اجازه!

رئیس سازمان مدیریت گفته است «امروز حتی اجازه واردات یک کپسول دارو را به این ملت نمی‌دهند، هیچ بانکی حتی یک دلار هم با ما مبادله نمی‌کند».

آن وقت که می گفتید اگر ما نتوانیم نفت صادر کنیم هیچ کشور دیگری نمی تواند نفت صادر کند، باید فکر این روز را می کردید که برای یک کپسول اجازه بگیرید و «نه» بشنوید.

شماره 5000 دنیای اقتصاد

دنیای اقتصاد شمارۀ 5000 را منتشر کرد. دست مریزاد.

به شنیدنش می ارزد

این گفت و گوها میان اعضای پژوهشکدۀ هوور قطعا به شنیدنش می ارزد.

سیاست همین است، همیشه همین بوده است.

رئیس جمهور فرمودند: «الان ما در کشور‌های همسایه خودمان پول‌هایی داریم که بر آن قفل زده‌اند و پول ما را به خودمان تحویل نمی‌دهند. چرا که آمریکا تهدیدشان کرده است. شما در تاریخ هم نمی‌توانید چنین چیزی را ببینید که یک کشوری برای خرید دارو‌ها با پول خودش هم نتواند کاری کند و پول او را به خودش تحویل ندهند.»

شما در تاریخ معاصر از این چیزها فراوان دارید. آنقدر فراوان که در این سالهای اخیر خیلی ها مدام گفتند و شما نشنیدید. در آن دورانی که می گفتید اگر ما نتوانیم نفت بفروشیم، هیچکس نمی تواند بفروشد، افرادی که حتی کمترین آشنایی با سیاست بین الملل داشتند مدام گفتند که دوست و همسایه و پسرخاله در روابط بین الملل کشک است. اگر روابط بین الملل را نشناسیم و نتوانیم از آنها به نفع خودمان استفاده کنیم، با هیچ کشوری نمی توانیم مبادله کنیم، از جمله کشورهایی که میلیاردها دلارمان در بانکهایشان است و نیز کشورهایی که سالها است پول و نیروی انسانی خرجشان کرده ایم. منتظر باشید تا چند سال دیگر عراق و افغانستان هم مرزهایشان را برویمان ببندند و نه از ما کالا بخرند و نه به ما کالا بفروشند.

همچنین فرموده اند «این دولت فعلی آمریکا این‌قدر از انسانیت به دور است.» البته که دور است. کدام کشور و سیاستمدار نیست. انتظار «انسانیت» از سیاست داشتن نهایت نشناختن سیاست بوده است و هزینه اش را مردمی می دهند که نمی توانید برایشان حتی دارو بخرید.

گوشواره ها در بورس!

«نایب رئیس کمیسیون اقتصادی مجلس: مردم خانه‌ها و گوشواره‌هایشان را فروخته‌اند و به بورس آورده‌اند/ وزیر اقتصاد باید پاسخگو باشد

کاظم موسوی: یک آقای روحانی با من تماس گرفت که دو ماه پیش خانه‌اش را یک میلیارد تومان فروخته و در بورس گذاشته و حالا قیمت آن به ۱۵۰ میلیون تومان رسیده است. خانمی گوشواره‌اش را فروخته و افرادی خودرو و خانه‌هایشان را فروخته‌اند و در بورس گذاشته‌اند. حق‌الناس را نمی‌شود خورد.

اگر هر کدام از بانک‌ها ۱۰ هزار میلیارد تومان به بورس بیاورند شاهد این مشکلات نیستیم. مردم از این مجلس انتظاراتی دارند. آن‌ها با مشکل ویروس منحوس کرونا، کمبود درآمد و بیکاری مواجه هستند. باید به مردم توجه کرد و وزیر اقتصاد نیز باید پاسخگوی مردم باشد.»

اگر فهم مسئولان از اقتصاد و بورس و بانک این باشد، هر کس ریالی دارایی دارد دودستی بچسبدش که باد نبردش. (و اگر فهمشان از حق الناس این باشد، هر کس هنوز ذره ای ایمان دارد هم دو دستی بچسبدش که طوفان می بردش)

اقتصاد ایران و اقتصاد ونزوئلا (و نوشته ای از حجت قندی در همین مورد)

گفت و گویی داشتم با دوستان تجارت فرداد در مورد ونزوئلایی شدن اقتصاد ایران که با عنوان «هضم شوک وارده به اقتصاد» در شمارۀ 367 منتشر شد. در همین شماره نوشته ای هم منتشر شده است با عنوان «گذشته همان آینده نیست» در همین مورد از حجت قندی (که هر مطلبی که می نویسد را باید خواند که گزیده می نویسد و درست).

شما در یادداشتی که دو سال و نیم قبل برای «تجارت فردا» نوشتید، احتمال ونزوئلایی شدن اقتصاد ایران را «بسیار کوچک، ولی غیرصفر» برشمرده و وقوع آن را به روند تحولات و سیاست‌های اقتصادی دولت مرتبط دانسته بودید. اخیراً در مصاحبه‌ای دیگر تاکید داشتید که همچنان این احتمال را اندک می‌دانید، بااین‌حال در این گفت‌وگو ما قصد داریم روی همان احتمال اندک و زمینه‌های ونزوئلایی شدن اقتصاد ایران متمرکز شویم. به نظر می‌رسد مجموعه سیاست‌هایی که در دو سه سال گذشته در اقتصاد ایران به کار بسته‌شده، دست‌کم ما را از ونزوئلایی شدن دور نکرده باشد، بنابراین پرسش اول را این‌گونه مطرح می‌کنم: به نظر شما کدام سیاست‌های اقتصادی دولت ایران در این دوره با سیاست‌هایی که ونزوئلا را به‌روز امروزش انداخته مشابهت داشته است؟

من فرض اولیه شما را به چالش می‌کشم، چون معتقدم سیاست‌های دو سه سال اخیر ما را به سمت ونزوئلایی شدن نرانده است. نمونه آن سیاست‌های مربوط به نرخ ارز است. اگرچه در ابتدای سال 97 سعی کردند نرخ ارز را ثابت نگه دارند و با تزریق دلار 4200تومانی به بازار، مقدار زیادی ارز از دست حاکمیت رفت و به مردم -و در واقع «پسرخاله‌ها»!- داده شد و آنها هم کالاها را به قیمت ارزان به بازار عرضه نکردند، ولی امروز می‌بینیم که حتی در شرایط بحرانی هم دیگر کسی اصراری بر دلار 4200تومانی ندارد و این به نظر من نقطه مثبت بزرگی است. چون نشان می‌دهد دولت با واقعیت محدودیت منابع ارزی روبه‌رو شده و سعی نکرده با زور و پلیس و دستگیری «جمشید بسم‌الله»ها آن را کنترل کند. الان دیگر کسی را در دولت نمی‌بینیم که از پایین آوردن دلار تا چهار یا هفت هزار تومان حمایت کند و وقتی قیمت دلار بالا برود، بخشی از شوکی را که به اقتصاد وارد شده، در خود هضم می‌کند. البته درک می‌کنم که دلار 22 هزارتومانی در بعضی بازارها التهاب ایجاد می‌کند، اما درعین‌حال بخشی از شوک را به خود می‌گیرد و یکی از عواملی را که سبب ونزوئلایی شدن اقتصاد می‌شود، حذف می‌کند.

نمی‌دانم وقتی کسانی می‌گویند «دولت دلار را گران کرده تا بودجه‌اش را تامین کند» چرا به دولت برمی‌خورد؟ اینکه سیاست خوبی است. اگر دولت دلاری در اختیار دارد که می‌تواند با فروش آن بخشی از بودجه‌اش را تامین کند، فروش دلار با قیمت بالاتر یعنی چاپ پول کمتر؛ و این خبر خوبی است.

وقتی شوک به اقتصاد وارد شده، این شوک باید گرفته شود و اگر بخواهید دلار را ثابت نگه دارید، شوک بزرگ‌تری به جاهای دیگر وارد می‌شود. در دوره دلار 4200تومانی، دولت نه‌تنها نتوانست قیمت کالاهایی را که با دلار 4200تومانی وارد می‌شد ثابت نگه دارد، بلکه شوک عظیمی به تولیدکننده و واردکننده و ثبت‌سفارش‌کننده وارد کرد. آمارهای دولتی نشان می‌داد که در آن دوره طی مقطعی روزانه تا یک میلیارد دلار سفارش واردات ثبت شد و این شوک عظیمی بود. امروز لااقل این نوع شوک‌ها وجود ندارد، چون کسی بر دلار 4200تومانی اصرار نمی‌کند. حتی در مورد سایر کالاها هم اصرار چندانی بر ثابت نگه داشتن قیمت‌ها دیده نمی‌شود. فقط نمی‌دانم دولت چرا به مسکن گیر داده که اجاره‌بهایش را تثبیت کند. این کار اصلاً قابل اجرا نیست، چون مسکن مثل بنزین و نان عرضه دولتی ندارد و عملاً کنترل قیمت آن با این نوع سیاست‌ها غیرممکن است. ولی در مجموع در این سال‌ها این‌گونه سیاست‌ها کمتر شده؛ هرچند از طرف مقابل فشار تحریم و کمبود منابع مالی به‌شدت افزایش یافته است.

  پس شما فکر می‌کنید که برآیند سیاست‌های اقتصادی ما در دو سه سال اخیر به سمت ونزوئلایی شدن اقتصاد میل نداشته، بلکه تا حدودی از آن مسیر فاصله گرفته است. جمع‌بندی من درست است؟

بگذارید این‌طور جمع‌بندی کنم که بعضی از سیاست‌هایی که می‌توانست به‌شدت ما را به سمت ونزوئلایی شدن ببرد -و قبلاً هم آنها را امتحان کرده بودیم- امروز دیگر آزمایش نمی‌شوند. سیاست ارزی یکی از آنهاست. یکی دیگر از سیاست‌های خوبی که شروع شده، چاپ اوراق قرضه است که می‌تواند دولت را از تامین پولی کسری بودجه دور کرده و خطر ونزوئلایی شدن را کاهش دهد. البته این کار در میان‌مدت باید با اصلاح سیستم مالیاتی همراه باشد تا برای دولت درآمد ایجاد کند و بتواند اصل و بهره اوراق قرضه را بپردازد.

  اگر از سیاست‌های اقتصادی صرف بگذریم، به نظر می‌رسد آنچه در متن جامعه و همین‌طور در فضای سیاسی رخ‌داده، بر دچار شدن ونزوئلا به بحرانی که در آن غوطه‌ور است، اثر زیادی داشته. قطبی شدن جامعه و بروز اعتراضات ضددولتی -که در سال‌های 96 و 98 در ایران هم تجربه شد- چه نقشی در توقف اصلاحات بنیادی مورد نیاز اقتصاد و تشدید سیاست‌های پوپولیستی دارد و چه شباهت‌هایی بین ایران و ونزوئلا در این زمینه می‌توان یافت؟

من مطالعه دقیقی روی شرایط اجتماعی و سیاسی ایران و ونزوئلا ندارم که پاسخ روشنی به این سوال بدهم. اما تردیدی نیست که وقتی قرار باشد اصلاحات اقتصادی انجام شود، باید درجاتی از پذیرش عمومی وجود داشته باشد. هر دولتی باید سازمان‌هایی برای برآورد ریسک داشته باشد و اگر برآورد این سازمان‌ها این باشد که در نتیجه اصلاحات اقتصادی مشکلات بزرگی ایجاد می‌شود، باید برای آن چاره‌ای بیندیشد و شاید بعضی اصلاحات را جور دیگری انجام دهد. در این حوزه، من به‌عنوان یک اقتصاددان کار را به دست کسی که «این‌کاره» است، می‌سپارم و اصراری بر روش اصلاحی خود نمی‌کنم. بااین‌حال، معتقدم با هر احتمال ریسک پایینی نباید کار را منتفی کنند.

تقریباً در تمام 30 سال گذشته -که من مشغول مطالعه اقتصاد ایران بوده‌ام- اقتصاددانان مخالف بازار رقابتی گفته‌اند که «الان اوضاع خیلی بد است و الان وقتش نیست». حتی وقتی‌که ایران 10 سال بدون وقفه رشد اقتصادی را تجربه کرده بود و آغاز یک برنامه اصلاحی بلندمدت کاملاً ممکن بود، مجلس هفتم طرح «تثبیت قیمت‌ها» را تصویب کرد و گفت «الان وقت افزایش قیمت سوخت نیست چون وضع مردم خیلی بد است!» بنابراین وقتی از هزینه اجتماعی اصلاحات اقتصادی صحبت می‌شود، ارزیابی ریسک باید چیزی فراتر از این باشد که صرفاً یک نفر بگوید «احتمال شورش وجود دارد، پس این کار را نکنیم» و نباید فراموش کرد که توقف اصلاحات اقتصادی، به معنای حل مساله نیست، بلکه به معنای تعویق مشکلی است که بعدها بزرگ‌تر خواهد شد.

  یکی از تجربه‌های خاص ونزوئلا که پیش از رسیدن به وضع امروز مایه مباهات چاوسی‌ها بود، کاهش نرخ فقر و به‌ویژه نابرابری (در شاخص ضریب جینی) بود. اتفاقی که در ایران هم، یک‌بار پس از آغاز پرداخت یارانه نقدی در دوره احمدی‌نژاد و یک‌بار پس از آغاز پرداخت نوع جدید یارانه (موسوم به یارانه معیشتی) در سال گذشته تجربه شد. بااین‌حال آنچه نگران‌کننده می‌نماید، موقت بودن این اتفاق (هم در تجربه ونزوئلا و هم در تجربه دوره احمدی‌نژاد در ایران) است. آیا مباهات امروز دولتمردان ایرانی به کاهش ضریب جینی (در سال 98) را می‌توان با جنس شادی چاوسی‌ها مشابه دانست؟

بله، البته. فکر می‌کنم در درازمدت دو عامل اصلی زمینه ونزوئلایی شدن را فراهم می‌کند که یکی از آنها افزایش هزینه‌کرد دولت است که منجر به افزایش مصرف می‌شود.

همه دوست دارند که مصرف مردم به اتکای افزایش تولید اضافه شود؛ آرزوی من این است که اقتصاد ایران با میانگین نرخ رشد 10درصدی در 50 سال آینده بعد از چین و آمریکا و هند، بزرگ‌ترین اقتصاد جهان باشد. افزایش مصرف به‌خودی‌خود بد نیست، اما مساله این است که هزینه آن از کجا تامین می‌شود؟ چون ناهار مجانی وجود ندارد و بالاخره باید یک‌جا این هزینه را پرداخت. اگر پول نفت زیادی داشته باشید و مثل چاوس رفتار کنید، به سرنوشت او دچار خواهید شد.

هوگو چاوس از سال 2003 به اتکای پول نفت «ماموریت بولیواری»اش را برای افزایش دسترسی مردم به غذا، تحصیل، مسکن و درمان پیگیری کرد و قیمت این کالاها و خدمات را پایین آورد؛ البته این کار برای یک دهه قابل انجام بود، اما پس از آن چه؟ رفتار او شبیه پسر خان‌هایی در تاریخ گذشته ایران بود که هیچ بهره‌ای از هوش و درایت و مدیریت نداشتند و زمین‌های به ارث‌برده از پدر را کم‌کم را می‌فروختند و مصرف می‌کردند و وقتی تمام می‌شد به فلاکت و بدبختی می‌افتادند. در ونزوئلا همین اتفاق افتاد: سرکوب تولید که با افزایش هزینه‌های دولت (به کمک نفت) انجام شد، طبیعتاً رفاه را بالا برد و ضریب جینی را پایین آورد، اما این کار نه در ونزوئلا و نه در ایران قابل ادامه نبود.

مثالی بزنم: در دپارتمان ما در دانشگاه مریلند، اولین کاری که بعد از بروز بیماری کووید 19 انجام شد، برنامه‌ریزی برای کاهش هزینه‌ها بود؛ چون دیدند که به دلیل رکود پیش‌رو درآمدها در حال کم شدن است. دقیقاً برخلاف آنچه در ایران وقتی شرایط بحرانی شود، انجام می‌شود -که رئیس سازمان برنامه به تلویزیون می‌آید و می‌گوید «نگران نباشید، وضع خوب است!»- اینجا اولین صحبتی که مطرح شد، این بود که درآمدها کم خواهد شد و باید هزینه‌ها را کم کنیم.

افزایش برابری با پخش پول، بدترین نوع تقلب در بهبود وضع اقتصادی یک کشور است. این یک تقلب بزرگ است، چون شاخصی را که همه مردم درباره آن نگرانی دارند (فقر و نابرابری) هدف قرار می‌دهد و به هزینه جیبِ چند سال بعد مردم، آن را پایین می‌آورد. اگر دولت قبل بر مبنای حساب هزینه و فایده افزایش قیمت انرژی و کاهش یارانه‌های قیمتی به مردم پول می‌داد و از طبقات پایین حمایت بیشتری می‌کرد، سیاست بسیار خوبی بود، اما این کار را نکرد. بلکه به مردم یارانه داد، به هزینه چاپ پول و ایجاد تورم چند سال بعد.

  ونزوئلا در سال‌های اخیر تحت تحریم‌های شدید آمریکا قرار داشته است. این مساله در تبلیغات سیاسی دولت حاکم و همچنین در نگاه برخی ناظران بیرونی به این برداشت دامن زده که فشارهای خارجی نقشی اصلی در وقوع بحران اقتصادی این کشور داشته است. با توجه به اینکه پس از خروج آمریکا از برجام، ایران هم بار دیگر زیر فشارهای شدید خارجی قرار گرفته، آیا از منظر اثرگذاری تحریم شباهتی بین مسیر حرکتی اقتصاد ایران و ونزوئلا مشاهده می‌کنید؟

فشارهای خارجی قطعاً در کاهش دسترسی دولت به منابع موثر بوده است، ولی بگذارید پاسخ این سوال را با یک آمار بدهم. وقتی هوگو چاوس سیاست‌های حمایتی خود را در ونزوئلا شروع کرد، خانواده‌های زیر خط فقر در این کشور حدود 55 درصد بودند، تورم حدود 30 درصد بود و شاخص «دسترسی به اقلام» -که میزان کمبود مواد غذایی را نمایندگی می‌کند- معادل پنج درصد بود. در سال 2008 بعد از اینکه دولت کنترل شدیدی بر قیمت مواد غذایی اعمال کرد، صنایع و زمین‌های بزرگ را ملی کرد و اداره بعضی از آنها را به ارتش سپرد، درصد خانوارهای زیر خط فقر کم شد و به 28 درصد رسید، ولی شاخص کمبود مواد مصرفی خانوار هم به 25 درصد افزایش یافت؛ یعنی یک‌چهارم اقلام دیگر در دسترس نبود. سال 2013 که چاوس جای خود را به مادورو داد، درصد خانوارهای زیر خط فقر همچنان حدود 28-27 درصد بود، اما کمبود مواد غذایی باز هم بیشتر شده بود. ونزوئلا در تمام این سال‌ها نفت می‌فروخت و جالب اینکه بزرگ‌ترین شریک تجاری این کشور و خریدار بخش عمده نفت آن آمریکا و شرکت‌های آمریکایی بودند. بنابراین قبل از اینکه تحریمی در کار باشد، این بحران کلید خورده بوده است. سیاست‌های سرکوب تولید، کنترل شدید قیمت و افزایش هزینه‌ها از جیب تورم آینده، قبل از تحریم و فشار خارجی کار خود را کرده بود. طبیعتاً از سال 2015 که قیمت نفت کاهش پیدا کرد، مشکلات یکباره سر باز کرد و در فاصله سال‌های 2014 تا 2015 شاخص کمبود مواد غذایی به 75 درصد رسید. چون اقتصاد ونزوئلا به‌شدت به پول نفت و واردات کالا معتاد شده بود. بنابراین تحریم خارجی در مشکلات امروز این کشور موثر بوده، اما عامل اصلی آن نبوده است.

در ایران هم تحریم خارجی مشکلاتی ایجاد کرده و مثلاً جابه‌جایی پول را غیرممکن کرده است. اما اگر در این شرایط همچنان بر دلار 4200تومانی اصرار کنید، یا بخواهید با «گرانفروشی سیب‌زمینی» مبارزه کنید، یا اجاره مسکن را ثابت نگه دارید، مشکل را چند برابر تشدید می‌کنید. بارها گفته‌ام، اینها مانند دو ضریب عمل می‌کنند که اگر ابعاد یکی (تحریم) بزرگ‌تر شود، حاصلضرب را بزرگ می‌کند؛ ولی حتی در این شرایط هم می‌توان با کوچک‌تر کردن ضریب دیگر (ناکارآمدی داخلی و سرکوب تولید) مقداری از اثر تحریم را خالی کرد.

  برخی اقتصاددانان و ناظران فضای سیاسی و اقتصادی ایران درباره خطر «پیشگویی‌های خودمحقق‌کننده» نگران هستند و می‌گویند نباید درباره حرکت اقتصاد ایران به سمت سرنوشت ونزوئلا پرگویی کرد. به نظر شما آیا هشدار دادن یا ندادن اقتصاددانان ممکن است باعث تسریع بروز چنین بحرانی شود؟

این شاید یک شوخی بزرگ باشد، چون امروز مردم ایران آن‌قدر حواسشان به بازارهای مختلف هست که اصلاً نه نیازی به این دارند که اقتصاددان به آنها بگوید چه کار کنند یا نکنند، و نه توجهی به این حرف‌ها می‌کنند. اینکه کسی یک اسم پرزرق‌وبرق مثل «پیش‌بینی خودمحقق‌کننده» روی آن بگذارد هم فرقی در اصل موضوع ایجاد نمی‌کند. البته نمی‌خواهم بگویم چنین پیش‌بینی‌هایی وجود ندارد، ولی اینکه این حرف‌ها مصداق آن باشد، نه.

گمان می‌کنم این حرف‌ها درباره «پیش‌بینی‌های خودمحقق‌کننده» را اقتصاددان‌های نزدیک به دولت می‌زنند تا ناکارآمدی‌های دولت را بپوشانند. اصلاً یعنی چه که درباره ونزوئلایی شدن هشدار ندهیم تا مردم نروند فلان دارایی را بخرند؟ اولاً که ریشه این مشکل در آن است که دولت تورم ایجاد کرده و مردم می‌خواهند ارزش پولشان را حفظ کنند. اگر اقتصاددانی هشدار داد که بیماری کرونایی به نام تورم در اقتصاد وجود دارد و حواستان را جمع کنید، این کار جرم است؟ هرچند مردم خودشان این را می‌دانند و بهینه‌سازی‌های لازم را انجام می‌دهند. اصلاً مگر خرید طلا و سکه و ملک در ایران اتفاق جدیدی است؟ تا وقتی که یادمان می‌آید خانوارهای ایرانی می‌دانستند در ایران شرایط تورمی وجود دارد و تا وقتی یادمان می‌آید مردم دارایی می‌خریدند تا تورم را پوشش دهند.

البته ممکن است کسی با ونزوئلایی شدن اقتصاد موافق یا مخالف باشد، کما اینکه من با آن موافق نیستم و فکر می‌کنم ما هنوز با شدت به سمت آن نمی‌رویم. چون شدت اتفاقات خیلی مهم است. مثلاً ما در ایران همیشه پول چاپ کرده‌ایم. امروز هم اگر نرخ چاپ پول به 80 درصد برسد، ممکن است تورم را بالای 50 درصد ببرد، ولی حتی چنین تورمی هم با تورم یک میلیون‌درصدی تفاوت زیادی دارد. تورم یک میلیون‌درصدی یعنی دیگر چیزی در جامعه وجود ندارد که خریداری شود. وقتی تورم به آن حد و حدود برسد، دیگر پول ارزشی ندارد، آن وقت سیستم می‌شکند و مردم وارد مبادله کالا به کالا می‌شوند. اتفاقی که در ونزوئلا یا زیمبابوه رخ داد، این بود، ولی ایران هنوز فاصله زیادی با آن وضعیت دارد.

پس نوشت: این شکل را تجارت فردا از مطلب من در مورد ونزوئلایی شدن اقتصاد ایران (شمارۀ 253، دی ماه 96) استخراج کرده است.

مطلب حجت قندی در همین شماره با عنوان «گذشته همان آینده نیست»

قبل از اینکه وارد بحث درباره شباهت‌ها و تفاوت‌های اقتصاد ایران با ونزوئلا بشویم، اجازه بدهید به این نکته اشاره کنم که من اصلاً علاقه‌مند به مقایسه ایران با کشورهای دیگر، مخصوصاً کره جنوبی و ونزوئلا نیستم. این مقایسه‌ها معمولاً ساده‌انگارانه‌اند. اکثر مقالات مقایسه ایران و کره جنوبی شامل نتیجه‌گیری‌هایی برای توسعه در ایران است که از نظر من از آنها توسعه بیرون نمی‌آید. تنها شباهت عمده ایران و کره جنوبی این است که هر دو کشور در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم فقیر بوده‌اند. شرایط دیگر فعلی و قبلی ایران، از شرایط محیطی و طبیعی گرفته، تا شرایط سیاسی و حکمرانی و فرهنگی، به بسیاری از کشورهای دیگر نزدیک‌تر است تا کره.

به مقایسه ایران با ونزوئلا هم خیلی علاقه‌مند نیستم. به این دلیل که مجدداً، شباهت دو کشور بسیار کمتر از آن است که در نظر اول آن را می‌بینیم. درست است که ونزوئلا نفتی است. این هم درست است که ونزوئلا قیمت ارز و کالاها را کنترل می‌کند. دولت‌های ایران و ونزوئلا هم رابطه خوبی با آمریکا ندارند. اما تفاوت‌های دو کشور هم بسیارند. اجازه بدهید فقط به شباهت‌ها و تفاوت‌های اقتصادی بنگریم. مثلاً اینکه دولت ایران و دولت ونزوئلا قیمت ارز و قیمت کالاها را کنترل می‌کنند. به نظر من این سیاست‌ها، به صورت توصیفی شبیه همدیگرند. اما در عمل، دخالت دولت ونزوئلا در تعیین قیمت چنان عمیق و سرکوبگر است که امکان هر فعالیت اقتصادی را تقریباً غیرممکن می‌کند. به عنوان مثال، قیمت 10 لیتر بنزین در ونزوئلا حدود یک سنت آمریکاست. قیمتی چنین پایین فقط یک معنی دارد و آن سوزاندن ثروت است. قیمت خدمات و کالاهای دولتی هم آنقدر پایین هستند که عملاً درآمدی برای دولت ونزوئلا ایجاد نمی‌کنند. توجه به این نکته مهم است که دخالت قیمتی تقریباً در تمام کشورها موجود است. مثلاً کنترل اجاره و دخالت در بازار مسکن در بسیاری از کشورهای توسعه‌یافته، مثلاً آمریکا یا سوئد، وجود دارد (از این جمله نباید سوءاستفاده شود که بسیاری از این دخالت‌ها مخرب‌اند). اما دخالت در ونزوئلا بسیار عمیق‌تر است و همین عمق است که تاثیر اقتصادی دخالت در ونزوئلا را متمایز می‌کند.

 

شبیه نیستیم، اما…

انکار شباهت ایران و ونزوئلا نباید خیال ما را راحت کند که پس ما ونزوئلایی نمی‌شویم. برعکس، از داستان ونزوئلا به همان ترتیب باید درس اقتصادی گرفته شود که لقمان از بی‌ادبان ادب می‌آموخت. این کار به نظر ساده می‌آید اما در عمل سخت است. مثلاً به این درس ساده توجه کنید که ارزانی قیمت بنزین به معنی کنترل تورم نیست که ونزوئلا ارزان‌ترین بنزین دنیا را دارد اما تورم در آن کشور بالاترین در جهان است. آیا هضم این درس ساده آسان است؟

داستان اقتصاد ونزوئلا به غایت ساده است. کنترل قیمت ارز و خدمات و کالاها باعث شده است که علاوه بر آنکه بخش خصوصی انگیزه‌ای برای تولید نداشته باشد، دولت هم عملاً درآمد قابل توجهی از ارائه خدمات و کالا کسب نکند. به همین دلیل، برای پوشش هزینه‌اش، دولت در عمل، پول چاپ می‌کند. نتیجه ابرتورمی است که اقتصاد آن کشور را به مرز فلاکت کشانده است. نرخ تورم در سال 2016 به 274 درصد، در سال 2017 به 863 درصد، در سال 2018 به 130060 درصد و در سال 2019 به 9586 درصد رسیده است. از سال 2016 نرخ تورم کلی به 53798500 درصد افزایش یافته است.

داستان اقتصاد ایران، از نظر توصیفی شبیه ونزوئلاست. تمام دولت‌های نیم‌قرن گذشته ایران قیمت ارز و بسیاری از کالاها را کنترل می‌کرده‌اند. این کنترل قیمت گاهی و مانند دهه 60، انگیزه تولید بعضی کالاها توسط بخش خصوصی را به کلی از بین می‌برده است. از طرفی، قیمت‌گذاری بعضی از خدمات منجر به کاهش درآمد دولت هم می‌شده است. نتیجه کسری بودجه دائمی دولتی است که در عمل با چاپ پول جبران می‌شده است. نتیجه این عمل تورم مداوم و دورقمی در چهار دهه گذشته است. اما شباهت ظاهری نباید ما را فریب دهد که دخالت در کنترل قیمت به هیچ وجه به گستردگی ونزوئلا نیست. این است که تورم در چهل سال گذشته در ایران گرچه تقریباً همواره دورقمی بوده است اما این تورم به ندرت و فقط در سال‌های بحران به مرز 50 درصد نزدیک شده است. وضعیت تولید کشور هم گاهی در این میان با رونق، و گاهی با کسادی مواجه بوده است. باز هم تاکید می‌کنم که تفاوت در عمق دخالت در قیمت‌گذاری و بازارهاست که اقتصاد ونزوئلا را به سمت توقف کامل کشانده است.

 

اگر شدت بادهای مخالف بیشتر شود…

البته اینکه در گذشته ایران ابرتورمی وجود نداشته، دلیل نمی‌شود که در آینده هم شاهد ابرتورم نباشیم. مخصوصاً اینکه، اقتصاد ایران با بادهای مخالفی مواجه است که دست‌کم در تاریخ اخیر ایران بی‌سابقه‌اند. اول اینکه درآمد نفتی ایران و در نتیجه درآمد ارزی و ریالی دولت به شدت کاهش یافته‌اند. دوم اینکه پاندمی اخیر بر اقتصاد باعث کاهش درآمدهای مالیاتی هم شده است.

سوم اینکه اقتصاد کشور در دو سال اخیر به شدت منقبض شده و درآمد مردم و از این‌رو دولت کمتر از گذشته شده است. چهارم اینکه، دولت ایران دولت پرهزینه‌ای‌ است و کاهش هزینه‌های دولت با موانع ساختاری و قانونی مواجه است. همه اینها دست به دست هم داده‌اند تا دولت پرهزینه‌ای را مقابل شرایط خشکی درآمدی کم‌سابقه‌ای قرار دهند. پیداست که برای جبران این کسری، دولت دست به ابتکاراتی زده است. مثلاً اینکه بعضی از دارایی‌های خود را بفروشد یا اوراق بدهی منتشر کند. هیچ‌کدام از این دو راه‌حل به نظر من دائمی یا کافی نمی‌رسند. به دلیل اینکه دارایی‌های قابل فروش دولت محدودند. و گمانم آن است که اوراق بدهی منتشر‌شده در آینده به اصطلاح پولی شوند. افزایش قیمت کالاها و خدمات دولتی هم که فعلاً از دستور کار خارج است. نتیجه آن است که به ناچار دولت به پایه پولی و در نتیجه به نقدینگی خواهد افزود. این افزایش نقدینگی هم باعث ایجاد تورم بالا در میان‌مدت خواهد شد. تصور کنید که بر شدت بادهای مخالف افزوده شود، به این معنی که هزینه‌های دولت افزایش بیشتر یابند و منابع درآمدی دولت خشک‌تر شوند. باز هم تصور کنید که دولت برای تامین کسری خود به اصطلاح دست به چاپ پول بزند. سوال این است که در چه صورت تورم به ابرتورم تبدیل خواهد شد.

برای پاسخ به این سوال توجه کنید که چاپ پول مانند اعمال نوعی مالیات بر جامعه است که به مالیات سینیوریج یا Seigniorage tax معروف است. مانند هر مالیات دیگری، این مالیات هم به نوعی تابع چیزی است که به منحنی لافر معروف است. منحنی لافر منحنی‌ای است که به توصیف رابطه بین درآمد دولت از مالیات و نرخ مالیاتی می‌پردازد. وقتی نرخ مالیات افزایش می‌یابد، در ابتدا درآمد دولت هم افزایش می‌یابد. اما اگر نرخ مالیات بیش از حد معینی افزایش یابد، درآمد مالیاتی دولت شروع به کاهش خواهد کرد. سینیوریج هم، مانند هر مالیات دیگری، تابع منحنی لافر است. چاپ پول، در ابتدا، بر درآمد دولت می‌افزاید. اما اگر افزایش پایه پولی از حدی بگذرد، درآمد واقعی دولت از این اقدام کاهش پیدا می‌کند. اگر دولت، برای تولید درآمد واقعی بیشتر اصرار بر چاپ بیشتر پول کند، درآمد واقعی‌اش باز هم بیشتر کاهش می‌یابد. این اصرار می‌تواند منجر به مارپیچی شود که به سرعت اقتصاد کشور را به شرایط ابرتورمی برساند. در واقع، از تورم 50درصدی تا ابرتورم راه درازی نیست. اگر گذشته اقتصادی کشور را مبین آینده آن ببینیم، احتمال ابرتورم را کم خواهیم دید. اما باید توجه کرد که شرایط محیط بر اقتصاد کشور هیچ‌گاه تا این حد سخت نبوده‌اند..

شفافیت و دروغگویی

برای یک بار هم که شده با احمد توکلی موافقم که گفته: «باید بپذیریم که ما به مردم دروغ گفتیم که حالا مردم به این نتیجه رسیده و به ما می‌گویند «دروغگو»!»

البته این گفته را فقط از این بابت می آورم که احمد توکلی خود را اقتصاددان می داند و رئیس سازمان شفافیت، و البته نه از اقتصاد چیزی می داند و نه از شفافیت.

داستان زمینی که در یکی از بهترین مناطق تهران گرفته را چنین تعریف می کند: «فکر می‌کنم سال ۶۹ بود که به حضرت‌ آقا نامه‌ای نوشتم و پیشنهاد کردم با حمایت مالی، ۳۰۰ دبیرستان در کشور بنا کنیم و دانش‌آموزان مستعد، به‌ویژه از طبقات مستضعف را برای ورود به دانشگاه آماده کنیم. آقا فرمودند من توان مالی این کار را ندارم. بنده و آقای فرشیدی، وزیر اسبق آموزش و پرورش و امیری‌مقدم، عضو هیات علمی دانشکده علوم دانشگاه تهران تصمیم گرفتیم خودمان از کم آغاز کنیم. زمینی با کاربری آموزشی به مساحت کمی بیش از ۳ هزار مترمربع در سعادت‌آباد را شناسایی کردیم و از رهبری درخواست کردم از آنجا که موسسه وقف می‌شود و سهمی از ظرفیتش به خانواده‌های مستضعف که آنجا هم بودند، اختصاص می‌یابد و هزینه ساخت را از خیرین می‌گیریم و با نرخ دولتی اداره می‌کنیم، اجازه دهند بهای آن را به قیمت روز و بدون تخفیف در ۱۰ سال بپردازیم. ایشان به همان شروط پذیرفتند. ما هم تقریبا به همه شرط‌ها عمل کردیم. البته همین تقسیط امتیاز کمی نبود ولی یک وجب آن‌ هم ملک کسی نیست، البته اگر امروز بخواهم نظر مشورتی بدهم، ممکن است نظر دیگری بدهم.»

(در بخش نظرها به این موضوع واضح اشاره شده که برای مستضعفان دبیرستان می سازی چرا می روی در سعادت آباد می سازی؟ یا مستضعف نمی دانی چیست یا سعادت آباد نمیدانی کجاست! یا صورت مسئله را داری وارونه می کنی که البته همین آخری است و عنوان دروغگو را هم برای همین داده اند.)

اما این داستان سازمان شفافیت هم ماجرایی است. کافیست گوگل بکنید معنی شفافیت را تا ببیند چقدر برداشتش از شفافیت دور است. شفافیت این نیست که نامه بنویسی به یک مقام که بیا و شفاف باشد. مهمترین اصل شفافیت این است که قانونی قابل اجرا باشد برای (1) آشکار کردن اطلاعاتی که مربوط به عموم است (قاعده بر این است که اطلاعاتی که مربوط به عموم است باید در دسترس عموم باشد مگر اینکه در دادگاه بتوان ثابت کرد که آشکارشدنش خطر عمومی دارد) و (2) مجرم دانستن فردی که اطلاعات عمومی را در دسترس افراد عادی نمی گذارد (اصل پرسشگری).

توکلی مفاهیمی که در جوامع مدرن ایجاد شده است را دارد با چوب خط فکری خودش اندازه می گیرد و برای همین است که هر حرفی که می زند کار را بدتر می کند. مهمترین اصل حکومت بر مبنای قانون (در مقابل حکومت بر مبنای رابطۀ شخصی) «غیر شخصی بودن» است. فهم این اصل هم اتفاقا در مورد مدرسۀ توکلی صادق است: او می تواند 3000 متر زمین در یکی از بهترین مناطق تهران بگیرد و یک آدم معمولی نمی تواند. به همین دلیل ادعایش در مورد قانون و عدالت و برابری و شفافیت در نهایت یعنی کشک!

از حواشی سیاست

مهدی نصیری را یادتان هست؟ کیهان نویس قدیمی؟ متن زیر را توئییت کرده است (آخر متن را من برجسته کرده ام)

«فتاح به توصیه مشاوران انتخاباتیش خط مخالفتنمایی با گفتمان انقلابی مسلط را در مصاحبه اش برای جلب آرای اکثریت مخصوصا طیف خاکستری شروع کرد اما به دو دلیل خطا کرد و گویا بهایی سنگین پرداخت: اولا این شیوه برای جلب مردم دیگر کارآیی ندارد. ثانیا از این پس حضور حداقلی هم مقبول است.»

سیاست ایران پیچیدگیهایی دارد که فهم آن را برای افرادی که تخصصش را ندارند، مثل من، دشوار کرده است. اینکه چه اصولی پذیرفته شده است، کدام بخش آن علنی است و تبلیغ می شود، کدام بخش آن علنی است ولی تبلیغ نمی شود، کدام بخش آن پنهان است ولی اگر کسی بگوید مشکلی ندارد، و کدام بخش آن پنهانی است ولی اگر بگویی مشکل دارد، چیزی است که آنهایی که با حاکمان رفت و آمدی دارند خوب می دانند. 

به نظر من «از این پس حضور حداقلی هم مقبول است» از آن جمله هایی است که تغییر بزرگی را در چارچوبهای سیاسی پذیرفته شده نشان می دهد. 

اقتصاد توهمی

گفت و گویی داشتم با دوستان تجارت فردا. آن را در سایت مجله هم می توانید ببینید.

 معاون اول رئیس‌جمهور اخیراً درباره سیاست دلار 4200تومانی گفته «این تصمیم یک تصمیم صرفاً اقتصادی نیست و کسانی که این‌گونه تصمیمات را زیر سوال می‌برند، کمترین ارتباطی با زندگی مردم ندارند». اینجا نمی‌خواهیم درباره این سیاست صحبت کنیم، چون قبلاً بارها و بارها درباره آن صحبت شده؛ اما می‌خواهیم درباره این حرف بزنیم که چرا سیاستمداران ما این‌گونه در قفس اشتباهات گذشته خود باقی می‌مانند؟ آیا سیاستمداران به‌طور کلی و سیاستمداران ایرانی به‌طور خاص با علم اقتصاد ستیز دارند؟

اولاً من صد درصد با این حرف معاون اول رئیس‌جمهور که گفته‌اند «این تصمیم صرفاً اقتصادی نیست»، موافقم. چراکه تصویب دلار 4200تومانی یک تصمیم کاملاً سیاسی بوده، نه اقتصادی. ولی اگر فکر کرده‌اند که می‌توانند آن را دراماتیزه کرده و با زندگی مردم مرتبط کنند، اشتباه می‌کنند. دلار 4200تومانی یک تصمیم کاملاً سیاسی بوده که برای تصمیم‌گیرندگان منافع سیاسی داشته و هیچ ربطی به زندگی مردم ندارد. از همان زمان که این تصمیم اعلام شد، اقتصاددانان طرفدار بازار رقابتی در ایران تاکید کردند که نتیجه آن به هیچ وجه من‌الوجوه افزایش رفاه مردم نخواهد بود. اینکه می‌گویند «منتقدان کمترین ارتباطی با زندگی مردم ندارند» هم حرف بی‌ربطی است. چون این سیاست اگر یک اثر گذاشته باشد، بدتر کردن وضع زندگی مردم بوده، نه بهتر کردن آن.

در پاسخ به سوال شما، فکر می‌کنم در همه دنیا رویه غالب این است که سیاستمدار به دنبال حفظ قدرت خود است و اقتصاددان به دنبال بهبود متغیرهای اقتصادی. این دو گاهی اوقات در یک مسیر قرار می‌گیرند و بسیاری اوقات نه. با این حال، وقتی انگلیس ریاست بانک مرکزی خود را به یک کانادایی می‌سپارد، یعنی آنقدر این کار تخصصی شده و آنقدر توانایی دولت‌ها در کشف خبط و خطاهای احتمالی بالا رفته که دیگر کسی نگران نیست اگر یک خارجی رئیس کل بانک مرکزی شود، مشکل امنیتی پیش بیاید (در حالی که در ایران -همچون بسیاری از کشورهای در حال توسعه- حتی آبدارچی بانک مرکزی هم با ارتباطات سیاسی تعیین می‌شود!). پذیرش تخصصی بودن کار اقتصاددان به معنای خروج تصمیمات از دایره سیاست و ورود آنها به عرصه اقتصاد است. ضمن اینکه کار اقتصاددان هم این روزها تا حدود زیادی شبیه کار مکانیک و لوله‌کش و سایر کارهای فنی شده است. یعنی مثلاً شما آموزش‌های لازم را می‌بینید و بعد هنگامی که با مشکلات مواجه شدید، برای تبیین و حل‌وفصل آنها اقدام می‌کنید و این فرآیند هیچ ربطی به سیاست ندارد. اما در ایران، کار را به دست اقتصاددان نمی‌سپرند و سیاستمدار هم راه‌حل‌های مرسوم برای مشکلات اقتصادی را نه می‌فهمد و نه می‌تواند اجرا کند. این چیزی است که شما اسمش را ستیز با علم اقتصاد گذاشته‌اید.

  منظورتان از بخش پایانی پاسخ این است که اقتصاد امروز بیش از آنکه یک علم باشد، یک فن یا تکنیک است؟

نمی‌دانم مرزبندی علم با فن یا تکنیک چقدر دقیق است، چون اینها در هم آمیخته است. شاید چون مکانیک با ماشین سر و کار دارد و کارش فیزیکی‌تر است، آن را فن می‌نامند، ولی اقتصاددان یا متخصص علوم اجتماعی چون با آدم‌ها سر و کله می‌زند، اسمش متفاوت است. با این حال، کار همه اینها بر مبانی علمی استوار است؛ یکی بر علم مکانیک و الکترونیک و فیزیک و دیگری بر علم اقتصاد و جامعه‌شناسی و روانشناسی. همه اینها علومی هستند که کاربرد دارند. امروز جریان آموزش اقتصاد (در سطوح پایین‌تر از PhD) به سمت آموزش‌های کاربردی اقتصاد پیش رفته است و بسیاری از دانش‌آموختگان اقتصاد نه تولیدکننده علم، بلکه استفاده‌کننده آن هستند. اگر همین کسانی که با علم اقتصاد و کاربرد آن آشنا هستند در بانک مرکزی یا مراکز تصمیم‌گیری اقتصادی به‌کار گرفته شوند، به اندازه کافی می‌توانند مسائل اقتصاد ایران را تشخیص دهند و حل کنند.

  یعنی همین که ما کاربرد علم اقتصاد موجود را بلد باشیم، کافی است. لازم نیست تولید علم داشته باشیم…

تردیدی نیست که اگر کسی بتواند تولید علم داشته باشد، خوب است؛ ولی تولید علم به معنای واقعی کلمه. مثلاً در حوزه اقتصاد اگر کسی می‌خواهد علم تولید کند باید آن را در ژورنالی مثل American Economic Review چاپ کند. شاید خود من هم قدرت چاپ مقاله در این ژورنال را نداشته باشم، ولی می‌توانم آن را بخوانم، بفهمم و کاربردهایش را پیدا کنم. اگر کسی توانست در American Economic Review مقاله چاپ کند، علم تولید کرده و من به احترام او از جا برمی‌خیزم و با علاقه مقاله‌اش را می‌خوانم. ولی وقتی کسی نمی‌تواند این کار را بکند و اصلاً معلوم نیست مدرک PhD خود را از کجا گرفته و فقط با استفاده از یک تریبون سیاسی یا تریبونی که با رانت به دست آمده، سخنرانی می‌کند، این دیگر اسمش تولید علم نیست.

  در چند دهه گذشته هر بار وضع اقتصاد ایران بحرانی شده -و از جمله در شرایط حاضر- انبوهی اظهارنظر غیرعلمی، کلیشه‌ای و تکراری از سوی افراد مرتبط و غیرمرتبط مطرح شده و در بسیاری از موارد، مورد اقبال سیاستمداران هم قرار گرفته است. مثلاً برخی می‌گویند با توجه به وجود جنگ اقتصادی و مسائل پیش‌آمده به دلیل کرونا، امروز هر تصمیمی می‌تواند مباح باشد. به نظر شما چرا سیاستمدار در مواقع بحران‌های اقتصادی، رویکرد علمی را رد می‌کند و به شبه‌علم علاقه نشان می‌دهد؟

این اتفاق تا حدودی به ماهیت «بحران» مربوط می‌شود. هر بحران ابعاد ناشناخته‌ای دارد که تصمیم‌گیرندگان را ناچار می‌کند بدون آنکه به درستی از عواقب تصمیماتشان آگاه باشند، دست به اقدام بزنند. مثلاً درباره کرونا سازمان بهداشت جهانی ابتدا می‌گفت ماسک نزنید، اما الان که ابعاد تازه‌ای از بیماری شناخته شده، موکداً می‌گوید ماسک بزنید.

علاوه بر این، سیاستمداران معمولاً با جهت باد حرکت می‌کنند. وقتی شرایط اقتصادی بد است، بیماری همه‌گیر و تحریم و هزار جور مشکل و مصیبت دیگر بر سر مردم نازل شده و خلاصه اقتصاد بحران‌زده است، تقاضا برای حل مساله زیاد می‌شود و در نتیجه هر کس به خود اجازه می‌دهد که راهکار بدهد. مثل ماجرای کرونا که یکی برای درمانش ادرار شتر تجویز می‌کرد و دیگری مدفوع الاغ!

امروز به دلیل شرایط بحرانی، تقاضای مردم برای بهبود سریع وضع اقتصادی زیاد شده و سیاستمدار هم که با جهت باد حرکت می‌کند، به این تقاضا واکنش نشان می‌دهد. نمونه‌اش مصوبه ممنوعیت افزایش بیش از 25درصدی اجاره مسکن که مشخص است اصلاً به امکان اجرا و تبعات آن فکر نکرده‌اند. حال آنکه اولین چیزی که هر دانشجوی سال اول اقتصاد در کلاس «اقتصاد خرد» یاد می‌گیرد، اهمیت انگیزه آدم‌ها در اقتصاد است. وقتی سیاستمداران این همه تورم ایجاد کرده‌اند و قیمت همه چیز – از جمله اجاره مسکن- بالا رفته، چطور می‌توان این انگیزه را ایجاد کرد که اجاره بالا نرود؟

سیاستمداران می‌گویند وضع مردم بد است، اجاره‌ها بالا رفته، برخی از مردم روی پشت‌بام‌های اجاره‌ای یا آپارتمان‌های مشترک با غریبه‌ها زندگی می‌کنند، قیمت مرغ و پیاز و لوازم خانگی هر روز بالا می‌رود و… . این حرف‌ها البته درست است و کسی در بد بودن اوضاع شکی ندارد، ولی مگر موقعی که دلار 4200تومانی تعیین کردید، اقتصاددانان به شما نگفتند که این اتفاق می‌افتد؟ مگر موقعی که به خاطر دو هزار تومان بالا رفتن قیمت پیاز صادراتش را ممنوع کردید، به شما نگفتند سال بعد دیگر کشاورز پیاز نمی‌کارد؟ مگر در دوره احمدی‌نژاد که چندین و چند سال قیمت دلار را هزار تومان نگه داشتید، نگفتند که تمام تولیدکنندگان لوازم خانگی در ایران ورشکسته می‌شوند؟ حالا روضه می‌خوانید که وضع مردم بد است و بر مبنای توهمات خود راه‌حلی را پیشنهاد می‌دهید که وضع را بدتر می‌کند. همین سیاست ممنوعیت افزایش اجاره مسکن به زودی بحران ایجاد خواهد کرد. حداقلش این است که صاحبخانه به مستاجر می‌گوید «قبل از تنظیم قرارداد رسمی، فلان قدر پول نقد به من بده تا قرارداد را امضا کنم». بدیهی است که وقتی سیاستمداران به انگیزه‌ها توجه نکنند، توهماتشان را به عنوان علم جا می‌زنند.

  به اعتقاد برخی ناظران، نگاه منفی سیاستمدار به اقتصاددان تقریباً عمری همزمان با توزیع درآمدهای نفتی و تشدید کسری بودجه دارد، اما از دهه 60 به این‌سو شدت گرفته است. با این حال شاید یکی از دلایل تشدید بی‌اعتمادی سیاستمداران ایرانی به اقتصاددانان، به قول محمد طبیبیان وجود «شبه‌اقتصاددانان» یا به قول موسی غنی‌نژاد «اقتصاددانان تقلبی» بوده باشد. اگر وجود نوعی بازار را در رابطه با شبه‌علم و سیاستگذاری اقتصادی فرض بگیریم، به نظر شما این عرضه و تقاضا چگونه شکل گرفته است؟ آیا عرضه بر تقاضا مقدم بوده یا برعکس؟

به نظرم اینکه کدام اول بوده، اهمیت زیادی ندارد. برخی از این دیدگاه‌ها تا حدودی از غرب وارد جامعه ما شده است. ضمن اینکه جامعه علمی اقتصادی ما در دهه‌های 50 و 60 چندان قوی نبود، در نتیجه نه‌تنها تولید علم، حتی فراگیری کاربرد علم اقتصاد به راحتی ضربه خورد. فضا هم به گونه‌ای بود که به آنچه من «اقتصاد توهمی» می‌نامم، میدان می‌داد. در دوره بعد از انقلاب، تعداد زیادی از این افراد که معمولاً یک مدرک اقتصادی هم داشتند، از قِبَل تکرار برخی حرف‌ها به نان و نوایی رسیدند. همان موقع که کارشناسان سازمان برنامه، مرکز آمار و بانک مرکزی آدم‌های بسیار فهمیده و باسوادی بودند -و هنوز هم هستند- و داشتند امور را سر و سامان می‌دادند، یکسری فرصت‌طلب آنچه سیاستمداران متوهم می‌خواستند را با چند اصطلاح اقتصادی در سینی طلا تقدیمشان کردند و به نان و نوا رسیدند. اینها هنوز هم این طرف و آن طرف دعوت می‌شوند و سخنرانی می‌کنند، ولی یک کلمه علمی در حرف‌هایشان وجود ندارد. حال آنکه خود را به عنوان منجیان عالم جا می‌زنند و نقش پیامبر را بازی می‌کنند!

همین اقتصاددانان متوهم، زمانی برای جلب رضایت سیاستمداران با پیوستن ایران به اقتصاد جهانی مخالفت می‌کردند و هرگونه ارتباط با دنیای خارج را چنان تقبیح می‌کردند که گویی قرار است تمام ناموس و حیثیت ایران با یک بده‌بستان به خارجی‌ها واگذار شود. آن روزها، سکه رایج بازار آن بود، الان هم ادعای عدالت‌طلبی است. ادعایی که بر محمل نهادگرایی سوار می‌شود، اما نهادگرایی نیست. من ادبیات اقتصاد نهادگرا و شخصیت‌های برجسته آن مثل «داگلاس نورث» را در مجله شما مرور کرده‌ام. آن ادبیات هیچ ربطی به حرف‌هایی که نهادگرایان وطنی می‌زنند، ندارد. در نتیجه من اسم این حرف‌ها را «توهم» می‌گذارم. توهمی که البته از طرف سیاستمداران و عامه مردم برایش بازار وجود دارد.

امروزه البته به واسطه گردش سریع‌تر دانش، بدنه علمی اقتصاد در ایران خیلی بهتر و باسوادتر از گذشته است و مقالات بسیار خوبی در ژورنال‌های فارسی اقتصاد ایران دیده می‌شود. نشریاتی مثل نشریه شما هم در این زمینه موثر هستند، اما مثل هر اصلاح اقتصادی دیگری، اثرات اینها در بلندمدت خود را نشان می‌دهد. فکر می‌کنم ما باید مصرانه و بدون عصبانیت این حرف‌ها را بزنیم و تکرار کنیم تا قشری که می‌خواهد یاد بگیرد، اقتصاد را به درستی بیاموزد.

  مسعود نیلی، در نامه سرگشاده‌ای که حدود دو سال قبل خطاب به عباس شاکری نوشت، گفته بود «سیاستمداران ما از صمیم قلب، شیفته نظرات سلبی شما هستند. شما آرزوهای آنها را بیان می‌کنید. شما دنیایی را ترسیم می‌کنید که هر سیاستمداری به دنبال آن می‌گردد. شما می‌گویید اکسیری به‌نام اقتصاد نهادگرا وجود دارد که می‌توان با آن، بدون انجام اصلاحات قیمتی در بازارهای مختلف، فساد را کنترل کرد…» چرا اقتصاددانان طرفدار بازار آزاد معتقدند از این دیدگاه معجزه‌ای برنمی‌آید؟

چون اقتصاد نهادگرای ایرانی در واقع پوششی است که بر توهمات پوشانده شده و چارچوب علمی اقتصاد را ندارد. یک موقعی من چالشی را مطرح کردم و گفتم امروز نسل جدید اقتصاددانان جوان ایرانی که طرفدار بازار آزاد هستند، در بهترین ژورنال‌های اقتصادی ایران مقاله می‌نویسند و در بالاترین سطح آکادمیک اقتصاد دنیا کار می‌کنند (مثلاً امیر کرمانی در بالاترین سطح دانشگاه‌های آمریکا در حال تدریس اقتصاد است). دوستان نهادگرا هم اگر مدعی هستند، همین کار را بکنند. شاید در ایران متر و معیار دقیقی برای اندازه‌گیری علمی بودن مقالات نداشته باشیم، ولی در دنیا ژورنال‌های اقتصادی رنکینگ مشخصی دارد. اگر حرف‌های این دوستان مبنای علمی دارد، به روش علمی آن را چاپ کنند تا قابل سنجش باشد؛ البته در ژورنال‌های علمی سطح بالا، نه به قول یکی از دوستان در Journal of Economics and Fun in Honolulu. چون در دنیای ژورنال‌های علمی هم کلاشی زیاد است. اما اگر مقاله‌ای در یک ژورنال تاپ نهادگرایی چاپ کردند، می‌توانیم درباره‌اش صحبت کنیم. کما اینکه یکی از همکاران من در دانشگاه مریلند -به عنوان یک نهادگرای واقعی و همکار سابق داگلاس نورث- امروز مرتباً در حال انتشار مقاله و کتاب است. وگرنه وقتی گزاره‌ای از معیارهای علمی عبور نکند، چیزی جز توهم نیست.

  برخی اقتصادخوانده‌ها -که حرفشان در بین سیاستمداران هم خریدار دارد- در شرایط بحرانی به‌جای مطرح کردن راه‌حل اقتصادی در چارچوب مکانیسم بازار و قیمت‌ها، سیاست‌های بگیر و ببند و سرکوب بازار را توصیه و توجیه می‌کنند؛ حال آنکه چنین رویکردهایی دست‌کم در اقتصاد ایران بارها تجربه شده و بارها شکست خورده است. چگونه کسی که در محیط آکادمیک اقتصاد خوانده، می‌تواند چنین فهم معوجی از اقتصاد داشته باشد؟

وقتی متر و معیار علمی برای ارزیابی وجود نداشته باشد، این اتفاق در محیط آکادمیک رخ می‌دهد؛ دقیقاً به همان ترتیبی که اگر در سیاست «چک و بالانس» وجود نداشته باشد، سیاستمدار می‌تواند هر توهمی را به نام قانون بفروشد و پاسخگو هم نباشد. تجربه بشری از 15 هزار سال پیش تاکنون آکنده از توهمات قدرتمندانی بوده که چیزی را خواسته‌اند و همواره تعداد زیادی آدم وجود داشته که حاضر بوده آن چیز را برای آنها فراهم کند و رنگ و لعابش بدهد تا زورمند خوشش بیاید. در ادبیات مذهبی ما این تجربه با عنوان فرعونیت توصیف شده است و در جوامع علمی و اقتصادی امروز هم وجود دارد. البته مثلاً در آمریکا اگر کسی چنین مقاله‌هایی بنویسد و ادعاهایی مطرح کند، شاید در یک ژورنال چاپ شود اما در همان حد می‌ماند. ولی در ایران چون از طرف سیاستمدار تقاضایی قوی برای این نوع حرف‌ها وجود دارد، وارد عرصه سیاستگذاری می‌شود.

به عنوان مثال، در مورد دلار 4200تومانی چند تن از نمایندگان مجلس وقت که خود را اقتصاددان می‌دانستند، گفته بودند که 4200 تومان هم زیاد است، قیمت دلار باید 3500 تومان باشد. حال آنکه گزارش‌های کارشناسان مرکز پژوهش‌های مجلس و سایر نهادهای تخصصی نشان داد که این سیاست هیچ اثری روی قیمت‌ها نگذاشته است. هرچند، از اول معلوم و اظهر من‌الشمس بود که اثر نمی‌گذارد، اما کسانی که واقعیت را نمی‌بینند و اثر سیاست‌های مخرب را تشخیص نمی‌دهند، در دام توهماتشان گرفتار مانده‌اند. و البته کسانی از قِبَل این توهمات نان می‌خورند.

گشایش مهیب اقتصادی!

این روزها همگی چشم به دهان هر کس که دستی در حکومت دارد دوخته بودیم که ببینیم چه خبری می شنویم از محتوای این گشایش مهیب الجسه که این قدر در موردش حرف و حدیث هست.

یکی گفت: حتما دارن با آمریکا «دیل» می کنن که به نفری یک گرین کارت بدن همه بریم آمریکا.

یکی گفت نه آمریکا قدیمی شده، دارند یا چین «نگوشیت» می کنن که بیاد و به ازای هر ایرانی بیست کیلومتر بزرگراه دو بانده بسازه که هی بریم تهش و برگردیم.

یکی هم گفت دارند «فاتف» رو می پذیرن و قرار شده اچ-ای-بی-سی و دویچه بنک و بی-پی-ان پاریباس هدکورترشان را بیارن بذارن وسط دروازه غار.

دیگری هم گفت قراره تحریمها را بردارن و به عنوان جریمه به ازای هر روز که تحریم کرده بودن هزار دلار به هر ایرانی بدن که بریم ترکیه خستگی کرونا را دربیاریم.

هیچکس فکرش رو هم نمی کرد که مسئله فراتر از این حرفها است: قراره روزی ششصد بشکه نفت که هنوز نفروختن و معلوم نیست چطور می خوان بفروشن رو پیش فروش کنن به مردم و پولش رو مثل بقیۀ پولهای دیگه خرج اتینا کنن.

سؤال: اگه نشد بفروشین چی؟ (فکر کردین بازار نفت مثل بازار خوردو است که هر آشغالی رو پیش فروش کنین و مردم هم برای اینکه پولشون رو از دهن گرگ در بیارن، مجبور باشن بخرن.)

دولت چهار سال اولش هی گفت دارم خرابیای دولت قبلی رو آواربرداری می کنم. حالا که داره وقتش تموم می شه داره کاری می کنی که برای چهار سال اول دولت بعدی به اندازۀ کافی آوار وجود داشته باشه!