نقص اطلاعات در ماجرای ساختمان پلاسکو

ماجرای اندوه‌بار ساختمان پلاسکو سوالی را برای من زنده کرد که در طراحی سیستم‌های اقتصادی موفق نفش اساسی دارد، و آن نحوۀ تولید اطلاعات و استفاده از آن است.

الان که این فاجعه اتفاق افتاده، همگان می‌دانند که ساختمان پلاسکو دچار مشکلات متعددی بوده است. بسیاری هم ادعا می‌کنند که از این مشکلات آگاهی داشته‌اند. ولی همین که این اتفاق افتاد، نشان می‌دهد که از این اطلاعات، حتی اگر وجود داشته، استفاده نشده است.

وقتی می‌گوییم اطلاعات، منظورمان این نیست که فقط به سن ساختمان نگاه کنیم  و هر ساختمانی که قدیمی است را ببندیم، چرا که احتمال فاجعه وجود دارد. منظور تشخیص ساختمان‌های سالم از ناسالم با تقریب قابل قبول است. بستن ساختمان با اطلاعات ناقص همان‌قدر مشکل‌دار است که باز نگاه‌داشتن ساختمان‌های ناامن.

مسئله این است که با تقریبی که بر مبنای محاسبات مهندسی قابل قبول باشد، شاخص‌های امنیت را تعریف کنیم و بر مبنای آنها تصمیم‌های تقریباً درست را بگیریم.

سؤال اصلی این است که چه کسی این اطلاعات را تولید کند. گذاشتن این وظیفه بر عهدۀ شهرداری یا دولت یا هر سازمان دولتی به شوخی شبیه است، که اگر این سازمان‌ها این‌قدر کارآمد بودند که می‌توانستیم سرنوشت ساختمان‌هایمان را به آن‌ها واگذار کنیم، الان جزو کشورهای پیشرفته بودیم.

این اطلاعات باید توسط کسی تولید شود که در صورت بروز فاجعه مسئول قلمداد شود و مجبور به پرداخت خسارت شود و اگر اثبات شود که کوتاهی صورت گرفته، مسئولیت کیفری متوجه‌اش شود. این می تواند مالک ساختمان باشد. مالک هم با آگاهی از این مسئولیت بزرگ، علاوه بر کسب اطلاعات از ساختمانش باید مجبور به خرید بیمه باشد. در نتیجه شرکت بیمه برای پرهیز از پرداخت خسارت، مجبور خواهد بود به کسب اطلاعات، آن‌هم اطلاعات مفید، نه سردستی.

شرکت‌های بیمه در بسیاری از کشورها، بخصوص در آمریکا که اکثر ساختمان‌ها از چوب ساخته می‌شوند، در صورت عدم نصب وسایل ایمنی مثل آشکارگر دود، از بیمه کردن ساختمان خودداری می‌کنند. این همان پول‌دوستی افراد و شرکت‌ها است که با طراحی درست تبدیل به خیر عمومی می‌شود.

با در نظر گرفتن چنین مواردی است که وجود بخش خصوصی در فعالیت‌های اقتصادی و ترکیب آن با سیستم‌های قضایی و حقوقی که تعریف کننده و اعمال کنندۀ مسئولیت‌ها و حقوق آدم‌ها و شرکت‌ها باشد، اهمیت مضاعف می‌یابند.

نمونه ای از یک نوشتۀ اقتصادی بد

این روزها اگر قرار است در مورد اقتصاد بخوانیم، با چرخیدن در اینترنت می‌توانیم منابع خیلی خوبی پیدا کنیم، از درس‌های آنلاین تا وبلاگهای اقتصادی، و فایل‌های صوتی گفت‌و‌گو با اقتصاددانان. دیگر مجبور نیستیم هر مزخرفی که هر کس نوشت را بخوانیم. ولی برای اینکه بدانیم تحلیل بد یعنی چه و از آن پرهیز کنیم، بد نیست گاه‌گاه سری بزنیم به برخی روزنامه‌ها و سایت‌ها، و یا نوشته‌های برخی آدمهای مشهور را ببینیم. (روزنامۀ شرق از این آدمهای مشهور زیاد سراغ دارد.)

برای نمونه این نوشتۀ روزنامۀ جهان صنعت را ببینید. این اولین باری نیست که این روزنامه نوشته‌ای پر از اشتباه یا بکلی نامفهوم و بی ربط با اقتصاد می‌نویسد.

در این نوشته آمار نقل شده از اکونومیست در مورد تولید ناخالص سرانه را برداشته‌اند و آن را در نرخ ارز بازار آزاد ضرب کرده‌اند و گفته‌اند که درآمد سرانه ماهانۀ ایران شش میلیون است. بعد هم یک علامت تعجب گذاشته‌اند که یعنی خودتان ببینید این رقم چقدر بی معنی است. عنوان نوشته را هم گذاشته‌اند درآمد سرانه زیر ذره‌بین جهان صنعت. مجموعه‌ای بی ربط از تعاریف و اعداد را هم جمع‌کرده و چسبانده‌اند به ته مقاله که نشان دهند تعاریف و منابع آماری را هم دیده‌اند.

کل اهمیت تعریف معیاری به نام برابری قدرت خرید در این است که نرخ ارز بازار برای مقایسۀ درآمد کشورها کار نمی‌کند. ضرب کردن درآمد بر مبنای برابری قدرت خرید در نرخ ارز بازار اشتباهی است که نشان از عدم آکاهی از اولین مفاهیم اقتصادی دارد. از آن اشتباه بدتر، برابر دانستن تولید سرانه است با پولی که به عنوان درآمد به دست مردم می‌رسد.

نمی‌دانم چقدر از پول کشور صرف سوبسید دادن به این روزنامه می‌شود، ولی هر قدر هم که باشد، دیدن چنین اشتباهاتی در بدیهیات است که آدم یقین می‌کند سوبسید دادن به روزنامه‌ها کار اشتباهی است. اگر کسی می‌خواهد پولش را بدهد حرف نامربوط بخرد، ناز شستش. پول کشور را به صرف این کار کردن، در زمانه‌ای که این‌همه اطلاعات مفید به رایگان در دسترس است، اتلاف محض منابع است.

پس نوشت: رفیقی داشتیم آن قدیم‌ها که در مورد هم‌خانه‌اش می‌گفت تنها حسنش این است که هیچوقت خانه نیست!

بیمۀ درمانی آمریکا-گفت و گوی محمد کریمی با دنیای اقتصاد

محمد کریمی گفت و گویی داشت با تجارت فردا که در شمارۀ 209 آن منتشر شده. محمد لطف کرد اجازه داد آن را اینجا بگذارم.

همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد مجلس نمایندگان آمریکا به لغو قانون اوباماکر رای مثبت داد؛ طرح بیمه سلامتی که در حدود 20 میلیون آمریکایی را که تا قبل از آن تحت پوشش بیمه نبودند، بیمه می‌کرد. با این حال این طرح از همان ابتدا با واکنش‌های متفاوتی از سوی سیاستمداران و تحلیلگران مختلف داخلی ایالات متحده همراه بود. برای بررسی آینده این طرح در دولت دونالد ترامپ، با محمد کریمی مدرس اقتصاد دانشگاه واشنگتن گفت‌وگویی را ترتیب دادیم. او معتقد است، اوباماکر مشکلات اساسی نظام بهداشت آمریکا را حل نکرده و تنها بر گسترش پوشش بیمه درمانی برای تمام آمریکایی‌ها تمرکز داشته است. مدرس دانشگاه واشنگتن بر این باور است که جمهوریخواهان در هر صورت این طرح را لغو خواهند کرد ولی تغییری در هسته اصلی این سیاست نخواهند داد بلکه تنها اصلاحاتی روی آن اعمال خواهند کرد،‌ اصلاحاتی که با توجه به افرادی که در میان سیاستگذاران جمهوریخواه وجود دارند، احتمالاً در جهت بهبود نظام بیمه سلامت آمریکا گام بردارد.

در سال‌های اخیر نظام بهداشت و درمان ایالات متحده چه تحولاتی را طی کرده و اساساً طرح Obamacare در بخش سلامت آمریکا چه جایگاهی داشته و چه هدفی را دنبال می‌کرد؟

برای اینکه بدانیم اوباماکر که در واقع با نام اصلی قانون درمان قابل ‌پرداخت (affordable care act)  اجرایی شد، قرار بود چه مشکلاتی را حل کند باید در ابتدا نگاهی به بخش سلامت آمریکا بیندازیم. مساله‌ اصلی بهداشت و درمان آمریکا، هزینه‌های سرسام‌آور این بخش بوده است. بر اساس آخرین آمار موجود و بر اساس قیمت‌های ثابت سال 2010، سرانه مبلغ پرداختی برای خدمات بهداشتی و درمانی در آمریکا، 8500 دلار است. این مبلغ تقریباً دو برابر متوسط کشورهایی با درآمد بالا (High income countries) است. بر اساس آمار WHO سرانه هزینه‌های بهداشتی در کشورهای پردرآمد در حدود 4500 دلار است. با وجود این خرج، وضعیت سلامت در ایالات متحده در مقایسه با کشورهای پردرآمد دیگر بسیار بهتر نیست. اگر شما به شاخص‌های سلامت نگاهی بیندازید متوجه این موضوع خواهید شد. برای مثال امید به زندگی در آمریکا تقریباً در میان کشورهای توسعه‌یافته کمترین مقدار است. یا اگر شاخص‌های دیگر سلامت همانند نرخ مرگ‌ومیر نوزادان یا مادران را هم در نظر بگیرند با وجود ناچیز بودن همچنان در میان کشورهای پردرآمد بیشترین مقدار است. از این گذشته مولفه‌های ریسک (مثل شاخص BMI) نیز در آمریکا نسبت به همه کشورهای توسعه‌یافته پردرآمد دیگر بالاتر است. بنابراین مساله‌‌ای که همواره در نیم‌قرن اخیر در آمریکا وجود داشته این است که چه راهی وجود دارد که با پرداخت هزینه‌های معقول سلامت را در جامعه افزایش داد. تمرکز اوباماکر بر این موضوع نبوده، بلکه بر روی گسترش پوشش بیمه درمانی برای تمام جمعیت بوده است.

 به‌طور کلی نظام بیمه سلامت در آمریکا چه ساختاری دارد؟

در واقع پرداخت سلامت در آمریکا بخش‌های مختلفی دارد. یک نوع بیمه برای افراد فقیر در آمریکا در نظر گرفته شده است به این صورت که دولت مرکزی هر سال یک خط فقر فدرال تعریف می‌کند (که البته این خط فقر به نسبت اعضای خانوار متغیر است)، افرادی که زیر این خط فقر قرار بگیرند، به صورت خودکار می‌توانند از خدمات بیمه دولتی بهره‌مند شوند. این طرح با عنوان Medicaid در سال 1966 ایجاد شده و اوباماکر در واقع تحولی در این زمینه ایجاد نکرده و تنها به دنبال تغییراتی جزئی در این طرح بوده است. از سوی دیگر 50 درصد بودجه Medicaid را دولت فدرال و 50 درصد دیگر آن را دولت‌های ایالتی تامین می‌کنند. نکته‌ای که وجود دارد این است که بار مالی هزینه‌های Medicaid بر روی بودجه‌های دولت‌های ایالتی دائم در حال افزایش بوده است. بنابراین دولت‌های ایالتی و دولت فدرال مجبورند برای تامین مالی این طرح، مالیات‌ها را افزایش دهند. در واقع تامین مالی این جریان به عنوان یکی از مسائل اصلی نظام بهداشت آمریکا درآمده است.

مساله‌ مهم دیگر در بحث سلامت، بیمه افراد بازنشسته است (Medicare) که به وسیله دولت تامین مالی می‌شود. در مقایسه با 50‌، 60 سال پیش، هزینه‌های این بخش نیز به طرز سرسام‌آوری افزایش داشته است. با توجه به اینکه جمعیت آمریکا در حال پیرشدن است و این روند تا 10، 15 سال آینده نیز ادامه خواهد داشت، هزینه‌های Medicare در سال‌های آینده دائم افزایش پیدا خواهد کرد و این در مقایسه با هزینه‌های Medicaid بسیار بیشتر خواهد بود. این موضوع به یک نگرانی برای حوزه سلامت آمریکا تبدیل شده است. گروه دیگری که شامل بیمه می‌شوند، افراد شاغل هستند که برای آنها یک بازار بیمه خصوصی وجود دارد. در واقع کارفرمایان اغلب بنگاه‌ها ملزم هستند حق‌بیمه کارکنان خود را با نرخی که در بازار خصوصی ارائه می‌شود،‌ پرداخت کنند. البته بخش کوچکی از این پرداخت حق بیمه که به‌طور متوسط 25 درصد است به وسیله کارمند پرداخت می‌شود. اگر فرد خوداشتغال باشد نیز باید خود حق ‌بیمه‌اش را پرداخت کند. این بخش از بیمه آمریکا خصوصی است. یک بخش دولتی دیگر هم وجود دارد که مختص کهنه‌سربازان و مجروحان جنگی می‌شود.

 چه تلاش‌هایی برای رفع مشکلات حوزه سلامت انجام شد و نقش اوباماکر در بهبود نظام بیمه سلامت در ایالات متحده تا چه حد بود؟

تا اواسط دهه ۱۹۸۰ ساختار نظام بیمه سلامت در آمریکا به ترتیبی بود که انگیزه‌ای برای کاهش هزینه‌ها ایجاد نمی‌کرد. از آنجا که قیمت بیمه برای افراد فقیر و سالمند، بسیار پایین است، در واقع برای آنها حساسیت قیمت یا efficiency in use پایین است. برای افراد کارمند نیز تا حدود زیادی چنین است چرا که 75 درصد از حق‌بیمه آنها را کارفرمایان می‌دهند. موضوع دیگر بازده در عرضه است (efficiency in provision) یعنی خدمات به صورت کارا به مردم ارائه نمی‌شد. این موضوع هم از این نشات می‌گرفت که ارائه‌کنندگان خدمات درمانی (بیمارستان، پزشکان، داروسازها و…) انگیزه‌ای برای صرفه‌جویی در هزینه نداشتند. چرا که با ارائه هر خدمتی، بیمه هزینه آنها را پرداخت می‌کرد. اجازه دهید با یک مثال موضوع را روشن کنم، بیمارستان‌هایی که خدمات Medicare ارائه می‌دادند، روش پرداخت فهرستی داشتند به این صورت که همه هزینه‌ها را فهرست کرده و به اداره Medicare می‌فرستادند و پس از چانه‌زنی به هرحال پول خدمات ارائه‌شده خود را دریافت می‌کردند.

با توجه به این مشکلات، تلاش‌های زیادی از دهه 80 برای رفع آنها وجود داشته است و هنوز هم ادامه دارد. دهه 1980، یک دهه مهم در بخش سلامت آمریکا به شمار می‌آید. در این دهه تغییرات اساسی در نظام بهداشت آمریکا ایجاد شده و بازار خدمات درمانی و بازار بیمه سلامت به سمت شکستن انحصار و افزایش رقابت حرکت کردند. با وجود این، اوباماکر در مورد مشکلاتی که عرض کردم، تصمیم جدی نمی‌گیرد، در واقع معضلات حوزه سلامت آمریکا قبل و بعد از اوباماکر تفاوت چندانی نکرده است. قبل از اجرای اوباماکر حدود 50 میلیون نفر از مردم آمریکا فاقد هرگونه بیمه سلامت بودند. 70درصد از بیمه‌شدگان نیز به وسیله کارفرمایانشان تحت پوشش بیمه قرار گرفته بودند. بقیه این افراد نیز خودبیمه بودند. انگیزه سیاسی اوباما این بود که این 50 میلیون نفری که تحت پوشش بیمه نیستند و در معرض خطر هزینه بیماری‌های فاجعه‌آمیز قرار دارند، باید بیمه شوند. البته از نظر اقتصادی هم این مساله‌ توجیه داشت. طبیعتاً باید اینگونه باشد که حق‌بیمه‌ای که پرداخت می‌کنید تقریباً با هزینه خدمات درمانی که استفاده می‌کنید برابر باشد. این لزوماً برقرار نیست، چرا که افراد می‌توانند وضعیت سلامتی خود را پنهان کرده و بیمه‌ای را بخرند که حق بیمه آن با ریسک آنها مطابقت ندارد. این مساله‌ را در اقتصاد با نام کژگزینی (adverse selection) می‌شناسند. کژگزینی باعث می‌شود تا شرکت‌های بیمه، حق‌بیمه را برای همه افراد افزایش دهند. در این صورت افرادی که سالم هستند با این موضوع مواجه می‌شوند که حق بیمه برای آنها بسیار زیاد است، پس تمایلی به آن ندارند. از سوی دیگر افراد بیمارتری که تحت پوشش بیمه قرار می‌گیرند، هزینه‌های زیادی می‌کنند و مجدداً در سال آینده شرکت بیمه مجبور است حق بیمه‌ها را افزایش دهد و در نتیجه افراد سالم‌تر مجدداً از پوشش بیمه خارج می‌شوند. این روند به همین شکل می‌تواند ادامه پیدا کند تا جایی که تنها افرادی با بیماری‌های جدی در آن قیمت‌ها تقاضای بیمه کنند. راهی که برای حل این مشکل وجود دارد، اجباری کردن بیمه است. هسته اصلی اوباماکر نیز که جاناتان گرابر، اقتصاددان سرشناس حوزه سلامت از جمله طراحان آن است، اجباری کردن بیمه برای افراد بوده است.

 اوباماکر تا چه حد توانست به این هدف همه‌گیر کردن بیمه سلامت برسد؟

اوباماکر در واقع پوشش Medicaid را از زیر خط فقر به 133 درصد خط فقر افزایش داد. با این کار انتظار می‌رفت در حدود 16 میلیون نفر از این 50 میلیون نفر وارد پوشش Medicaid شوند، از سوی دیگر افرادی که درآمدشان بین 133 درصد خط فقر تا 400 درصد خط فقر بود نیز شامل یک یارانه دولتی برای پرداخت حق‌بیمه خود شدند. 16 میلیون نفر دیگر نیز از این طریق تحت پوشش بیمه قرار می‌گرفتند و مابقی که در حدود 18 میلیون نفر می‌شوند باید کل حق بیمه را پرداخت می‌کردند در غیر این صورت جریمه‌ای برای آنها در نظر گرفته می‌شد. یکی از مشکلاتی که وجود دارد این است که جریمه‌ای که اعمال شده، بسیار پایین است، برای مثال سال گذشته این جریمه در حدود 750 دلار در سال بود در حالی که حق بیمه به‌طور متوسط ماهی 300 دلار است. خب همین موضوع باعث می‌شد تا بسیاری از افراد به جای بیمه‌کردن خود، جریمه را پرداخت کنند. مساله‌ دیگر این است که وقتی پوشش Medicaid از 100 درصد به 133 درصد افزایش پیدا می‌کند، بار مالی مضاعفی برای ایالت‌ها ایجاد می‌کرد. به همین دلیل چند ایالت از اعمال این تغییر سر باز زدند.

 با توجه به مسائلی که فرمودید، اوباماکر چه هزینه‌هایی بر دوش دولت اوباما گذاشت؟‌

درخصوص هزینه‌های اوباماکر، رقم دقیقی مدنظرم نیست، ولی اینکه شما Medicaid را 133 درصد افزایش دهید، از آنجا که 50 درصد از این هزینه‌ها را دولت فدرال می‌دهد روی کل هزینه‌های دولت تاثیرگذار است. دولت‌های ایالتی نیز باید همیشه بودجه‌های متوازنی داشته باشند بنابراین باید هزینه‌های دیگر را کاهش دهند. اگر به افراد نیز یارانه دهند باز هم با افزایش هزینه‌ها مواجه خواهند شد. در واقع برخی از جنبه‌های حاشیه‌ای اوباماکر بسیار مشکل‌آفرین بوده است. یکی از این حواشی بحث حداقل پوشش بیمه است. بر اساس اوباماکر هر فرد ملزم است تحت پوشش بیمه قرار گیرد اما این بیمه باید حداقل پوشش‌هایی را برای افراد لحاظ کند. این حداقل‌هایی که به وسیله اوباماکر تعیین شده از مقدار کمینه‌ای که قبلاً وجود داشته بالاتر بوده است. طبیعتاً با افزایش سطح پوشش،‌ آن حق بیمه نیز بیشتر خواهد شد. همین موضوع سروصداهایی در میان جامعه به پا کرد. از سوی دیگر، بسیاری از افرادی که تحت پوشش بیمه قرار داشتند، با کاهش نرخ رشد دستمزد مواجه شدند. چرا که کارفرمایان به این علت که باید حق بیمه بیشتری پرداخت می‌کردند حاضر نبودند دستمزدها را افزایش دهند. از سوی دیگر شمول بیمه برای شرکت‌ها نیز دستخوش تغییر شد. به این معنا که شرکت‌ها با چه تعدادی از کارکنان ملزم به بیمه‌کردن کارکنان خود هستند. نتیجه این شد که کسب‌وکارهای کوچک بیشتری مجبور شدند تا کارمندان خود را بیمه کنند. این نارضایتی‌ها را نیز می‌توان به عنوان هزینه‌های اجرای این طرح نام برد.

 جامعه پزشکی و بخش ارائه‌دهنده خدمات بیمه، چه رویکردی نسبت به طرح بیمه اوباماکر داشت؟

بیمه افراد بازنشسته یک بیمه دولتی است. اصلاحات زیادی در این حوزه در زمان ریاست‌جمهوری ریگان انجام شده. اوباماکر در خصوص این افراد اصلاحات جدی انجام نمی‌دهد در واقع از راه‌های مختلف، طرح‌هایی ایجاد می‌کند که به ارائه‌دهندگان خدمات بهداشتی درمانی بازنشستگان پول کمتری پرداخت کند. موضوعی که موجب اعتراض جامعه پزشکی و بیمارستان‌ها شد. در آغاز طرح اوباماکر شرکت‌های بیمه از آن حمایت کردند چرا که از این طریق می‌توانستند افراد بیشتری را تحت پوشش بیمه قرار دهند و می‌توانستند درآمدزایی کنند. اما در حال حاضر شرکت‌های بیمه ناراضی هستند و از بسیاری از ایالت‌ها بیرون آمده‌اند چرا که نرخ مورد انتظار ثبت نام محقق نشده است. در عمل، از حدود ۵۰ میلیون نفر مورد نظر تنها در حدود ۲۰ میلیون نفر بیمه خریده یا مشمول بیمه شده‌اند.

 چرا جمهوریخواهان پس از به دست آوردن اکثریت در مجلس نمایندگان بلافاصله به دنبال لغو یکی از مهم‌ترین دستاوردهای داخلی دولت اوباما هستند؟ پس از لغو این برنامه، چه جایگزینی برای آن وجود خواهد داشت؟

به نظر من، در هر صورت جمهوریخواهان این طرح را لغو خواهند کرد ولی تغییری در هسته اصلی این سیاست نخواهند داد بلکه تنها اصلاحاتی روی آن اعمال خواهند کرد. برای مثال ممکن است تغییر پوشش Medicaid از 100 درصد خط فقر به 133 درصد را اصلاح کنند. ولی این اجبار فردی برای خرید بیمه (individual mandate) احتمالاً برقرار خواهد ماند. در واقع از نظر من لغو این طرح بیشتر یک عمل سیاسی است و به این معناست که نمایندگان جمهوریخواهان به رای‌دهندگان و حامیان خود می‌خواهند بگویند که بر سر وعده‌های خود ایستاده‌اند. اما طرحی که می‌خواهند جایگزین آن کنند دست‌کم در مواردی که عرض کردم فرق چندانی نخواهد داشت. در موارد دیگر، طرح‌هایی که مورد نظر پیشنهاددهندگان است، واقع‌بینانه‌تر و کاراتر نیز هست.

 آیا رای سنا و مجلس نمایندگان، برای لغو کامل این طرح کافی است؟‌ به‌طور کلی روند قانونی ملغی شدن اوباماکر به چه صورت خواهد بود و چه مدت‌زمانی برای آن نیاز خواهد بود؟

به‌طور کلی قوانین مالی و بودجه‌های سالانه در مجلس نمایندگان تصویب می‌شوند. لغو طرح اوباماکر نیز به وسیله مجلس نمایندگان به تصویب رسیده است، مجلس نمایندگانی که اکثریت آن دست جمهوریخواهان بوده و رئیس آن پل رایان است. در واقع جمهوریخواهان منتظرند تا ترامپ رسماً به عنوان رئیس‌جمهور آغاز به کار کند و سپس این مصوبه را روی میز او قرار دهند. هرچند خود اوباما نیز اعلام کرده اگر جایگزین این طرح، چیزی باشد که جواب بدهد، من مشکلی با بازگرداندن این طرح ندارم. البته باید منتظر اقدام ترامپ ماند. پیش‌بینی من این است که تا زمانی که جمهوریخواهان به یک طرح جامع دست پیدا نکنند، اوباماکر را ملغی نخواهند کرد. البته از نظر من لغو اوباماکر به دو دلیل مساله‌ مهمی نیست. نخست به این دلیل که اصولاً اوباماکر مسائل اصلی حوزه سلامت و بهداشت آمریکا را هدف قرار نداده و دلیل دوم هم مساله‌ سیاسی است نه اقتصادی. حتی از نظر من طرح‌های پیشنهاد‌شده برای جایگزینی احتمالاً طرح‌های بهتری خواهند شد.

 چشم‌انداز حوزه بهداشت و درمان را در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ به چه شکل می‌بینید؟

به نظر من جمهوریخواهانی که در حوزه بهداشت و درمان مشغول به کار هستند، مخصوصاً خود پل رایان، ایده‌های اقتصادی بهتری دارند. پل رایان، از ایالت ویسکانسین انتخاب شده و این ایالت از نظر بازار بیمه خدمات درمانی یکی از ایالت‌های نمونه است. این ایالت برای بیمه فقرا (Medicaid) طرحی را اجرا کردند که بسیار موفق بود. به این صورت که به این افراد یک کوپن (voucher) اختصاص داده می‌شود، در واقع این کوپن همان پولی است که قرار است خرج بیمار شود با این تفاوت که خود بیمار تصمیم می‌گیرد به کجا برود، برای همین افراد خودشان تصمیم می‌گیرند با توجه به قیمت کدام خدمات را انتخاب کنند، این موضوع باعث می‌شود که افراد انگیزه‌های مالی پیدا کنند. این طرح بارها به وسیله خود پل رایان به مجلس نمایندگان ارائه شده البته هنوز به تصویب نرسیده است. با توجه به سابقه طولانی جمهوریخواهان در حوزه بهداشت و سلامت، من به شخصه به عملکرد جمهوریخواهان در زمینه بهداشت و سلامت بسیار خوش‌بین هستم. اما بعید می‌دانم اجبار فردی در این حوزه برداشته شود. موضوعی که هسته اصلی اوباماکر بود.

بازنشستگی جوانان

بحران صندوق‌های بازنشستگی کم‌کم دارد پای ثابت لیست «مشکلات اساسی» اقتصاد ایران می‌شود. اکثر صندوق‌های بازنشستگی در بسیاری از کشورها از جمله ایران مخارجی بیش از درآمدهایشان دارند.

علت اصلی تغییرات جمعیتی است. تولد و رشد صندوق‌های بازنشستگی به دورانی بر می‌گردد که تقریباً در تمامی کشورها جمعیت جوان و فعال زیاد بود و جمعیت بازنشسته کم. تصمیم‌گیران به راحتی قوانین بازنشستگی سخاوتمندانه‌ای را تصویب می‌کردند. با گذشت زمان، نرخ زادوولد پایین آمد، متوسط سن مرگ افزایش یافت و نسبت بازنشستگان به افراد شاغل افزایش یافت. در برخی از کشورها افراد در سن حتی 45 سالگی بازنشسته می‌شوند. در دوره‌ای که افراد به طور متوسط تا سن 70 و 80 سالگی عمر می‌کنند، این به معنی بار مالی بزرگ برای صندوق‌های بازنشستگی است. دوستی دارم در ایران که در حدود چهل سالگی، یعنی در عنفوان جوانی، از شغل دولتی بازنشسته شد و رفت سراغ کارهای مفید برای 60 سال آینده.

در کشورهای در حال توسعه، نسبت بازنشستگان به افراد شاغل پایین‌تر از کشورهای توسعه یافته است، ولی به دلیل مدیریت بد، شرایط صندق‌ها بدتر است. این صندقها غالباً دولتی هستند و اگر پولی هم در آن‌ها باشد به عنوان ذخیرۀ دولت در دوران بی‌پولی عمل می‌کنند. مدیران صندوق به راحتی به این کار تن می‌دهند چرا که در مواقع بحران به کمک دولت نیاز دارند. بعلاوه، این صندوق‌ها به دلیل بزرگی و گردش مالی بالا، همیشه منبع بزرگ رانت سیاسی هستند و یک سر دعواهای سیاسی. نمونه‌اش را در ایران دیده‌ایم.

با این مقدمۀ بلند برویم سراغ اصل مطلب. به تازگی تصویب شده است که زنان شاغل می‌توانند با بیست سال کار بازنشسته شوند. وقتی که همه جا بحث بر سر این است که سن بازنشستگی باید افزایش یابد تا دخل و خرج با هم بخواند، تبصره‌های این‌چنینی فقط افزودن بر مشکلات موجود است. از مواردی مثل مرخصی برای دوران زایمان زنان که بگذریم، باقی قوانین باید تبعیض را کنار بگذارند. قوانینی که برای حمایت از زنان تصویب می‌شوند در بسیاری از موارد عملاً به ضرر آنها تمام می‌شود. اگر خیلی زور تصمیم‌گیران می‌چربد، قوانینی را تصویب و اجرا کنند که در صورتی که کارفرما بر علیه زنان هر گونه تبعیضی روا کنند، هزینه‌اش را بپردازند.

ما می توانیم، ولی نه اینطوری!

ایران برای اولین بار در دهه‌های اخیر از ایرباس هواپیما خرید. دولتیان آن را موفقیت بزرگ اعلام کردند و مخالفان به طعنه گفتند این چه موفقیتی است که پول می‌دهید و هواپیما می‌خرید و آن را جزو افتخاراتتان می‌نویسید. مخالفان گفتند هنر آن بود که هواپیما می‌ساختید نه اینکه هواپیمای یک قرارداد فسخ شده را بخرید.

تا اینجای کار که مخالفان دولت به ساخت هواپیما ارزش قائلند و نه به خرید آن، و با شعار «ما می‌توانیم» به رقیب طعنه می‌زنند، البته قابل توجه است، به دلیل آرمان‌های بلندی که در آن است. نکته‌ای که فراموش شده است، این است که ما می‌توانیم هواپیما و حتی فضا پیما هم بسازیم، ولی نه این‌طور که تاکنون اقلام صنعتی‌مان را ساخته‌ایم. کافی است نگاهی بیاندازیم به عملکردمان در صنایع تا ببینیم با این شرایط که ما داریم ساخت هواپیما توهّم محض است.

از هوا به زمین بیاییم و نگاهی به صنعت اتومبیل سازی‌مان بیاندازیم تا دستمان بیاید تفاوت عملکردمان با ادعاهایمان چقدر بزرگ است. خودرو سازی ما دهه‌ها است که انحصار بازار داخلی را در دست دارد و هنوز نتوانسته اتومبیلی بسازد که با استانداردهای ضعیف داخلی همخوانی داشته باشد، چه برسد به استانداردهای سخت بین‌المللی. علتش را هم در نظریه‌های توطئه نجوییم. توصیف مسئولین خودروسازی از شرایط خودروسازی به ما می‌گوید چه فشلی درست کرده‌ایم. هر وقت دیدیم که آن هشت هزار نفری که به گفتۀ مدیر عامل ایران خودرو در کارخانۀ خودروسازی کرج با امضای سیاستمداران به کار گماشته شده‌اند، با افرادی که بر مبنای کاربلدبودن و نه ارتباط سیاسی‌شان برگزیده می‌شوند، جایگزین می‌شوند، می‌توان امید داشت که در دهه‌های آینده اتومیبلی قابل رقابت با اتومبیل‌های سایر کشورهای در حال توسعه بسازیم و بعد برویم سراغ آرزوهای دور و دراز.

خوب است که آدم آرزو داشته باشد هواپیمایی بسازد که روی دست ایرباس و بوئینگ بزند و دیگران را حسرت به دل بگذارد. ولی وقتی واقعیت گذشتۀ ما خرید هواپیمای دست دوم از سازنده های دست دهم است که با سقوط پیاپی بحران درست کردند، بهتر است آرزوها و ادعاهامان را کمی کوتاه‌تر کنیم، و آستینمان را کمی بالا بزنیم و کارهای خرده و ریزه‌ای که داریم می‌کنیم را کمی بهتر بکنیم.

ما یک قرن است که در بهترین حالت نفت فروخته‌ایم و محصولات مصرفی خوب وارد کرده‌ایم و در بدترین حالت نتوانسته‌ایم به اندازۀ کافی نفت بفروشیم و در نتیجه محصولات مصرفی آشغال وارد کرده‌ایم. نشانه‌های دور شدن از این وضع را هر وقت دیدیم، ادعاهای «ما می‌توانیم» را جدی می‌گیریم.

هاشمی را چگونه تحلیل کنیم؟

هاشمی رفسنجانی درگذشت و سوالی را زنده کرد که بعد از درگذشت افراد مهم پرسیده می‌شود: در حوادث مهم نقش آدم‌ها در مقایسه با نقش شرایط پیرامونی چقدر است؟

اگر من بخواهم جمله‌ای در باب هاشمی بگویم این است که هاشمی واقعیت‌ها و محدودیت‌هایی که واقعیت‌ها ایجاد می‌کنند را بهتر و بیشتر در نظر می‌گرفت و همین بود که نقش او را در حوادث و وقایع رنگ می‌بخشید.  و البته من در مورد اقتصاد صحبت می کنم که سیاست حوزۀ کار من نیست.

اقتصاد ایران همیشه با معیارهای اقتصاد رقابتی فاصله داشته است. در دهۀ اول بعد از انقلاب اقتصادی این فاصله بیشتر بوده است. بخشی از آن را می‌توان به انقلاب و جنگ و تحریم‌ها منسوب کرد، ولی بخش بزرگتری قابل اجتناب بود، اگر تصمیم‌گیران با اصول اقتصاد آشنایی داشتند. با پایان جنگ حرکت پر افت و خیز اقتصاد ایران به سمت اقتصاد رقابتی آغاز شد و هاشمی رفسنجانی در این حرکت نقش اساسی داشت.

اینکه آیا شرایط بعد از جنگ بود که سبب شد اقبالی همگانی به بازسازی اقتصادی ایجاد شود و هاشمی با زیرکی آن را فهمید و پیشرو حرکت شد، یا این هاشمی بود که ایده‌ای را مطرح کرد و آن را در میان حکمرانان و مردم جا انداخت، سؤالی بزرگ و بی جواب است. ولی حتی اگر جزئیات رابطۀ شرایط محیطی و باور آدم‌ها و عملکرد آنها را ندانیم، حداقل‌هایی را در مورد نقش آدم‌ها در جوامع می‌دانیم: افرادی که قدرت سیاسی دارند، می‌توانند با تصمیماتشان به گروه‌هایی از جامعه جایزه بدهند و گروه‌هایی را جریمه کنند. در نتیجه برخی گروه‌ها رشد می‌کنند و برخی کوچک می‌شوند.

در دوران هاشمی زمینۀ فعالیت‌های اقتصادی بهتر شد و افراد و گروه‌های مولد فضای بهتری برای فعالیت یافتند. در حوزۀ برنامه‌ریزی اقتصادی هم حرکت از تصمیمات احساسی و روزمره به سمت تفکر بلند مدت و پذیرفتن واقعیات اقتصادی شکل گرفت. این شاید ناشی می‌شد از دید هاشمی به واقعیات و محدودیت‌های آن.

مهم‌ترین جنبۀ پذیرفتن واقعیات اقتصادی هزینه‌دادن در کوتاه مدت برای نفع بلند مدت است. همین نکته است که سبب شده است اصولاً سیاستمداران، بخصوص در کشورهای در حال توسعه، در اجرای اصلاحات اقتصادی تردید کنند. گاهی هزینه‌ها را آنها می‌دهند و منافعش را فرد و گروه دیگری می‌برد.

هاشمی برای آغاز تغییرات اقتصادی‌اش با همین مانع بزرگ مواجه بود. اگر این مانع را در نظر بگیریم، و قبول کنیم که برای سیاستمدار، سیاست از اقتصاد مهم‌تر است، می توان تصویری بهتر از حرکتی که در دوران هاشمی آغاز شد، داشت. این حرکت مانند هر برنامۀ اصلاح اقتصادی دیگر نتایج ناخواستۀ زیادی، هم مثبت و هم منفی، داشت. و همین است که کارنامۀ هاشمی را پربار می کند و دست مدافعان و مخالفانش را در تقدیر و انتقاد باز می‌کند.

پس نوشت: تحلیل کارنامۀ اقتصادی هاشمی کار آسانی نیست. همین سبب می‌شود که برخی در تحلیل کارنامۀ او «دری‌وری محض» بنویسند. مثل نوشته‌ای در بخش «ناظران می‌گویند» بی-بی-سی فارسی که بخشی‌اش را در زیر می‌آورم. بقیه‌اش را خودتان بخوانید تا ببینید دری‌وری یعنی چه.‌

«طبقه متوسط به خوبی می‌داند جاده‌ آینده از قبل تا حدی زیادی، از قضا به دست خود هاشمی، جهت گذاری شده است. چه طور جمهوری اسلامی می‌تواند در مسیری جز آنکه بسترش در دوران «سازندگی» پی‌ریزی شده حرکت کند؟ روند خصوصی‌سازی، مقررات‌زدایی، سوداگری مالی و… -که امروز بیش از هرچیز بر کیفیت زندگی اکثریت مردم ایران تأثیر می‌گذارد— از مدتها قبل، از دوران هاشمی و به ابتکار او آغاز شده است. این روند تا آنجا که افق پیداست، ادامه خواهند یافت. انباشت منابع اقتصادی در دستان اقلیتی ثروتمند از طریق سلب مالکیت از توده‌ها و ستم طبقاتی‌ و … واقعیت‌هایی یک شبه نیستند که یک شبه تغییری در آنها به وجود آید. این همان آینده‌ای است که هاشمی عملگرا از مدتها قبل خواب آن را برای ایرانیان دیده است. و البته این خصلت ناگزیر عملگرایی در مناطق پیرامونی جهان است که هرجا به صحنه می‌آید، نئولیبرالیسم اقتصادی را در غیاب لیبرالیسم سیاسی بازتولید می‌کند.»

تاکسی یاب آنلاین، معیار تعهد دولت به رقابت

واکنش دولت به دعوای بین تاکسی‌یاب‌های آنلاین مثل اسنب و تپ‌سی با تاکسی‌های سنتی و آژانس‌های کرایۀ ماشین تا حد زیادی روشن کنندۀ ماهیت تفکر اقتصادی دولت است که نشان خواهد داد دولت با بازار رقابتی است یا علیه آن.

ورود تاکسی‌یاب‌های آنلاین و رقابت آنها با تاکسی‌های سنتی و ربودن بازار از دست آنها نمونۀ بارز تغییرات تکنولوژی در بازارها است. افرادی پیدا شده‌اند که خدمات قبلی را با قیمت پایین‌تر و کیفیت بهتر ارائه داده‌اند و در نتیجه بازار را در دست گرفته‌اند. این یعنی افزایش کارآمدی. یعنی حرکت به سمت تولید دانش بنیاد.

طرف مقابل متوسل شده‌است به مجوز نداشتن تاکسی‌یاب‌های آنلاین. اگر دولت طرف تاکسی‌های سنتی را بگیرد و دست و پای تاکسی‌یاب‌های آنلاین را با بهانه‌هایی مانند مجوز ببندد، نشان از نگرش انحصار طلبانۀ دولت به فعالیت‌های اقتصادی است که کلیدواژۀ قفل شدن فعالیت اقتصادی در ایران است. اگر دولت از فعالیت تاکسی‌یاب‌های آنلاین استقبال کند و کمک کند که معایب احتمالی را رفع و رجوع کنند، نشان می‌دهد که دولت مایل است نقش دولت کارآمد را بازی کند و به بازارهای رقابتی اجازۀ بروز و ظهور دهد.

اینکه صاحبان تاکسی و آژانس‌ها ناراضی باشند، طبیعی است. ولی تنها راهی که بتوان رفاه جامعه را در بلند مدت افزایش داد این است که فعالیت‌های کارآمد جایگزین فعالیت‌های ناکارآمد شوند. شاغلان مشاغل قبلی اگر وارد مشاغل کارآمدتر شوند، همه نفع می‌برند، مانند بسیاری از رانندگان آژانسها که الان برای تاکسی‌یاب‌های آنلاین کار می‌کنند. ولی اگر صاحبان مشاغل قبلی بتوانند از نفوذ خود در دولت بهره ببرند و موانع قانونی در سر راه تغییرات ایجاد کنند یا از موانع موجود مانند مجوزها بهره ببرند، ممکن است در کوتاه مدت سود ببرند ولی در بلند مدت همه متضرر می‌شوند.