پشتیبانی بازندگان از تعادل‌های بد در اقتصاد

گفت و گویی داشتم با دوستان تجارت فردا در باب تعادل های بدی که در اقتصاد ایران پایدار می مانند. در شمارۀ 329 منتشر شد.

چرا در نظام حکمرانی ایران سیاستگذار تا این اندازه تبعیض‌آمیز و به نفع گروه‌ها و طبقات حاضر در صحنه رفتار می‌کند؟ شما قبلاً گفته‌اید «دولت به دنبال این است که مصرف طبقه پرسروصدا که همان طبقه متوسط شهری است، به هر قیمتی تضمین شود». ریشه این روش سیاستگذاری چیست؟

در ایران سیاست‌ها عمدتاً به سمت تامین منافع طبقه مصرف‌کننده متوسط شهری متمایل است. منظور من از به کار بردن تعبیر «پرسروصدا» برای این افراد به معنای این است که این افراد می‌توانند به عوامل نارضایتی خود اعتراض کنند، اما این فقط یک نوع صدا داشتن است. ما می‌توانیم این موضوع را به انحای دیگری هم تعبیر کنیم که شامل انواع و اقسام رساندن صدا به همدیگر، به سایر گروه‌های جامعه و به سیاستگذار است. در ایران یک قشر عظیم کارمند دولت داریم که طبقه متوسط را تشکیل می‌دهند. این اقشار در حاکمیت و دولت نمایندگانی دارند نه الزاماً به معنای نماینده مجلس، بلکه به این معنا که می‌توانند صدایشان را به یک نفر در سطح بالاتر از خود برسانند یا در رسانه‌ها منعکس کنند. این امکانی است که طبقه تولیدکننده محصولات کشاورزی ما از آن بی‌بهره است. بنابراین صدا داشتن صرفاً به معنای اعتراض خیابانی نیست.

اگر طبق مدلی که متخصصان اقتصاد سیاسی می‌دهند توضیح بدهم، اقشار مختلف در سیاستگذاری وزنی دارند که اهمیت و اندازه این وزن بسته به منابعی که در اختیار دارند متفاوت است. در واقع اقشار مختلف منابع را می‌گیرند و از آن برای به دست آوردن مقدار بیشتری از منابع استفاده می‌کنند.

اما علت این موضوع را که در ایران دولت به دنبال تضمین مصرف طبقه متوسط شهری است، می‌توان در ساختار سیاسی و اجتماعی جست‌وجو کرد. در بسیاری از کشورها خصوصاً در خاورمیانه یک قرارداد نانوشته بین حاکمیت و مردم برای توزیع منابع وجود دارد. در واقع افرادی که در حاکمیت هستند منابعی در اختیار دارند که نمی‌توانند به‌تنهایی از آن استفاده کنند و باید آن را بین مردم توزیع کنند، آن هم به صورتی که رضایت مردم حاصل شود یا حداقل به ناراحتی‌های عمیق مردم منجر نشود. شاید همیشه کسب رضایت مردم راحت نباشد، اما به محض اینکه مردم از چیزی ابراز ناراحتی می‌کنند، تمام اجزای حاکمیت حل و فصل آن موضوع را وظیفه خودشان می‌دانند. به نظر می‌رسد این وضعیت در کشورهای خاورمیانه ناشی از ساختار سیاسی است. در این ساختارها که مشارکت کامل وجود ندارد، راه‌های دیگری برای ثبات سیاسی ابداع شده و نوعی قرارداد نانوشته اجرا می‌شود که در آن حرف مردم به دولت‌ها این است که اگر می‌خواهید در قدرت بمانید و از منابع استفاده کنید، باید سهم ما را هم بدهید. این قرارداد نانوشته در بسیاری از کشورهای خاورمیانه وجود دارد. در کشورهایی مثل ایران که پول نفت دارد انجام این کار ساده‌تر است. حالت حدی آن را در بعضی کشورهای حاشیه خلیج فارس می‌بینید که افراد به صرف اینکه شهروند کشور هستند، از دولت پول می‌گیرند. در ایران توزیع منابع به این صراحت نیست، ولی هم حاکمیت این را به رسمیت شناخته که باید بخشی از منابعی را که در اختیار دارد به شهروندان ایران بدهد، هم مردم این را حق خود می‌دانند. ساختار سیاسی ایران به این شکل تعریف شده است. به هر حال در عموم کشورها قرارداد نانوشته‌ای بین مردم و حاکمیت هست که به نوعی امتداد حکومت را ممکن می‌کند.

 چرا در قرارداد نانوشته مورد اشاره شما سهم محرومان تا این حد اندک است؟

اتخاذ و اجرای سیاست‌های افزایش رفاه به این معنا نیست که دولت عمداً برای یک قشر رفاه بیشتر و برای قشر دیگر رفاه کمتری بخواهد. در واقع دولت سیاستی اتخاذ می‌کند که در آن بعضی نسبت به دیگران برنده بزرگ‌تری هستند. بعد از انقلاب منابع به سمت مصرف‌کننده رفت و بخشی از این مصرف‌کنندگان هم اقشار فقیر بودند. مثلاً در یارانه نان اگرچه ناکارآمدی بسیار بالاست، ولی این ناکارآمدی به این معنی نیست که با این یارانه رفاه افراد فقیر بیشتر نمی‌شود. با این روش بعد از انقلاب منابع به سمت اقشار فقیر هم رفت. ساخت مدارس و خانه‌های بهداشت در مناطق فقیر بعد از انقلاب تحول بزرگی بود. به هر حال بعضی سیاست‌ها منابع را بیشتر به سمت اقشار پایین سوق می‌دهند و بعضی بیشتر به سمت اقشار بالاتر، اما این‌طور نیست که سیاستمداران در این باره تعمد داشته باشند.

 چرا به نظر می‌رسد بیشتر سیاست‌های اقتصادی به تعمیق نابرابری منجر می‌شود؟ مثلاً یارانه انرژی بیشتر به نفع طبقات مرفه است تا طبقات کم‌درآمد.

هدف بیشتر سیاست‌های اقتصادی فعلی کاهش تبعیض یا راندن منابع به سمت ضعیف‌ترین اقشار نیست، بلکه توزیع رانت است طبق همان قرارداد نانوشته بین دولت و مردم که اشاره کردم. در واقع مردم هم‌ چنین توزیع رانتی را می‌خواهند. شما اصلاً نمی‌توانید با مردم عادی و حتی تحصیل‌کرده درباره گران شدن بنزین صحبت کنید چون می‌گویند بنزین ارزان حق ماست. در نتیجه سیاستگذار هم به این سیاست ادامه می‌دهد. درباره نتیجه این سیاست‌ها هم در 40 سال گذشته بسیاری از مردم و دولتمردان با این گزاره موافق نبوده‌اند که نتیجه یارانه انرژی تشدید نابرابری است چون برای فهمیدن و فهماندن این موضوع تحلیلی عمیق لازم است. همین الان هم متقاعد کردن مردم به اینکه برنده سیاست‌هایی مثل یارانه بنزین و ارز یارانه‌ای اقشار ثروتمند هستند ساده نیست.

حتی اقشار ساکن قسمت‌های پایین‌تر شهر هم با واقعی شدن قیمت بنزین مخالفت می‌کنند چون همان مقداری که کرایه تاکسی به خاطر قیمت بنزین زیاد می‌شود به آنها فشار می‌آورد؛ یعنی اقشار فقیرتر هم با اصلاح قیمت بنزین مخالفت می‌کنند هرچند برنده وضع موجود کسی دیگر باشد. درواقع این سیاست توسط اقشاری که برنده بزرگ داستان نیستند نیز پشتیبانی می‌شود.

 چرا حتی آنها که برنده این وضعیت نیستند، میلی به بر هم خوردن آن نشان نمی‌دهند؟ آیا نوعی تعادل بد شکل گرفته و حالا از بین بردن آن دشوار است؟

چون دولت اعتبار لازم را ندارد که به مردم بگوید من بنزین را به قیمت واقعی می‌فروشم و پول آن را خوب تقسیم می‌کنم. این وضعیت به حالت تعادلی رسیده که هم حاکمیت، هم مردم، هم برندگان و هم حتی آنها که خیلی برنده نیستند، تقریباً همه با ادامه آن موافق‌اند به جز یک مشت اقتصاددان غرغرو مثل ما! اما هر کدام انگیزه متفاوتی برای موافقت دارند. انگیزه دولت از ادامه این وضعیت دو بعد دارد؛ در بعد کلان، مساله ثبات سیاسی مطرح است و در بعد خرد، منافع شخصی هم مطرح است. در بعد کلان، دولت می‌خواهد نشان بدهد که دارد برای مردم کار می‌کند و مساله ثبات سیاسی برایش مهم است، در نتیجه نمی‌خواهد به اصلاح هزینه‌دار دست بزند. در بعد خرد، افرادی که در حاکمیت هستند، خود و خانواده‌شان چند خودرو شخصی پرمصرف دارند، از ارز ارزان استفاده می‌کنند، دستشان در توزیع منابع باز است و پسرخاله‌ها می‌توانند در ابعاد بسیار بزرگ از این منابع استفاده کنند.

در بین مردم نیز گروه‌های پردرآمد که از یارانه گسترده استفاده بیشتری می‌کنند و هیچ انگیزه‌ای ندارند که تغییری ایجاد شود. معلوم است خانواده‌ای که چهار خودرو شخصی دارد، به تغییر قیمت بنزین اعتراض خواهد کرد. حفظ این تعادل بخش دیگری هم دارد و آن این است که اگرچه ممکن است اقشار متوسط جامعه نیز از تغییر وضعیت نفع ببرند، اما آنها باور ندارند که دولت منابع حاصل از واقعی شدن بنزین را طوری مصرف کند که این نفع حاصل شود. اگر دولت درآمد ناشی از واقعی شدن قیمت بنزین را مثلاً برای جبران کسری بودجه مصرف کند و دیگر مجبور نشود پول چاپ کند، یا آن را برای سرمایه‌گذاری در رفع آلودگی هوا، توسعه راه‌ها و زیرساخت‌ها، تجهیز مدارس و… صرف کند، قشر متوسط هم نفع می‌برد، اما مردم باور ندارند که دولت این کارها را خواهد کرد چون کار دولت تاکنون توزیع رانت بوده است، نه افزایش کارآمدی. مردم به بیان عامیانه می‌گویند اگر همین بنزین را هم از ما بگیرند، پول آن را صرف خودشان می‌کنند و چیزی به ما نمی‌رسد. در نتیجه تعادل به صورت سیاست توزیع رانت باقی می‌ماند. تعادل یعنی هیچ‌کدام از طرف‌های بازی اقتصادی انگیزه‌ای برای تغییر نداشته باشند.

   با ادامه این وضعیت، تلاش برای حفظ ثبات سیاسی و جلب رضایت مردم به ضدخود تبدیل نمی‌شود؟

من متخصص امور امنیتی و سیاسی نیستم، ولی تا این حد با حاکمیت موافقم که اگر قرار است مثلاً یک افزایش قیمت باعث به هم خوردن ثبات و امنیت اجتماعی شود، این سیاست موقتاً متوقف شود یا به شکل دیگری انجام شود. وضعیت فعلی یک تعادل بد است، ولی یک تعادل بدتر از این هم داریم و آن ناامنی است. اگر امنیت شهرها به خطر بیفتد، فقط آنها که حقوق حقه خود را می‌طلبند در میدان نخواهند بود، بلکه ممکن است افرادی با انگیزه‌های نامشروع مثل دزدی هم وارد شوند که اولین قربانی چنین وضعیت آشفته‌ای خانواده ماست. بنابراین اگر متخصصان امور اجتماعی و امنیتی با تحقیق و تحلیل بگویند که چنین سیاست‌هایی باعث مشکلات بزرگ سیاسی و امنیتی می‌شود، من اقتصاددان باید پایم را کنار بکشم. اما بسیاری از اصلاحات مورد نیاز امروز اقتصاد ایران اساساً به چنین مواردی منجر نخواهند شد. اگر هم ترسی وجود دارد، راه‌حل آن متوقف کردن همه اصلاحات نیست و راه‌های بهتری برای حل و فصل مساله وجود دارد. مثلاً پیشنهادی که شخصاً درباره قیمت سوخت دارم این است که دولت بنزین را با یک بودجه‌بندی سخت (hard budgeting) به یارانه متصل و اعلام کند که این مقدار به قیمت بنزین اضافه می‌شود، ولی درصد مشخصی مثلاً 50 درصد از درآمد ناشی از آن مستقیم به حساب مردم می‌رود و باقی آن در بودجه صرف این کارهای مشخص می‌شود. این بودجه‌ریزی سخت مساله اعتبار (credibility) دولت را حل می‌کند. اگر مردم معتقدند پول توی جیب ما نمی‌رود، می‌توان با این روش آنها را متقاعد کرد.

  سیاست‌های تبعیض‌آمیز و در عین حال پوپولیستی در کوتاه‌مدت و بلندمدت چه تبعات اقتصادی و اجتماعی به دنبال دارد؟

سیاست‌های پوپولیستی معمولاً در کوتاه‌مدت خوشایند است. معمولاً وقتی دولت به مردم پول می‌دهد، قیمت کالایی را پایین می‌آورد و چند نفر را به خاطر ذخیره پوشک و دستمال کاغذی محاکمه می‌کند، مردم خوششان می‌آید. اما بزرگ‌ترین ضربه و ضرر بلندمدت این سیاست‌ها به زبان اقتصادی، کاهش کارآمدی و از دست رفتن منابع است. توزیع منابع به قیمت غیرواقعی توسط دولت، انگیزه مصرف و تولید آحاد اقتصادی را مغشوش می‌کند و باعث از دست رفتن منابع کشور می‌شود. این وضعیت تا وقتی منابع هست، ادامه پیدا می‌کند، اما وقتی منابع نیست، چون تولید از بین رفته، ممکن است حالت حدی داستان خدای‌نکرده سرنوشتی شبیه به ونزوئلا باشد و مردم نان شب هم نداشته باشند. حالت غیرحدی داستان هم که در ایران رخ داده و افت و خیز رشد است و نااطمینانی اقتصادی. در این وضعیت تمام برنامه‌هایی که بر اساس پتانسیل‌های کشور برای رشد داریم، در حد آرزو باقی می‌ماند چون کارآمدی از بین رفته، منابع هدر می‌رود و نرخ رشد اقتصادی اندکی هم که داریم، نوسان بالا دارد. اگر همان رشد اندک دو یا سه‌درصدی ثابت باشد خیلی بهتر از این است که دو سال رشد منفی سه‌درصدی و دو سال رشد شش‌درصدی داشته باشیم. متاسفانه سیاست‌های پوپولیستی بیشتر این شق دوم را به همراه می‌آورد.

اثر منفی دیگری که این وضعیت دارد این است که در دوره وفور درآمدهای نفتی مثل نیمه دوم دهه 80 عادات مصرفی و تولیدی عوض می‌شود، ولی این رفاه نمی‌تواند امتداد پیدا کند و بعد از مدتی ناگهان جهش ارز و افزایش تورم رخ می‌دهد. دو سالی زندگی و برنامه‌ریزی مردم دچار اغتشاش می‌شود تا بار دیگر اوضاع ثابت شود. الان هم دوباره دارند سعی می‌کنند نرخ ارز را پایین بیاورند و اسمش را هم ثبات‌سازی می‌گذارند، اما این ثبات نیست.

 معمولاً در دوره‌های وفور درآمدهای نفتی، دولت سیاست‌های منتهی به مغشوش کردن تولید و مصرف را دنبال می‌کند. چرا امروز با وجود محدودیت درآمدها، دولت سیاست‌هایی مثل وضع انواع محدودیت‌ها برای تجارت محصولات دامی و کشاورزی را ادامه می‌دهد؟

ایجاد چنین موانعی درواقع پاسخ آشفته و اضطراری به شرایطی است که دارد مردم را اذیت می‌کند.

 علت همان نگرانی از نارضایتی طبقه متوسط و تلاش برای تامین مصرف این طبقه است؟

بله. وقتی قیمت گوشت 100 هزار تومان شد، دولت می‌خواست به هر قیمتی آن را پایین بیاورد؛ از واردات گوسفند زنده با هواپیما از رومانی گرفته تا ممانعت از صادرات گوشت و گرفتن چند قصاب. اینها سیاست‌های دوره آشفتگی است. وقتی دولت دارد کار آشفته می‌کند و به مسائل پاسخ آشفته می‌دهد، فقط مسائل سیاسی و امنیتی را در نظر می‌گیرد. بخش دیگر داستان هم این است که در مواردی مثل اصلاح قیمت سوخت، دولت و مردم به یکسری از سیاست‌ها عادت کرده‌اند. دولت نمی‌خواهد به بعضی سیاست‌ها دست بزند مثلاً نمی‌خواهد یارانه بنزین را بردارد، چون فکر می‌کند همین سیاست فعلی همچنان جواب خواهد داد. به همین دلیل با وجود اینکه درآمد نفت پایین آمده، دولت به هر دری می‌زند تا پولی جور کند و این سیاست‌ها را ادامه دهد. درباره یارانه نقدی و مسکن مهر هم همین اتفاق افتاد. یک کار را شروع می‌کنند و بعد به هر راهی دست می‌زنند تا آن کار ادامه پیدا کند.

 وقتی مکانیسم یادگیری برای حاکمیت کند شود و بازخورد از نتیجه ضعیف باشد، عوض شدن سیاست‌ها زمان درازی به طول خواهد انجامید. سیاست‌های مربوط به واردات و صادرات امسال از سال قبل کمی بهتر شده و یکسری از موانع کمتر شده است، چون طول کشید تا بانک مرکزی متوجه شود تنها نتیجه صادر کردن این همه بخشنامه برای صادرات این است که دست همه بسته می‌شود.

 با این حال همچنان برای صادرات محصولات کشاورزی بخشنامه‌های آنی متعددی داریم. چرا ضربه‌ای که این سیاست‌ها به اقشاری مثل کشاورزان وارد می‌کنند به کلی نادیده گرفته می‌شود؟

این شیوه همیشگی است و ممکن است هیچ‌وقت اصلاح نشود. بعضی سیاست‌های غلط هیچ‌وقت اصلاح نمی‌شوند، بعضی سیاست‌ها اصلاح خواهند شد ولی این اصلاح زمان خواهد برد مثل سیاست‌های نرخ ارز؛ سیاستگذاران ماه‌ها بر نرخ 4200تومانی اصرار کردند تا به آنها اثبات شد حفظ این نرخ امکان ندارد. هزینه‌های سیاست‌های ارزی بالاست و سیاستگذار مجبور است به اصلاح تن دهد، ولی سیاست‌هایی مثل منع صادرات گوجه‌فرنگی، پیاز، سیب‌زمینی یا گوشت که به معنی تامین رفاه مصرف‌کننده به قیمت جریمه کردن کشاورز است، برای سیاستمدار آنقدرها هزینه ندارد که دیگر امکان ادامه آن وجود نداشته باشد و مجبور به اصلاح آن شود. اصلاح راه‌حل‌های موقتی و سیاست‌هایی که هزینه آنی ندارند، به‌ سادگی ممکن نیست.

عواقب وخیم بحث در باب سیاستهای ارزی!

تا کنون فکر می کردم بحث در مورد سیاستهای ارزی بی فایده است.

ما اقتصاددانان این طرفی (بازار یا رقابتی یا لیبرال یا شیکاگویی یا غربی یا اجماع واشینگتنی یا بانک جهانی ای یا صندوقی یا تعدیلی یا …) هی می گوییم ولش کنید این بازار را، و مدام شاکی هستیم که تصمیم گیران ولش نمی کنند این بازار را. اقتصادانان آن طرفی (بروید از خودشان بپرسید تا خودشان هر اسمی که خواستند روی خودشان بگذارند، من وسط دعوا نرخ تعیین نمی کنم) هی می گویند بگیرید این بازار را و مدام شاکی اند که تصمیم گیران به اندازۀ کافی محکم نگرفته اند این بازار را. این بحث سالیان سال است ادامه دارد. باقی باد بقایش!

با دیدن بحث داوود سوری و حسین صمصامی (آن را در جمعه نامۀ دنیای اقتصاد ببینید) به این نتیجه رسیدم که باید این بحث را همین الان همینجا متوقف کرد. چنین بحثهایی نیروهای ارزشمند دو طرف را منفجر و نابود می کند!

خود بحث اهمیتی ندارد. فضای بحث که در دو عکس به ظهور رسیده بیانگر دنیایی اطلاعات مهم از موقع است.

عکس زیر را ببینید که در ابتدای بحث گرفته شده است. هر دو شادان و خندان. با کوله باری از دانش، هر دو آمده اند تا دیگری را با منطق قوی و دلایل مستدل به راه راست هدایت کنند.

حالا عکس آخر بحث را ببینید:

قیافه ها شده یاجوج و ماجوج با غلظت 99 درصد به بالا! هر دو ته دلشان به هم می گویند «عمراً اگه به اون قیافه ات حتی نگاه بکنم!» به هم که هیچی، به عکاس بیچاره هم حاضر نیستند نگاه کنند! جای پرچمهای پشت سرشان هم بفهمی نفهمی عوض شده. غلط نکنم، کار نزدیک بوده بیخ پیدا کند.

صمصامی لابد دارد زیر لب می گوید، زنگ آخر بیرون درِ روزنامه وایسا حسابی با برو بچ خدمتی بهت بکنیم که دلار رو از پوشک بچه تشخیص ندی».

داوود سوری آن رویش بالا آمده و لابد مدام به خودش می گوید «داوود ولش کن. بیچاره زن و بچه داره، خوبیت نداره، خون به پا نکن، خودتو کنترل کن. بذار بره. داوود ولش کن! داوووووود!»

خانم مجری هم دارد به خودش و سردبیر و مدیر روزنامه فحش می دهد که «آخه آبتون نبود، نونتون نبود، این بحث راه انداختنتون چی بود. ما رو هم این وسط گیر انداختین! الان این دو تا سکته می کنن شرّش می مونه رو گردن من»

حالا فهمیدین چرا می گم بحث در مورد سیاست ارزی عواقب وخیمی دارد؟

تصمیمات راهگشا

تحلیل زیر را برای تجارت فردا نوشتم که در شمارۀ 328 منتشر شد.

طبق یک تعریف نامتعارف، اقتصاددانان همه دولت‌ها را دزد می‌دانند. دولت سازمانی است که از ماحصل فعالیت و تولید مردم ارتزاق می‌کند. اما نوع دزدی دولت‌ها می‌تواند با هم متفاوت باشد. از دید مردم، دولت می‌تواند یک دزدِ چپاولگر باشد. این دولت وظیفه‌ای جز غارت و چپاول برای خود متصور نیست. آمده است تا هر آنچه هست بچاپد و وقتی چیزی باقی نماند، برود. یا دولت می‌تواند دزدِ مستقر باشد. دولتی که به بقای خود اطمینان دارد، در نتیجه برای حفظ قدرت و منفعت بلندمدت، از سرمایه‌گذاری و تامین درجاتی از رفاه برای مردم غافل نیست. در نهایت، دولت می‌تواند دزدی باشد با درجاتی از رقابت سیاسی و مشارکت گروه‌هایی از جامعه، که البته اگر رقابت سیاسی صلح‌آمیز و بر مبنای مشارکت گسترده باشد، چنین دولتی مشمول مفهوم «دزد» نمی‌شود.

از این نظریه کمک می‌گیرم تا اعتبار سیاسی دولت را تعریف کنم.

آنچه در این نظریه مهم است، این است که واکنش مردم به سیاست‌های دولت بستگی به نگرش مردم به رفتار دولت دارد. اگر مردم باور داشته باشند که دولت بدون توجه به عواقب بلندمدت، درصدد کسب منافع کوتاه‌مدت خود به هر قیمتی است، رفتارشان را مطابق آن تنظیم می‌کنند. تمام توانایی و دارایی خود را در فعالیت‌هایی به کار می‌اندازند که دولت نتواند به ماحصل آنها دست‌اندازی کند. کاهش سرمایه‌گذاری در فعالیت‌های مولد و جابه‌جایی دارایی‌ها به سمت فعالیت‌های رانت‌جویانه نتیجه غیرقابل اجتناب این کنش و واکنش است.

مثال کلاسیک این رفتار کوتاه‌مدت دولت، تورم ناشی از چاپ پول است. دولتی که نمی‌خواهد یا نمی‌تواند هزینه و درآمد خود را متوازن کند، به چاپ پول روی می‌آورد. این رفتار به رفتار دزد چپاولگر شبیه است، چراکه قدرت خرید بی‌دفاع‌ترین اقشار جامعه، یعنی اقشار کم‌درآمد را که سرمایه غیرنقدی کمتری دارند، کم می‌کند تا مخارج خود را تامین کند. مردم به سرعت این رفتار را تشخیص می‌دهند و سعی می‌کنند اموال خود را از دسترس دولت خارج کنند. هجوم مردم برای خرید طلا و ارز در دوره‌های تورمی نمونه بارز چنین رفتارهایی است.

در چنین شرایطی، اگر برنامه دولت افزایش سرمایه‌گذاری و تولید باشد و از مردم بخواهد که در این برنامه شرکت کنند، به نتیجه‌ای نخواهد رسید. درست است که اعتبار سیاسی دولت کاهش یافته است، ولی مردم این کار را نه به دلیل عدم محبوبیت دولت می‌کنند، بلکه رفتار مردم پاسخی است معقول به شرایطی که سیاست دولت ایجاد کرده است.

بسیاری از مواردی را که مردم اعتباری برای دولت و برنامه‌هایش قائل نیستند می‌توان تحت عنوان پاسخی معقول به سیاستی اشتباه طبقه‌بندی کرد. آیا چنین شرایطی به معنای پرهیز از اصلاحات اقتصادی است؟ پاسخ من منفی است. برعکس، دولت باید با دقت بیشتر در اجرای برنامه‌ها و پرهیز از خطا در نظر و عمل، هم اعتبار خود را باز یابد و هم اقتصاد را اصلاح کند.

حال می‌توان سوال دیگری را مطرح کرد: آیا برنامه‌های اقتصادی در شرایطی که رفتارهای مخرب دولت اعتبار سیاسی او را زیر سوال برده است با برنامه‌های اقتصادی در شرایط معمولی متفاوت است؟ پاسخ من مثبت است. برای روشن شدن مطلب مثالی می‌زنم.

تقریباً تمامی اقتصاددانان بر این باورند که یارانه‌های عظیمی که در قالب قیمت پایین بنزین به همگان و بیش از همه به گروه‌های مرفه جامعه پرداخت می‌شود، صدمات بزرگی به اقتصاد وارد می‌کند. راه‌حل اقتصادی این مشکل این است که دولت کاری به قیمت بنزین نداشته باشد. جایگاه‌دار باید آن را از توزیع‌کننده و او هم آن را از تولیدکننده یا واردکننده بخرد و به هر قیمتی که بازار اقتضا می‌کند بفروشد. دولت هم باید مالیاتش را از فروش بنزین بگیرد. تنظیم بازار هم بر مبنای وجود انحصارها صورت گیرد.

در عمل، دولت نه‌تنها چنین کاری نمی‌کند، بلکه حتی از افزایش قیمت در سطحی که گوشه‌ای از هزینه‌های تولید و توزیع را پوشش دهد هم پرهیز می‌کند. توجیه‌اش هم این است که افزایش قیمت بنزین مشکل اجتماعی ایجاد می‌کند. شاید بتوان بخشی از این رفتار را با نظریه‌های اقتصادی توضیح داد، ولی بخش بزرگی از این توجیه ربطی به نظریه‌های اقتصادی ندارد و فقط پوششی است بر رفتار شناخته‌شده تمامی دولت‌ها در ایران که تامین رفاه طبقه مصرف‌کننده شهری به هر قیمت ممکن را به عنوان اصل لایتغیر حکمرانی پذیرفته‌اند و بدان پایبندند.

توضیح اقتصادی‌ای که می‌تواند بخشی از رفتار دولت را توجیه کند این است که اصلاحات اقتصادی که ناظر به افزایش بهره‌وری در بلندمدت است، در کوتاه‌مدت ممکن است هزینه‌هایی را به گروه‌هایی از جامعه تحمیل کند. در شرایط بد اقتصادی، این گروه‌ها ممکن است حاضر به تحمل هزینه‌های اصلاحات نباشند. این مورد، مثالی است که بیشتر مدافعان تعطیلی اصلاحات بدان متوسل می‌شوند. گفته می‌شود اصلاح قیمت بنزین بعد از شرایط تورمی سال گذشته که قدرت خرید مردم را به شدت کاهش داده است، کاری ناممکن است. مردم آن را برنمی‌تابند. دولت باید صبر کند تا شرایط بهتر شود و بعد دست به اصلاح قیمت بنزین بزند.

این دیدگاه در این مورد که شرایط اقتصادی را باید در طراحی برنامه‌های اصلاحی در نظر گرفت، محق است. ولی این نکته را در نظر نمی‌گیرد که ریشه مشکل در ناکارآمدی است و عدم رفع این ناکارآمدی فقط مشکل را از یک نقطه اقتصاد به نقطه دیگر منتقل می‌کند و جامعه هزینه‌های بیشتری را می‌پردازد. اصرار به عدم اصلاح قیمت بنزین، مشکل را از بازار بنزین به بودجه دولت منتقل می‌کند که در قالب تورم بیشتر یا عدم پرداخت حقوق و مطالبات طرف‌های قرارداد دولت در نهایت به شکل تشدیدشده به جامعه منتقل می‌شود.

در هر صورت، کاهش اعتبار سیاسی دولت این مشکل را تشدید می‌کند. مردم باور ندارند که در صورت افزایش قیمت بنزین، درآمد حاصل صرف بهبود اوضاع خواهد شد. چه این باور موجه باشد و چه نباشد، نتیجه این است که مردم در مقابل اصلاح قیمت بنزین مقاومت خواهند کرد. اینکه این مقاومت مانند مقاومتی است که در هر برنامه اصلاحی قابل انتظار است، یا ممکن است به حدی شدید باشد که موجب بحران‌های سیاسی و امنیتی باشد را فقط متخصصان سیاسی و اجتماعی می‌توانند تشخیص دهند. در صورتی که این مقاومت مشکل‌زا ارزیابی شود، تنها راهی که می‌توان توصیه کرد این است که راهی بدون واسطه و مستقیم از منافع فوری طرح به مردم باز شود تا اصلاح قیمت با افزایش مستقیم قدرت خرید عموم مردم همراه شود. طرحی که در آن قیمت بنزین به قیمتی که هزینه‌های مستقیم و غیرمستقیم را پوشش دهد، برسد، و همزمان تمام یا بخش بزرگی از افزایش قیمت بنزین مستقیماً به حساب مردم ریخته شود، در راستای حل این مشکل است.

در نهایت باید به این نکته هم اشاره کرد که بسیاری از برنامه‌های اصلاحی که می‌تواند اثرات بزرگی در بهبود اوضاع داشته باشد، ربطی به اعتبار سیاسی دولت ندارد. بسیاری از فعالیت‌های اقتصادی مردم با موانعی روبه‌رو است که بوروکراسی گسترده و ناکارآمد دولت ایجاد می‌کند. گروه‌های ذی‌نفعی که در دولت و دیگر ارکان حاکمیت هستند، از این موانع سود می‌برند و برای حفظ منافع شخصی مانع از اصلاحات می‌شوند. کمبود سرمایه سیاسی نه‌تنها مانع اصلاح در این حوزه نیست بلکه هر اصلاحی در این حوزه باعث افزایش اعتبار دولت می‌شود.

رئیس‌جمهور محترم کاملاً درست گفته‌اند که «اگرچه هم دولت و هم مردم، شرایط سختی سپری کرده‌اند، در همین شرایط، می‌توان تصمیم‌های راهگشا برای ثبات و پیشرفت اقتصادی و رفاه مردم اتخاذ کرد». کاهش محبوبیت دولت نباید مانع از تصمیم‌های راهگشا باشد، برعکس، تصمیم‌های درست محبوبیت دولت را هم افزایش می‌دهد. ولی اگر تصمیم‌های دولت، مانند برخی از تصمیم‌های پیشین، مبنای علمی نداشته باشد، نه‌تنها ثبات و پیشرفت به همراه نمی‌آورد، بلکه شرایط را سخت‌تر هم می‌کند و باقی‌مانده اعتبار سیاسی دولت را هم به باد می‌دهد.

مجازات بر مبنای جرم یا بر مبنای رابطۀ خانوادگی

گاهی آدم شاخ در می آورد از اینهمه ابداعات عجیب و غریب در قانون گذاری. می‌خواهند قانونی بگذارند که فرزندان مسئولان حقِ تحصیل در خارج نداشته باشند. این یعنی یک آدم دارد جریمه می شود به دلیل اینکه پدرش کاری کرده است (حتی اگر مسئول بودن را جرم محسوب کنیم). این فقط در یک جامعۀ بدوی که فرد فقط در نسبت با اعضای قبیله اش آدم محسوب می شد، پذیرفته شده بود. از این جوامع که بیرون بیاییم، اگر پدرِ کسی آدم هم کشته باشد، کسی حق تعرض به فرزندش را ندارد.

مطمئنم کسی در میان خوانندگان این نوشته نمی گوید «حقش است، پدرش خورده و برده و او دارد از پول پدرش خوش می گذراند»، که حتی اگر این طور باشد، تنها کاری که می شود کرد این است که محاکمه و زندانی اش کنند و پول را از پدرش پس بگیرند.

اگر هم صحبت از مسائل امنیتی است که طرف ممکن است اموال دولتی را بدزدد و به واسطۀ فرزندش فرار کند، که راهش روشن است: مسئول را اخراج کنید و دستش را از اموال دولتی کوتاه کنید.

بدترین بخشِ طرح هم این است که می گوید فرزندانِ مسئولان بروند در کشورهای دوست مانند روسیه و چین و هند درس بخوانند. انگار طرف اگر برود آمریکا فاسد می شود و برود روسیه یا چین امامزاده می شود و بر می گردد!

و بعد از همۀ این حرفها: انگار فرزندانِ مسئولان وقتی بهشان بگویند نروید، می گویند ای به چشم!

کانال تلگرامی فایلهای صوتی

فایلهای صوتی تاریخ بیهقی بعلاوۀ برگزیده های دیگری که از تاریخ بیهقی (و در آینده از سایر متون) تهیه می کنم را در کانال تلگرامی irpdvoice دنبال کنید.

کارآمدی و ناکارآمدی دولت

گفت و گویی داشتم با دوستان تجارت فردا که در شمارۀ 324 منتشر شد.

کارآمدی دولت‌ها به طور کلی و دولت ایران به طور خاص را با چه ملاک‌هایی می‌توان ارزیابی کرد؟ آیا ملاک را باید مقایسه وضعیت گذشته و حال در نظر گرفت، یا ظرفیت‌های بالقوه هر کشور، یا جایگاه آن در مقایسه با سایر کشورها؟

در بررسی عملکرد اقتصادی هر دولت، نخستین شاخصی که مورد توجه قرار می‌گیرد تولید ناخالص داخلی و رشد اقتصادی است. علاوه بر آن، شاخص‌های کلانی همچون نرخ تورم، نرخ سرمایه‌گذاری، نرخ بیکاری (یا ایجاد شغل) نیز مهم‌اند و شاخص‌های بخشی هم برای بررسی عملکرد دولت در هر یک از بخش‌ها قابل بررسی هستند؛ مثلاً نرخ تحصیلات، شاخص‌های بهداشت و درمان، شاخص‌های فقر و نابرابری و… بنابراین کارآمدی و ناکارآمدی در قالب مجموعه‌ای از شاخص‌ها بررسی می‌شود و یک متغیر دوگانه صفر و یکی نیست. ممکن است دولتی در حوزه کشاورزی خوب عمل کرده باشد و در زمینه صنعت بد.

هنگام ارزیابی طبعاً وضع کنونی را با گذشته مقایسه می‌کنیم و ظرفیت‌های بالقوه کشور یا وضعیت سایر کشورها را هم در نظر می‌آوریم، اما اگر بخواهیم ارزیابی مناسبی انجام دهیم، باید «روند کلی» را بررسی کنیم و به ویژه «تغییر جهت»ها را مورد توجه قرار دهیم. به عبارت دیگر، باید به روندی نگاه کنیم که جهت‌گیری را نشان دهد. این همان مقایسه گذشته و حال است که به صورت روندهای کوتاه‌مدت یا بلندمدت بررسی می‌شود. هرچند «ظرفیت بالقوه» به نظرم شاخص مبهمی است. من با اینکه بگوییم «ما نفت داریم و جوانانمان خلاق هستند، پس باید مثل سوئیس باشیم» موافق نیستم. ولی مقایسه با سایر کشورها بسیار مهم است. چون مثلاً اگر ما رشد اقتصادی سه‌درصدی داشته باشیم، هم جهت حرکتمان خوب است و هم رشد داریم، ولی وقتی متوسط کشورهای در حال توسعه رشد اقتصادی شش‌درصدی دارند، طبیعتاً در مقایسه با سایر کشورها عقب خواهیم ماند. در نتیجه، ترکیبی از همه اینها لازم است تا تصویر دقیق‌تر غیرصفر و یکی از کارآمدی و ناکارآمدی داشته باشیم.

نکته بسیار مهم درباره ارزیابی کارآمدی این است که سیاستمداران وقتی می‌خواهند نتایج فعالیت‌هایشان را گزارش کنند، ورودی را با خروجی اشتباه می‌گیرند. مثلاً می‌گویند 200 میلیارد تومان برای فلان کار اختصاص دادیم، ولی نمی‌گویند نتیجه خرج شدن این 200 میلیارد چه خواهد بود. و چون اختصاص دادن ساده‌تر از نتیجه گرفتن است، کارآمدی را با آن ارزیابی می‌کنند. کسی که در راس ساختار اجرایی کشور نشسته، باید بداند که هرگونه ادعای کارآمدی بر مبنای «بودجه اختصاص دادم» یا «دستور دادم» یا «باید این کار انجام شود» یا «فلان کمیته تشکیل شده تا فلان کار انجام شود» هیچ ربطی به کارآمدی ندارد.

ضمن اینکه درباره بسیاری از خروجی‌ها هم باید دقت بیشتری به خرج داد. مثلاً می‌گویند «بودجه اختصاص دادیم و فرودگاه ساختیم»، ولی نمی‌گویند این فرودگاه چه فایده‌ای برای اقتصاد داشته است. همین چند روز قبل در اخبار خواندم که بسیاری از فرودگاه‌های ایران نه‌تنها هیچ ربطی به ساختار حمل‌ونقلی منطقه ندارند، بلکه کاملاً غیراقتصادی هستند.

 از میان حدود 60 فرودگاه ایران، فقط فرودگاه‌های تهران و مشهد سودآوری دارند و مابقی زیان‌ده هستند.

دقیقاً. بسیاری از چیزهایی که در ظاهر خروجی قابل توجهی به نظر می‌رسند، وقتی با معیارهای اقتصادی ارزیابی شوند، نشانه بارز ناکارآمدی خواهند بود. واقعاً حاصل اختصاص حجم عظیمی از منابع مالی و ساخت ده‌ها فرودگاه غیراقتصادی در گوشه و کنار کشور چه بوده است؟

 فکر می‌کنید کارآمدی دولت‌های یازدهم و دوازدهم را با «کارهایی که کرد» بهتر می‌توان ارزیابی کرد یا با «کارهایی که نکرد»؟ با این نگاه، آیا دو دولت حسن روحانی را در مجموع «کارآمد» می‌دانید؟

برای بهبود دادن هر سیستمی باید برخی کارها را کرد و برخی کارها را نکرد. بدون این دو به هیچ وجه نمی‌توان کارنامه دولت را ارزیابی کرد. به عنوان مثال، زمانی که این دولت روی کار آمد، باید برای بهبود سیاست حمایت اجتماعی-اقتصادی وارد عمل می‌شد، اما انگیزه سیاسی لازم را برای هدفمندسازی واقعی یارانه نقدی نداشت و این کار را نکرد. در سمت مقابل، همین که وسوسه نشد که یارانه را زیاد کند، خوب بود.

درباره کارآمدی دولت آقای روحانی نمی‌توان به طور مطلق حرف زد. اوایل دولت یازدهم، حرف‌هایی از دولتمردان می‌شنیدیم که به نظر کارشناسی می‌آمد. مثلاً از بالا بودن تورم می‌گفتند و ریشه آن را در حجم پول معرفی می‌کردند و تاکید داشتند که حجم پول و هزینه‌های دولت باید کنترل شود. این حرف‌ها از نظر اقتصادی کاملاً درست بود. علاوه بر این، از وجود عدم تعادل‌های بزرگ در اقتصاد ایران (در زمینه یارانه‌ها، بودجه، بازار کار، فضای کسب‌وکار و…) سخن به میان می‌آمد. اینها دقیقاً کارهایی بود که باید انجام می‌شد و بعضی از آنها هم انجام شد. به عنوان مثال تورم به خوبی کنترل و تک‌رقمی شد. اما باید کارهای دیگری نیز انجام می‌شد -که با توجه به پشتوانه اجتماعی موجود قابل انجام بود- ولی نشد؛ مثل اصلاح یارانه‌های انرژی.

با این حال، به نظر می‌رسد در دولت دوم آقای روحانی کارهایی را که نباید بکنند، می‌کنند و کارهایی را که باید بکنند نمی‌کنند. در این دوره نه‌تنها تصمیم‌گیری‌ها مغشوش شده، حتی زبان سخنرانی‌ها و اظهارنظرها هم زبان علمی و کارشناسی قابل فهم نیست. اشتباهی که در حوزه نرخ ارز رخ داد -و آن‌قدر بزرگ بود که تمام ابعاد اقتصاد را متاثر کرد- اظهرمن‌الشمس بود و همه می‌دانستند اشتباه است. همچنین بود درباره اعمال ممنوعیت‌های صادراتی -و اغتشاشی که در تجارت خارجی ایجاد کرد- یا احیای پیمان‌سپاری ارزی.

به هر حال، هم کارهایی که دولت کرد و هم کارهایی که نکرد، در وضع موجود دخیل بوده و نمی‌توان به طور مطلق دولت آقای روحانی را کارآمد یا ناکارآمد دانست؛ این دولت در برخی زمان‌ها کارهای مثبتی انجام داده و در برخی زمان‌ها هم کارهای منفی.

 از نظر شما به عنوان یک اقتصاددان، آیا مهم‌ترین چالش کارآمدی دولت روحانی در حوزه اقتصاد بوده است، یا مثلاً حوزه‌هایی مثل دیپلماسی یا سیاست داخلی را واجد نقشی پررنگ در کارنامه او می‌دانید؟ مصادیق کارآمدی و ناکارآمدی دولت در این حوزه‌ها کدام‌اند؟

واقعیت این است که سیاست، به ویژه چالشی که در حوزه تحریم‌ها داشتیم، اهمیت بیشتری نسبت به اقتصاد داشت. چراکه کل عرصه روابط بین‌المللی ما و از طریق آن اقتصاد ما را متاثر می‌کرد. بنابراین اولویتی که آقای روحانی در دوره اول به مذاکره با قدرت‌های جهانی و حل و فصل مساله هسته‌ای داد، کار درستی بود. مستقل از اینکه برجام بعداً به کجا انجامید، این پروژه به خوبی دنبال شد: یک تیم کارشناسی قوی که پشتوانه داخلی مناسبی داشت، به زبان کارشناسی آشنا بود و در عین حال می‌فهمید که «گرفتن همه چیز» توهم است و «باید چیزی داد تا چیزی گرفت»، مصالحه‌ای با قدرت‌های جهان کرد که تامین منافع کشور را به دنبال داشت. من متخصص سیاست خارجی نیستم، اما در هر حال به نظر می‌رسید کار کارشناسی انجام شده و روش درستی در پیش گرفته شده است.

بنابراین چالش اصلی در سیاست خارجی بود، ولی در اقتصاد هم چالش‌های بزرگی داشتیم. دولت در ابتدا در قبال آن چالش‌ها به زبان کارشناسی حرف می‌زد و به نظر می‌رسید با مساله‌شناسی در حال حرکت به سمت حل و فصل مسائل است. این رفتار در حوزه اقتصاد مصداق کارآمدی دولت به حساب می‌آمد. اما هرچه به پایان دولت اول آقای روحانی نزدیک شدیم، به تدریج از این روش فاصله گرفتند و حتی در حوزه دیپلماسی هم منفعلانه عمل کردند. وقتی در آمریکا انتخابات ریاست‌جمهوری برگزار می‌شد، بسیاری از کشورها-از چین و کشورهای اروپایی گرفته تا عربستان و اسرائیل- با پژوهشکده‌ها قرارداد بسته و مشغول تحقیق در این باره بودند که در قبال سناریوهای مختلف باید چه رفتاری در پیش بگیرند. نمونه مهم این کار عربستان بود که مقصد اولین سفر خارجی دونالد ترامپ به عنوان رئیس‌جمهور آمریکا شد. اینکه عربستان با وجود فجایع عظیمی که در یمن به بار آورده، هنوز پشتوانه آمریکا را از دست نداده، نشان می‌دهد که برنامه‌ریزی بزرگی پشت سیاست‌هایش بوده است. ولی ما منتظر ماندیم تا ببینیم چه کسی رئیس‌جمهور آمریکا خواهد شد، بعد هم گفتیم «ترامپ نمی‌تواند تحریم‌ها را برگرداند» یا «کسی در دنیا به حرف او گوش نخواهد کرد». اما این‌طوری که نمی‌شود کار را پیش برد؛ سیاست بین‌الملل منتظر ما نمی‌ماند. در حوزه اقتصاد نیز در دولت دوم آقای روحانی، آرزو و توهم جایگزین کار کارشناسی شد. مصداق بارز ناکارآمدی دوره دوم سیاست ارزی بود. جایی که کارشناسان را کنار گذاشتند و خودشان تصمیماتی گرفتند که مبنای آن به هیچ وجه کارشناسی نبود، بلکه توهمی بود که از نحوه کارکرد اقتصاد داشتند.

 برداشت من از صحبت‌های شما این است که ما در این دو دوره هم در حوزه دیپلماسی و هم در حوزه اقتصاد، نوعی چرخش در تصمیم‌گیری‌ها و عملکردها می‌بینیم. علت این چرخش چه بوده است؟

درباره دیپلماسی نمی‌دانم؛ شاید فشار داخلی بوده، شاید هم نیروی کارشناسی‌شان آنقدر قوی نبوده که بتواند در برابر دو ضربه پشت سر هم دوام بیاورد. یعنی مثلاً توانسته ضربه اول را مهار کند، ولی ضربه دوم را پیش‌بینی نکرده است.

درباره اقتصاد اما به نظرم همیشه دور دوم دولت‌های ایران با دور اولشان فرق می‌کند؛ ابتدا که روی کار می‌آیند، برای بهبود وضع اقتصاد برنامه‌هایی می‌چینند که ممکن است مقداری از آنها غیرواقعی باشد و مقداری از آنها واقعی، ولی حتی واقعی‌ها هم بعداً به مشکلاتی برخورد می‌کند که اولویتش را از دست می‌دهد. گاهی هم جهت‌گیری دولت‌ها عوض می‌شود و مشکلات جاهای دیگر را از نظر سیاسی مهم‌تر می‌بینند. به بیان دیگر، وقتی می‌خواهند رای بیاورند، کنترل تورم برایشان اولویت بزرگی است، اما بعد از رای آوردن، ممکن است اهمیت آن زیر سایه حفظ قدرت یا حفظ موقعیت قرار بگیرد.

ساختار تصمیم‌گیری اقتصادی در ایران به شدت متاثر از ساختار سیاسی غیرکارشناسی است. آقای روحانی در زمینه سیاست خارجی کارشناسان را به‌کار گرفت و آقای ظریف را که سال‌های سال در این زمینه کار کرده بود، در راس وزارت خارجه قرار داد. ولی در زمینه اقتصادی از همان ابتدا که سازمان برنامه و بودجه را احیا کرد، کارشناسان را به کار نگرفت. بدیهی بود که این روش راه به جایی نخواهد برد و بالاخره یک جایی، اولویت‌های سیاسی آقای نوبخت بر نظرات کارشناسی خواهد چربید؛ چون ایشان کارشناس اقتصادی نیست و اولویت‌های سیاسی دارد. در مورد نرخ ارز رسماً اعلام کردند «ملت عزیز، نگران نباشید! هرکس هرقدر ارز می‌خواهد، در اختیارش می‌گذاریم». حال آنکه اگر کارشناس اقتصادی بودند، باید می‌گفتند «ملت عزیز، نگران باشید! ارز نداریم».

این نتیجه غیرکارشناسی بودن ساختار تصمیم‌گیری اقتصادی در ایران است که بعد از مدتی که سیاستمدار قدرت را در اختیار داشت، اولویت کنترل تورم برای او از اولویت‌های سیاسی دیگر متاثر می‌شود و به حاشیه می‌رود. این مساله هم در دوره آقای هاشمی، هم در دوره آقای خاتمی و هم در دوره آقای روحانی اتفاق افتاده است. آقای احمدی‌نژاد البته اصلاً در این قالب‌ها جا نمی‌گیرد!

 شاخص‌های اقتصادی درباره عملکرد اقتصادی دولت روحانی چه می‌گویند؟ آیا وضع امروز اقتصاد ایران (تورم 50درصدی و رشد اقتصادی منفی پنج‌درصدی) را می‌توان نتیجه ناکارآمدی دولت دانست، یا دولت می‌تواند ادعا کند که این وضعیت حاصل مشکلات انباشته در دهه‌های گذشته، یا تاثیر تحریم‌های خارجی است؟ آیا همین تحریم‌ها نتیجه عمل -یا شاید بی‌عملی- دولت نیست؟

شاخص‌های اقتصادی نشان می‌دهند که دولت روحانی حداقل در چند سال اخیر ناکارآمد عمل کرده است. اشاره کردم که در عرصه سیاست خارجی نیز باید بهتر از این عمل می‌شد؛ برجام موجود بود و کسانی که سرنوشت یک مملکت را در دست داشتند، باید پیش از روی کار آمدن ترامپ، پیش‌بینی می‌کردند که اگر او به احتمال یک درصد رئیس‌جمهور شود، ما باید چه کنیم. باید مذاق او و شیوه کارش را می‌شناختیم. همان‌طور که آقای علایی، فرمانده سابق نیروی دریایی سپاه اخیراً گفتند، «بهتر بود زمانی که ترامپ گفت از برجام خارج می‌شوم، با هدف جلوگیری از خروج آمریکا از برجام مذاکره می‌کردیم». ما که یک‌بار مذاکره کرده بودیم، دوباره هم سر میز مذاکره می‌رفتیم تا ببینیم او چه می‌گوید. حالا یا به نتیجه می‌رسیدیم یا نمی‌رسیدیم؛ از وضعیت امروز که بدتر نمی‌شد.

با این نظر کاملاً موافقم که دولت روحانی هم در زمینه سیاست خارجی انفعال داشته است و هم در زمینه اقتصادی. نرخ رشد منفی و تورم بالا -هر دلیلی که داشته باشد- نشانه ناکارآمدی دولت است. اخیراً هم که دولت انتشار آمار را متوقف کرده است. این بدیهی‌ترین نشانه غیرکارشناسی بودن کار اوست. شکستن دماسنج، وقتی بیمار تب دارد، چیزی جز مبارزه با علم و دانش نیست. وقتی دولتی انتشار آمار را متوقف می‌کند، من او را از دسته‌بندی «کارشناسی» به دسته‌بندی «توهم» منتقل می‌کنم.

من البته منکر اثر مشکلات انباشت‌شده یا تحریم‌ها در وضعیت فعلی اقتصاد ایران نیستم، اما برخورد دولت با آنها را مهم‌تر می‌دانم. بله، وقتی یک سیستم یارانه‌ای وجود دارد که به همگان یارانه نقدی می‌پردازد، تغییر دادن آن مشکل است؛ اینجا سوال این است که جهت حرکت دولت به کدام طرف است؟ تلنبار کردن مشکلات بر مشکلات انباشته‌شده قبلی، یا شروع به حل یکی از مشکلات موجود؟ به نظرم در دوره اول آقای روحانی، جهت‌گیری دولت بر حل گام‌به‌گام مشکلات بود، ولی در دور دوم به تلنبار کردن مشکلات روی هم تغییر کرد. حتی وقتی تحریم بازگشت، دولت می‌توانست با یک تصمیم خوب اثر آن را کم کند. وقتی دولت ارز نداشت، می‌توانست بگوید «به جای دلار 4200تومانی، سراغ نرخ بازار که هفت هزار تومان است، می‌روم»، اما به جای آن گفت «به هر کس هرچه خواست، دلار 4200تومانی می‌دهم». بحران‌ها می‌توانند تشدید شوند یا تخفیف یابند. زمانی که بحران ارزی داشت شروع می‌شد، اگر نرخ شش هزارتومانی را می‌پذیرفتند، قیمت دلار هرگز به 19 هزار تومان نمی‌رسید: «سر چشمه شاید گرفتن به بیل / چو پر شد نشاید گذشتن به پیل».

 چرا رئیس‌جمهور ناکارآمدی دولت خود را یک ادعای ناروا می‌داند؟ فکر می‌کنید این ارزیابی واقعی او از وضعیت امروز اقتصاد ایران است، یا این حرف را باید بیشتر در قالب «حرف‌های سیاسی پشت تریبون» تحلیل کرد؟

سیاستمداران همین‌اند. سیاست طبق تعریف این است که شما کاری را بکنید و در عین حال آن کار را انجام ندهید. سیاستمدار اجتماع تناقضات است. برای من قابل تشخیص نیست که این حرف ناشی از باور واقعی آقای روحانی است، یا منافع سیاسی‌شان. به نظرم اهمیتی هم ندارد که ارزیابی سیاستمدار از خودش چیست. ما ابزار ارزیابی را در اختیار داریم و او را ارزیابی می‌کنیم.

زمانی که گزارش صدروزه اول ریاست‌جمهوری آقای روحانی ارائه شد، یا زمانی که یک سال اول او به پایان رسید، من با نگاه به آمارها و روندها نوشتم و گفتم که این دولت عملکرد مناسبی داشته است. آقای روحانی نه پسرخاله من است، نه دشمن من. آن زمان من آن حرف‌ها را زدم و خوشحال بودم که وضع مردم رو به بهبود است. حالا هم که وضعیت اقتصاد بد شده، مستقل از اینکه ارزیابی سیاستمداران از خودشان چه باشد، می‌گویم این روندها خراب شده و ته دلم ناراحتم که مردم باید این فشارها را تحمل کنند. ولی ارزیابی سیاستمداران اینجا هم اهمیت چندانی ندارد.

همه در چارچوب تخصص خود صحبت کنند

این خبر را ببینید:

«محمود واعظی روز چهارشنبه در حاشیه جلسه هیات دولت و در جمع خبرنگاران در واکنش به اظهارات دادستان کل کشور درباره اینستکس گفت: … گفت: بهتر است همه در چارچوب تخصص و اشراف خود صحبت کنند. … وی در عین حال گفت: ما اعتقاد داریم همچنان نرخ ارز بالاست.»

ایشان دارای مدرک مهندسی برق هستند. کارشان که سیاست بوده هیچ ربطی به مدرکشان ندارد. اینکه در جمع خبرنگاران صحبت کرده اند ربطی به کارشان که رئیس نهاد رئیس جمهوری است ندارد (دولت خودش سخنگو دارد) و از همه مهمتر در مورد نرخ ارز نظری می دهد که هیچ ربطی به هیچ کاری که به ایشان مربوط باشد ندارد و از بیخ و بن شتباه است.

و البته تنها حرف درست ایشان این است که بهتر است همه در چارچوب تخصص خود صحبت کنند!