آموزشی در ایران مثل خیلی از سیستم‌های دیگر تا جایی که ما دوست داریم و انتظار داریم، فاصله زیادی دارد و بهبود در این زمینه خیلی موثر خواهد بود. البته سیستم آموزش دانشگاهی اقتصاد نسبت به دو سه دهه پیش که من وارد این حوزه شدم، خیلی بهتر شده است. دانشکده‌های اقتصاد، افراد خیلی داناتری دارند به این معنا که با علم روز در ارتباط هستند و مدام خودشان را آپدیت می‌کنند و با عموم هم از طریق مجلات و روزنامه‌ها در تماس هستند. اینها اتفاقات بسیار خوبی است، ولی در عین حال هنوز نتوانسته مانند برخی دانشکده‌ها مثلاً دانشکده پزشکی دانشگاه تهران مرجعیت پیدا کند. در مورد اقتصاد هنوز به آن قوت نرسیده‌ایم، برای اینکه جامعه اقتصادی ما هنوز به قوت جامعه پزشکی‌مان نیست. راه‌حلش تقویت نظام آموزشی است. به نظرم نباید خانواده‌ها را شماتت کرد، آنها خیلی خوب دارند سرمایه‌گذاری می‌کنند، ولی نظام آموزشی جای پیشرفت زیادی دارد.

  در این پرونده، ما به معرفی لئونارد رید پرداختیم. اقتصاددانی که از طریق بنیاد آموزش اقتصادی کوشید با آموزش مفاهیم اقتصاد آزاد به سطوح مختلف جامعه، هم به افزایش آگاهی‌های عمومی و هم اصلاح کژاندیشی‌های جامعه درباره اقتصاد کمک کند. چرا ایران لئونارد رید ندارد؟

ببینید، داستان آموزش اقتصاد در اینجا چیز دیگری است. مثلاً اقتصاددان‌ها در اینجا هنوز هم وبلاگ می‌نویسند؛ چیزی که در ایران کلاً منسوخ شده است و این اتفاق خوبی نیست چون وبلاگ برای گسترش یک دانش یا آگاهی، بسیار عمیق‌تر از شبکه‌های اجتماعی است. واقعیت این است که من اسم لئونارد رید را نشنیده بودم تا موقعی که شما نامش را گفتید. تصور می‌کنم در هر جامعه‌ای در یک برهه‌ای از زمان، یک فرد شاخص ظهور می‌کند که موقعیت زمانی و همه چیزها برایش فراهم است تا تلاشش را در یک جهتی به جریان بیندازد و یک کاری را که ماندگار و تاثیرگذار باشد انجام بدهد. به نظر من آقای رید دقیقاً در آن زمان چنین کاری کرده است. من اگر بخواهم مشابه آن را ذکر کنم، می‌توانم نام بزرگانی را بیاورم که موسسه عالی برنامه‌ریزی را در ایران در اواخر دهه 60 و اوایل دهه 70 راه‌اندازی کردند و ما میوه‌چینش بودیم و از آن بهره بردیم و تا آخر هم مدیون این بزرگان هستیم. به‌تبع این موسسه، بعداً موسسات دیگری مثل دانشکده‌های مدیریت و اقتصاد ایجاد شد و همه‌جا این اتفاق افتاد و مشتاقانی که می‌خواستند اقتصاد بخوانند از آنها بهره بردند. با دانشکده‌های کلاسیک اقتصاد، رقابتی ایجاد شد که هر دو وضعیتشان بهتر شد. نمی‌گویم در ایران اقتصاد نبود، ولی رقابتی که بین این موسسات جدید، دانشکده‌های جدید و دانشکده‌های استخوان‌دار کلاسیک ایران ایجاد شد، سبب شد که هر دو بهتر بشوند. همدیگر را نقد کردند و هر دو رشد کردند. در دهه 40 هم بزرگانی را می‌شناسیم که دکتر منوچهر فرهنگ یکی از نمونه‌هایشان بود. ایشان آن زمان در گسترش علم اقتصاد در سطح دانشگاه بسیار بسیار موثر بودند و به خاطر کارهایی که کردند نام بزرگی از ایشان به یادگار مانده است.

  بحث دیگر ما در مورد کارکرد سواد اقتصادی است. آیا تصور داشتن سیاستمداران آگاه بدون داشتن جامعه آگاه نسبت به مسائل اقتصادی امکان‌پذیر است؟ به نظر شما نبود این آگاهی عمومی تا چه اندازه مانع برنامه‌ها و سیاست‌های درست اقتصادی در ایران شده است؟

ببینید! انگشت شماتت را به سمت مردم گرداندن در مورد سیاست‌های اقتصادی ممکن است یک محمل کوچکی داشته باشد، ولی من اگر بخواهم تقسیم کنم 99 درصد تقصیر را گردن سیاستمداران و یک درصد آن را گردن مردم می‌اندازم. به دو دلیل. اولاً به نظر من افرادی که الان متولی تصمیمات اقتصادی هستند با آن مقدار دانش و توانایی‌ای که باید داشته باشند، کیلومترها فاصله دارند؛ در حالی ‌که فاصله دانش مردم با آگاهی مورد نیازشان تنها چند متر است. مثالی می‌زنم. وقتی پزشکی می‌خواهد عمل جراحی قلب باز انجام بدهد اصلاً لازم نیست مریض بداند دکتر باید کجا را ببُرد، کدام رگ را اول باز کند یا باید مواظب کدام عصب باشد. اینها جزئیاتی نیست که به درد مریض بخورد. کافی است به او بگویند عمل جراحی قلب باز برای این است که قلبت مشکل دارد و باید عمل کنی و بعد هم دارو بخوری.

  تصور نمی‌کنید ما در درک همین مسائل بنیادی هم با مشکل مواجه هستیم؟

بله، طبیعتاً همیشه جایی برای بهبود هست. به همین دلیل می‌گویم چند متر فاصله داریم. ولی 99 درصد داستانِ مشکلات اقتصادی ما این است که آن چیزی که سیاستمدار و تصمیم‌گیر اقتصادی بلد است و انجام می‌دهد، از آن چیزی که باید بلد باشد و انجام بدهد، کیلومترها فاصله دارد. یعنی شما در اقتصاد ایران می‌خواهید عمل جراحی قلب باز انجام بدهید، بعد دادید دست یک نفر که کفش را هم نمی‌تواند بدوزد! مباحثی که اخیراً به خاطر این بازار بورس پیش آمده که شاخص دارد بالا می‌رود و تحلیل آن، اینکه بازار ثانویه چه نقشی دارد و بعد مثلاً نقدینگی چه می‌شود یا به چه ابزارهایی نیاز دارید و آن را چطور باید کنترل کنید و کسری بودجه و…، من اصلاً بعید می‌دانم سیاستمدار بتواند یک تفسیر ابتدایی برای این داستان بنویسد. درنتیجه اجازه بدهید که من انگشت شماتت را به سمت سیاستمدار بچرخانم. برای اینکه ممکن است ما آموزش عمومی اقتصادمان یک چندمتری از آن چیزی که باید باشد عقب باشد، ولی اینجا جای ورود مردم نیست. این اصل در همه جای دنیا وجود دارد: «من کار خودم را می‌کنم، تو هم کار خودت را بکن.» این تخصصی شدن یا specialization که می‌گویند همین است دیگر. من که قرار نیست بدانم بازار ثانویه وام مسکن چطوری باید کار بکند. این کار سیاستگذار است.

  البته وقتی صحبت از سواد اقتصادی می‌شود، منظورمان آشنایی مردم با مسائل تخصصی حوزه اقتصاد نیست؛ یعنی انتظار نداریم که آنها یک اقتصاددان باشند. همین که برای درک برنامه‌های اقتصادی به یک آگاهی عمومی برسند کافی است.

در این حد من با شما موافق هستم. یک آموزش کاربردی اقتصاد در حدی که شما با مفاهیم کلی آشنا بشوید و بعد بشود با شما گفت‌وگو انجام داد را قبول دارم. ولی به شدت از این پرهیز دارم که همه چیز را گردن ناآگاهی مردم بیندازیم. در این 40 سال اخیر مدام گفته شده که چون مردم نمی‌فهمند ما باید یک جراحی بزرگ اقتصادی انجام بدهیم، ما هم نمی‌توانیم کاری بکنیم. اول باید مردم را آگاه بکنیم و بعد جراحی‌های بزرگ اقتصادی را انجام بدهیم.

  مثل داستان افزایش قیمت بنزین؟

دقیقاً. من به شدت با این مخالفم؛ یعنی به هیچ‌وجه ربطی به سواد اقتصادی جامعه ندارد. صد بار به شما گفتند که این کار را دو دهه عقب نیندازید! افزایش قیمت بنزین را شما عقب انداختید خب معلوم است که مخالفت‌ها یک جایی بروز می‌کند. اصلاً ربطی به قیمت بنزین نداشت؛ نحوه اجرایش اشتباه بود. این را متصل کردن به اینکه مردم نمی‌دانند بایستی قیمت انرژی زیاد بشود، به کلی انحراف از موضوع و برداشتن بار سنگین اشتباه از روی دوش سیاستمدار است. سیاستمدار اشتباه کرده، اشتباهات بسیار بزرگی هم کرده و وظیفه‌اش این است که اصلاحات اقتصادی را جوری طراحی بکند که این مشکلات پیش نیاید.

 در ضرورت سواد اقتصادی گفته می‌شود مردمی که به مفاهیم اقتصادی آگاه هستند در انتخاب سیاستمداران هم دقیق‌تر عمل می‌کنند. یعنی به کسانی رای می‌دهند که در برنامه‌ها و سیاستگذاری اقتصادی،‌ خطای کمتری دارد. با این گزاره موافقید؟

این مساله به‌طور کلی مصداق دارد و به‌طور اخص، خیر. یعنی اینکه اگر دانش اقتصادی مردم زیاد باشد طبیعتاً کسی نمی‌تواند بیاید به این وضوح و روشنی بگوید که چهار تا محتکر پدرسوخته را بگیریم اعدام بکنیم، قیمت‌ها پایین می‌آید! در این حد من کاملاً با شما موافق هستم. در ایران من در این حد قبول دارم که اگر سواد عمومی اقتصاد گسترش پیدا بکند، هیچ سیاستمداری به خودش این جرات را نمی‌دهد که بیاید و بگوید من تورم را با اعدام کردن محتکران کنترل می‌کنم. یعنی دست‌کم جلوی ادعاهای غیرعلمی و بی‌ربط گرفته می‌شود. اما همان‌طور که گفتم به معنای اخص مصداق پیدا نمی‌کند؛ یعنی جایی که به جزئیات سیاست‌ها مربوط می‌شود دانش اقتصادی مردم خیلی مهم نیست. اینها چیزی نیست که شما بخواهید خیلی تخصصی واردش بشوید و مثلاً بروید در دبیرستان‌ها تدریس کنید؛ مشکلی را حل نمی‌کند. مساله بیشتر به این برمی‌گردد که فضای بحثی که رسانه‌های جمعی ایجاد می‌کنند آنقدر گسترده باشد که مردم با مباحث روز آشنا شوند و مسائل مختلف اقتصادی به گوش‌شان برسد. حالا اینکه به‌طور اخص بدانند که فرآیند کنترل تورم دقیقاً چطور باید باشد، به نظر من تاثیری ندارد. وقتی سیاستمدار چندتا محتکر را می‌گیرد و اعدام می‌کند یعنی مشکل از جای دیگری است؛ چارچوب منطقی و چارچوب جامعه‌شناختیِ کار مشکل دارد.  به نظر من جامعه در حال حاضر به قدر کافی آگاه شده است. آنقدر این گفت‌وگوهای اقتصادی و اجتماعی گسترده بوده و فضای جامعه متحول شده که چارچوب منطقی در ذهن مردم شکل گرفته. دیگر بحث اقتصاد نیست. وقتی سیاستمدار می‌گوید قصابی را گرفته که چهار تن گوشت در قصابی‌اش بوده و نامش را می‌گذارد مفسد یا محتکر این دیگر با هیچ منطقی همخوانی ندارد؛ مردم هم کمی فکر کنند نمی‌پذیرند!

  به این ترتیب تصور می‌کنم شما آگاهی‌بخشی و اطلاع‌رسانی رسانه‌ها را بر آموزش اقتصاد در نظام رسمی، مقدم و موثرتر می‌دانید.

اگر مضمون صحبت ما مردم باشد، من با این گزاره کاملاً موافقم. دارون عجم اوغلو در یکی از سخنرانی‌هایش در دانشگاه ام‌آی‌تی می‌گفت کار یک دانشگاهی این است که یکسری مقاله می‌نویسد که فقط همکارانش می‌توانند بفهمند. بعد یکسری مطالب عمومی یا کتاب می‌نویسد که کسانی که دانش کلی اقتصادی دارند هم متوجه می‌شوند و این سبب گسترش مفاهیم اقتصادی در سطح جامعه می‌شود. بعد رسانه‌ها می‌آیند در مورد این کتاب‌ها مطلب می‌نویسند، با نویسندگان گفت‌وگو می‌کنند یا مطالب را برای دانش‌آموزان مدارس به زبان ساده‌تر تشریح می‌کنند. فرآیند گسترش سواد عمومی این‌گونه اتفاق می‌افتد. در نتیجه اگر قرار باشد در سطح عمومی مردم را با اقتصاد آشنا کنیم، رسانه‌ها نقش موثرتری دارند. اما بحث دانشگاه متفاوت است. در دانشگاه باید بین اعضای دانشگاهی رشته اقتصاد رقابت ایجاد شود تا بتوانند با یکدیگر بحث کنند و سبب ارتقای دانش شوند.

  بازگردیم به آموزش اقتصاد در مدارس. آیا ضرورت ندارد در نظام رسمی آموزش، دانش‌آموزان را با مفاهیمی آشنا کنیم که بعدها در اتخاذ تصمیمات مالی و اقتصادی زندگی به دردشان می‌خورد؟

به نظرم در این حد ضرورت وجود دارد که دانش‌آموزان دبیرستانی و دانشجویان غیراقتصاد در دانشگاه، همان‌قدر که لازم است که در مورد تاریخ و ادبیات چیزهایی بدانند، در مورد اقتصاد هم آگاهی کسب کنند. این همان General education یا دانش عمومی است. اینها علومی هستند که برای زندگی روزمره افراد لازم‌اند و ما در زمینه علوم اجتماعی هم باید آموزش آنها را گسترش دهیم. در این حد با شما موافقم که یکسری اصول عمومی اقتصاد مانند سایر علوم باید تدریس شود و پس از آن برای رسانه‌ها و گفتمانی که توسط آنها شکل می‌گیرد، نقش مهمی قائلم.

اجازه!

رئیس سازمان مدیریت گفته است «امروز حتی اجازه واردات یک کپسول دارو را به این ملت نمی‌دهند، هیچ بانکی حتی یک دلار هم با ما مبادله نمی‌کند».

آن وقت که می گفتید اگر ما نتوانیم نفت صادر کنیم هیچ کشور دیگری نمی تواند نفت صادر کند، باید فکر این روز را می کردید که برای یک کپسول اجازه بگیرید و «نه» بشنوید.

شماره 5000 دنیای اقتصاد

دنیای اقتصاد شمارۀ 5000 را منتشر کرد. دست مریزاد.

به شنیدنش می ارزد

این گفت و گوها میان اعضای پژوهشکدۀ هوور قطعا به شنیدنش می ارزد.

سیاست همین است، همیشه همین بوده است.

رئیس جمهور فرمودند: «الان ما در کشور‌های همسایه خودمان پول‌هایی داریم که بر آن قفل زده‌اند و پول ما را به خودمان تحویل نمی‌دهند. چرا که آمریکا تهدیدشان کرده است. شما در تاریخ هم نمی‌توانید چنین چیزی را ببینید که یک کشوری برای خرید دارو‌ها با پول خودش هم نتواند کاری کند و پول او را به خودش تحویل ندهند.»

شما در تاریخ معاصر از این چیزها فراوان دارید. آنقدر فراوان که در این سالهای اخیر خیلی ها مدام گفتند و شما نشنیدید. در آن دورانی که می گفتید اگر ما نتوانیم نفت بفروشیم، هیچکس نمی تواند بفروشد، افرادی که حتی کمترین آشنایی با سیاست بین الملل داشتند مدام گفتند که دوست و همسایه و پسرخاله در روابط بین الملل کشک است. اگر روابط بین الملل را نشناسیم و نتوانیم از آنها به نفع خودمان استفاده کنیم، با هیچ کشوری نمی توانیم مبادله کنیم، از جمله کشورهایی که میلیاردها دلارمان در بانکهایشان است و نیز کشورهایی که سالها است پول و نیروی انسانی خرجشان کرده ایم. منتظر باشید تا چند سال دیگر عراق و افغانستان هم مرزهایشان را برویمان ببندند و نه از ما کالا بخرند و نه به ما کالا بفروشند.

همچنین فرموده اند «این دولت فعلی آمریکا این‌قدر از انسانیت به دور است.» البته که دور است. کدام کشور و سیاستمدار نیست. انتظار «انسانیت» از سیاست داشتن نهایت نشناختن سیاست بوده است و هزینه اش را مردمی می دهند که نمی توانید برایشان حتی دارو بخرید.

گوشواره ها در بورس!

«نایب رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس: مردم خانه‌ها و گوشواره‌هایشان را فروخته‌اند و به بورس آورده‌اند/ وزیر اقتصاد باید پاسخگو باشد

کاظم موسوی: یک آقای روحانی با من تماس گرفت که دو ماه پیش خانه‌اش را یک میلیارد تومان فروخته و در بورس گذاشته و حالا قیمت آن به ۱۵۰ میلیون تومان رسیده است. خانمی گوشواره‌اش را فروخته و افرادی خودرو و خانه‌هایشان را فروخته‌اند و در بورس گذاشته‌اند. حق‌الناس را نمی‌شود خورد.

اگر هر کدام از بانک‌ها ۱۰ هزار میلیارد تومان به بورس بیاورند شاهد این مشکلات نیستیم. مردم از این مجلس انتظاراتی دارند. آن‌ها با مشکل ویروس منحوس کرونا، کمبود درآمد و بیکاری مواجه هستند. باید به مردم توجه کرد و وزیر اقتصاد نیز باید پاسخگوی مردم باشد.»

اگر فهم مسئولان از اقتصاد و بورس و بانک این باشد، هر کس ریالی دارایی دارد دودستی بچسبدش که باد نبردش. (و اگر فهمشان از حق الناس این باشد، هر کس هنوز ذره ای ایمان دارد هم دو دستی بچسبدش که طوفان می بردش)

شفافیت و دروغگویی

برای یک بار هم که شده با احمد توکلی موافقم که گفته: «باید بپذیریم که ما به مردم دروغ گفتیم که حالا مردم به این نتیجه رسیده و به ما می‌گویند «دروغگو»!»

البته این گفته را فقط از این بابت می آورم که احمد توکلی خود را اقتصاددان می داند و رئیس سازمان شفافیت، و البته نه از اقتصاد چیزی می داند و نه از شفافیت.

داستان زمینی که در یکی از بهترین مناطق تهران گرفته را چنین تعریف می کند: «فکر می‌کنم سال ۶۹ بود که به حضرت‌ آقا نامه‌ای نوشتم و پیشنهاد کردم با حمایت مالی، ۳۰۰ دبیرستان در کشور بنا کنیم و دانش‌آموزان مستعد، به‌ویژه از طبقات مستضعف را برای ورود به دانشگاه آماده کنیم. آقا فرمودند من توان مالی این کار را ندارم. بنده و آقای فرشیدی، وزیر اسبق آموزش و پرورش و امیری‌مقدم، عضو هیات علمی دانشکده علوم دانشگاه تهران تصمیم گرفتیم خودمان از کم آغاز کنیم. زمینی با کاربری آموزشی به مساحت کمی بیش از ۳ هزار مترمربع در سعادت‌آباد را شناسایی کردیم و از رهبری درخواست کردم از آنجا که موسسه وقف می‌شود و سهمی از ظرفیتش به خانواده‌های مستضعف که آنجا هم بودند، اختصاص می‌یابد و هزینه ساخت را از خیرین می‌گیریم و با نرخ دولتی اداره می‌کنیم، اجازه دهند بهای آن را به قیمت روز و بدون تخفیف در ۱۰ سال بپردازیم. ایشان به همان شروط پذیرفتند. ما هم تقریبا به همه شرط‌ها عمل کردیم. البته همین تقسیط امتیاز کمی نبود ولی یک وجب آن‌ هم ملک کسی نیست، البته اگر امروز بخواهم نظر مشورتی بدهم، ممکن است نظر دیگری بدهم.»

(در بخش نظرها به این موضوع واضح اشاره شده که برای مستضعفان دبیرستان می سازی چرا می روی در سعادت آباد می سازی؟ یا مستضعف نمی دانی چیست یا سعادت آباد نمیدانی کجاست! یا صورت مسئله را داری وارونه می کنی که البته همین آخری است و عنوان دروغگو را هم برای همین داده اند.)

اما این داستان سازمان شفافیت هم ماجرایی است. کافیست گوگل بکنید معنی شفافیت را تا ببیند چقدر برداشتش از شفافیت دور است. شفافیت این نیست که نامه بنویسی به یک مقام که بیا و شفاف باشد. مهمترین اصل شفافیت این است که قانونی قابل اجرا باشد برای (1) آشکار کردن اطلاعاتی که مربوط به عموم است (قاعده بر این است که اطلاعاتی که مربوط به عموم است باید در دسترس عموم باشد مگر اینکه در دادگاه بتوان ثابت کرد که آشکارشدنش خطر عمومی دارد) و (2) مجرم دانستن فردی که اطلاعات عمومی را در دسترس افراد عادی نمی گذارد (اصل پرسشگری).

توکلی مفاهیمی که در جوامع مدرن ایجاد شده است را دارد با چوب خط فکری خودش اندازه می گیرد و برای همین است که هر حرفی که می زند کار را بدتر می کند. مهمترین اصل حکومت بر مبنای قانون (در مقابل حکومت بر مبنای رابطۀ شخصی) «غیر شخصی بودن» است. فهم این اصل هم اتفاقا در مورد مدرسۀ توکلی صادق است: او می تواند 3000 متر زمین در یکی از بهترین مناطق تهران بگیرد و یک آدم معمولی نمی تواند. به همین دلیل ادعایش در مورد قانون و عدالت و برابری و شفافیت در نهایت یعنی کشک!

از حواشی سیاست

مهدی نصیری را یادتان هست؟ کیهان نویس قدیمی؟ متن زیر را توئییت کرده است (آخر متن را من برجسته کرده ام)

«فتاح به توصیه مشاوران انتخاباتیش خط مخالفتنمایی با گفتمان انقلابی مسلط را در مصاحبه اش برای جلب آرای اکثریت مخصوصا طیف خاکستری شروع کرد اما به دو دلیل خطا کرد و گویا بهایی سنگین پرداخت: اولا این شیوه برای جلب مردم دیگر کارآیی ندارد. ثانیا از این پس حضور حداقلی هم مقبول است.»

سیاست ایران پیچیدگیهایی دارد که فهم آن را برای افرادی که تخصصش را ندارند، مثل من، دشوار کرده است. اینکه چه اصولی پذیرفته شده است، کدام بخش آن علنی است و تبلیغ می شود، کدام بخش آن علنی است ولی تبلیغ نمی شود، کدام بخش آن پنهان است ولی اگر کسی بگوید مشکلی ندارد، و کدام بخش آن پنهانی است ولی اگر بگویی مشکل دارد، چیزی است که آنهایی که با حاکمان رفت و آمدی دارند خوب می دانند. 

به نظر من «از این پس حضور حداقلی هم مقبول است» از آن جمله هایی است که تغییر بزرگی را در چارچوبهای سیاسی پذیرفته شده نشان می دهد.