ما و گردشگران و نشنال جئوگرافیک

وقتی که مجلۀ نشنال جئوگرافیک ایران را گذاشت سر لیست 16 نقطۀ  «cool» از جهان که نباید از نظر گردشگران دور بماند، بخصوص اینکه این مقام را ربط داده بود به برداشته شدن تحریم‌ها، نشریات و روزنامه‌ها در ایران پر شد از گزارشهایی از تبدیل ایران به مرکز گردشگری دنیا. برخی تا آنجا پیش رفتند که گردشگری را گذاشتند به عنوان موتور رشد اقتصادی ایران، چیزی در مایه های نفت. امیدواریم چنین شود که آدمی به امید زنده است، ولی خیلی هم رویش حساب باز نکنیم به درایت نزدیک‌تر است!

ایران در سالهای اخیر سالانه کمی کمتر از پنج میلیون بازدید کننده داشته و به طور متوسط از هر بازدیدکننده حدود هزار دلار عایدی. مبدأ مسافران هم عراق، آذربایجان، ترکیه، افغانستان، پاکستان، ترکمنستان و کشورهای عربی منطقه بوده است که به هدف زیارت، خرید، و گاهی درمان وارد ایران می‌شوند. آمار نشان می‌دهد بیش از هشتاد درصد گردشگران با شرایط سفر به ایران آشنایی قبلی دارند.

نوع غالب گردشگری در ایران شبیه همان سفرهای داخلی است که خانواده ها به قصد سیاحت یا زیارت به راه می‌افتند و چند روزی را در رامسر یا مشهد می‌گذرانند و خریدی می کنند و هوایی عوض می کنند. این نوع گردشگری همیشه در ایران رواج داشته است. همسایه‌ها به ایران می‌آمده‌اند برای زیارت و سیاحت و ما به کشورهای دوروبر می‌رفته‌ایم برای زیارت و گاهی برای کمی عیش و نوش!

این گردشگری فرق زیادی دارد با گردشگری جهانی که در آن فردی با یکی دو روز جستجو در سایت‌های مشهور رزرو هتل و تور یا با تماس تلفنی با یکی از این شرکت‌های گردشگری می‌تواند برنامۀ یک تعطیلات دو هفته‌ای را بچیند. مهم‌ترین ویژگی چنین تعطیلاتی سهولت خارق العادۀ انجام آن، قابل پیش بینی بودن تقریباً همه چیز آن، و «ریلکسینگ» بودن آن است. این تعطیلات قرار است اعصاب خردی پنجاه هفته کار را رفع و رجوع کند و آدم را آماده کند برای پنجاه هفته کار دیگر! نه اینکه اعصاب آدم را بیشتر خرد کند.

بزرگترین چالش گسترش گردشگری از نوع محلی به نوع جهانی هم بر می‌گردد به این سؤال مهم که آیا می‌توانیم نوع تقاضایی که برای گردشگری جهانی وجود دارد را برآورده کنیم؟

بخشی از پاسخ برمی‌گردد به امکانات سخت‌افزاری مثل هتل‌های استاندارد، وسایل حمل و نقل، و سایر امکانات رفاهی که اتفاقاً ساده‌ترین بخش کار است چرا که می‌توان خرید یا ساخت، هر چند تا وقتی که به این استانداردها برسیم هم راه زیادی داریم.

بخش دیگر آن بر‌می‌گردد به عرضۀ محصولاتی مثل نوشیدنی‌های الکلی و مراکز تفریحی مختلط که در ایران امکان عرضۀ رسمی آن نیست. عرضۀ غیر رسمی هم به هیچ عنوان جایگزین عرضۀ رسمی نمی‌شود. اگر فکر کنیم که مسافر حاضر شود مثلاً نوشیدنی الکلی دست‌ساز ایرانی را بنوشد یا حتی نوشیدنی الکی به ظاهر مارک‌دار ولی بدون تایید شرکت مربوطه را بنوشد، راه به خطا رفته‌ایم. کوچک‌ترین چیزی که او را به کیفیت کالا مشکوک کند سبب می‌شود که عطای سفر را به لقایش ببخشد.

ولی به نظر من حتی این ممنوعیات هم مشکل اصلی نیست. افرادی که به ایران می‌آیند ممکن است بپذیرند که قواعد در ایران متفاوت است و قید ممنوعیات را بزنند. ولی هیچ گردشگری قید خدماتی که جزو لاینفک یک سفر بی‌دغدغه است را نخواهد زد. شنیدن اینکه در ایران نمی‌توان غذای استاندارد جهانی یعنی همین مک‌دونالد آشغال را خورد، نیمی‌ از مشتاقان را خواهد پراند؟ برندهای جهانی فقط غذا یا محل اسکان نیستند، مایۀ اطمینان خاطرند از اینکه مسافر به محلی «آشنا» آمده است و بنا نیست اتفاق غیر مترقبه ای برایش بیافتد.

از آن مهمتر، فکر کنید مسافر مربوطه نصف شب از کیفیت هوای اتاق ناراضی است و اصرار دارد که مدیر هتل را ببیند و هم مسافر و هم مسئول مربوطه می‌دانند که این فقط یک بهانه است؟ آیا مدیر هتل همان نصف شبی با معذرت خواهی اتاق را عوض می‌کند و نصف کرایه را هم تخفیف می‌دهد؟ یا شروع می‌کند به «توضیح دادن و توجیه کردن» که سیستم تصفیۀ هوای ما آلمانی است و بهترین در نوع خودش ولی مسئول فنی هتل بچه‌اش مریض بود و نتوانست بیاید فیلتر را عوض کند و هذا و کذا؟ توجیه کردن همان و پریدن نیمی دیگر از مشتریان همان.

منظور اینکه گردشگری در ایران سبک و سیاق سنتی خودش را دارد. به تبع مدرنیسمی که در جامعۀ ایران به سرعت در حال گسترش است، برخی ویژگیهای گردشگری مرسوم جهانی وارد آن شده است ولی هنوز خیلی راه دارد با آنچه مثلاً در ترکیه یا دوبی می‌توانید ببینید.

کلید وارد شدن به عرصۀ گردشگری جهانی فقط امکانات نیست، بلکه نوع خدمتی است که ارائه می‌شود. درست مثل صنعت و کشاورزی که ما مثلاً بهترین زعفران را هم که داشته باشیم یا بهترین کفش چرمی را هم که تولید کنیم، تا نتوانیم آن را در قالبی که مشتری می‌خواهد عرضه کنیم، نمی‌توانیم وارد بازارهای جهانی آن شویم.

اینها همه البته به این معنی نیست که قید گردشگری را بزنیم. ترکیه که الان نزدیک به چهل میلیون گردشگر را جذب می‌کند، یک دهه پیش کمتر از نصف این تعداد مسافر داشت. الان رفتن مثلاً از اوکلاهما به استانبول و گذراندن دو هفته در آنجا مثل رفتن به یک شهر دیگر در آمریکا است. این میسر شده است با کسب دانش عرضۀ خدمات گردشگری. ساده‌ترین راه کسب این دانش مشارکت با دارندگان آن است، همان کاری که در صنعت و کشاورزی باید کرد. با این تفاوت که این مشارکت در خدمات سخت‌تر هم هست. برای همین بهتر است با ورود چند گروه کنجکاو که مثلاً با قطارشان می‌آیند و با قطارشان هم می‌روند و نهایتاً یک ساعتی چرخی در شهر می‌زنند، چندان هیجان زده نشویم که شده‌ایم مرکز توجه توریستهای دنیا.

پس نوشت: نمونۀ گردشگران اروپایی که از ایران دیدن می کنند را در سایت دویچه وله بیابید. نه اینکه جذب این نوع گردشگران کنجکاو ایرادی داشته باشد، بلکه مشکل اینجا است که این نوع گردشگران نادرند و پس از مدتی کنجکاوی شان به سمت کشور «عجیب و غریب» دیگری برمی گردد. درست است که برخی از نظرهای منفی در مورد ایران با آمدن و رفتن این گردشگران اصلاح می شود، ولی از این فراتر نمی رود. همانطور که در متن این نوشته می بینید، برای یک اروپایی، چه مرد و چه زن،  داشتن و نداشتن روسری یک مسئلۀ بزرگ است. نقل قول از دویچه وله که در متن روزنامۀ اقتصاد نیامده است: «قبل از سفر خیلی‌ها از من می‌پرسیدند چطور می‌خواهی به کشوری بروی که در آنجا مجبور هستی روسری سرت کنی. من در این باره خیلی فکر کردم و با خیلی‌ها حرف زدم و در نهایت تصمیم گرفتم دو ماه روسری سر کنم تا بتوانم با مردم ایران از نزدیک آشنا شوم.» گردشگر عادی این کار را و بسیاری از کارهای مشابه را نمی کند. گردشگری که در ایران می تواند به خوبی رشد کند، باید بر مبنای گردشگران کشورهای اسلامی باشد که مشکلات مشابه را ندارند. ترکیه دارد در این زمینه کار می کند و جا دارد که ایران جای آن را بگیرد.

اجماع اقتصاددانان یعنی چه؟

در ادامۀ مباحثی که اخیراً پیرامون مشکلات اقتصاد ایران درگرفته است، «تجارت فردا» پرونده‌ای دارد در مورد لزوم اجماع بین اقتصادانان به این معنی که گروههای مختلف اقتصاددانان بنشینند و با هم حرف بزنند و در نهایت به یک نتیجۀ واحد برسند. اگر منظورشان اقتصاددانان خارج از دولت است، به نظر من بی معنی‌تر و بی‌فایده‌تر از این نمی‌شود توصیه کرد.

بحث را بزرگانی شروع کردند که به صداهای مختلف و گاه متضادی که از دولتیون شنیده می‌شد، اعتراض داشتند. اعتراض این افراد کاملاً بجا است. دولت بنا است سیاست اقتصادی اجرا کند. لازمۀ این کار داشتن برنامۀ روشن و کارآمد است. البته برای این کار دولت باید تیمی از اقتصاددانان را به‌کار بگیرد، آن‌هم تیمی منسجم که اعضای آن یا نظرات همسو داشته باشند و یا آنقدر کارکشته و حرفه‌ای باشند که وقتی حاضر شدند برای دولت کار کنند، اختلاف نظراتشان را کنار بگذارند و برنامۀ دولت را پیش ببرند. نه اینکه یکی بگوید ارز را ارزان کنیم و دیگری بگوید ارز را گران کنیم، یکی از حمایت از تولیدکنندگان صحبت کند و دیگری از رقابت. اگر هم اقتصاددانی نمی‌تواند با برنامۀ دولت کنار بیاید، بهتر است به دولت نپیوندد و در جامۀ دانشگاهی‌اش به نقد برنامۀ دولت بپردازد.

مشکل جایی است که توصیه می‌شود اقتصاددانان خارج از دولت بنشینند و با هم به توافق برسند. سعید لیلاز اجماع و توافق را به توسعه یافتگی ربط می‌دهد و می‌گوید اگر توسعه یافته شویم، فاصلۀ بین افکار عام کاسته می‌شود و اقتصاددانان هم به وفاق می‌رسند. چنین تصوری از توسعه یافتگی اشتباه است. وقتی توسعه یافته شدیم، به جای مشت و لگد زدن به همدیگر، نظرات خودمان را می‌گوییم و از آن دفاع می کنیم، آنهم دفاع جانانه. همگی‌مان فکر می‌کنیم چیزی قابل عرضه در چنته داریم . من فکر می‌کنم رقیبم لاطائلات می‌گوید و او هم در مقابل همین فکر را در مورد من می‌کند. اشکالی هم ندارد. هر دو حرفمان را می‌زنیم. شنونده خودش باید عاقل باشد و انتخاب کند. چیزی در مایه‌های دعوای استقلال و پرسپولیس. اجماع و توافق در میان اقتصاددانان همان قدر بی‌معنی است که اجماع بین دو تیم رقیب در فوتبال.

همین داستان بین اقتصاددانان همه جای دنیا هست. بروید از جان کاکران در مورد کروگمن، یا برعکس، بپرسید تا هر چه به دهنش می رسد نثار طرف کند. منِ خواننده هم نوشته‌های دو طرف را می‌خوانم و همگام با کاکران هر چه به دهنم می‌رسد نثار کروگمن می‌کنم که فقط به ضرب آنکه تحریک کننده می‌نویسد، برای خودش دم و دستگاهی راه انداخته و اگر نبود گندکاری‌های بوش و فحش‌هایی که به همین واسطه کروگمن به بوش داد، عمراً اگر از در دبیرخانۀ نوبل هم راهش می‌دادند، چه برسد به اینکه جایزۀ نوبل را هم بهش بدهند. طرفداران بی سواد کروگمن هم در مورد کاکران همین طوری فکر می کنند، احتمالاً!

سعید لیلاز از فرشاد مؤمنی و موسی غنی‌نژاد اسم برده‌است. روبرویی این دو می‌شود بامزه‌ترین برنامه‌ای که تابه‌حال دیده‌ایم. اگر نظر من را بخواهید غنی‌نژاد بیکار نیست بنشیند لاطائلات مؤمنی را بشنود و جواب بگوید، در نتیجه دلتان را برای چنین برنامه‌ای صابون نزنید (البته یک وقتی دیدی آقا موسی این کار را کرد تا کمی حال مؤمنی را جا بیاورد). این کار هیچ ربطی هم به توسعه نیافتگی ندارد، بلکه عین توسعه یافتگی است که وقتمان را صرف اموری کنیم که ارزش داشته باشد.

اگر بخواهم کمی فراتر بروم، باید بگویم تقاضای اجماع و توافق بین افراد و گروهها عین توسعه نیافتگی است. فقط در یک نظام قبیلگی است که دلمان می‌خواهد روسای قبیله بنشینند و با هم به توافق برسند. وقتی توسعه یافته شدیم، هر کس نظر خودش را خواهد داشت و ابراز خواهد کرد و کسی که توانست بقیه را به صحت نظرش قانع کند رای می‌آورد و می‌شود دولت و نظرش را پیاده می‌کند و بقیه می‌شوند اقلیت و حسابی نقدش می‌کنند. توسعه تنها یک توافق دارد، توافق در اجرای روشهای مسالمت آمیز، تازه آنهم بیشتر از اینکه توافق باشد، توازن قوا است.

همین نگرش قبیلگی به توسعه است که سبب می‌شود محمد قوچانی در انتهای گفتگویش در تجارت فردا می‌گوید: «بهترین مدل احیای مجمح عقلای دکتر روحانی است. نهادی ملی مرکب از سران هر دو جناح کشور که قواعد و اصول رقابت سیاسی را تصویب کنند و بر آن نظارت کنند: شکل گیری یک هیات اصحاب حل و عقد.» کج فهمی از این بیشتر دیده‌اید؟

خودروسازی ما چگونه صنعتی است؟

دنیای اقتصاد صحبتی دارد «صریح و بی پرده» با مدیرعامل ایران خودرو. صحبت‌های مدیرعامل نشان از تجربۀ او دارد. حساب شده و دقیق حرف می‌زند. اما آنچه می‌شود از حرفهایش درآورد ساختار صنعتی است به نام خودروسازی به سبک ایرانی! البته اگر تاریخچۀ صنایع دولتی در هر یک از کشورهای در حال توسعه را خوانده باشید خیلی تعجب نمی‌کنید از ساختار ایران خودرو.

جملات زیر را من از این صحبت درآورده‌ام.

روزی که وارد این شرکت شدم، تولید خودرو سینوسی بود و نوسان زیادی داشت. یک روز 200 دستگاه تولید می شد، یک روز 500 دستگاه و یک روز 800 دستگاه. … نشان می‌داد که [در زمان ورود مدیر عامل به شرکت] شرکت با ظرفیت حدود سی درصد کار می‌کند. … پرداخت طلب قطعه‌سازان از 90 روز به 700 روز رسیده بود…. حدود 1200 میلیارد تومان از مردم طلب‌کار بودیم….گوشه کنار کارخانه پر شده بود از خودروهایی که به هر دلیلی ناقص بودند و در چرخۀ فروش قرار نداشتند…. معاون اول وقت قول داده بود که 2000 میلیارد تومان در اختیار خودروسازان قرار بدهد. در همین اتاق کنفرانس ایران خودرو جلسه گذاشتند و وعده دادند هزار میلیارد تومان به ایران خودرو و هزار میلیارد تومان هم به سایپا به صورت تسهیلات بانکی بپردازند. … درنهایت هم پولی داده نشد. همین که معاون اول رئیس جمهور وقت وعدۀ پرداخت این تسهیلات را داد دهان بخش‌هایی از شرکت باز شده بود تا این پول را ببلعد. … همان موقع [آغاز هدفمندی یارانه ها] ایران خودرو زیان‌ده بود. قیمت تمام شدۀ برخی خودروها بالا بود و با زیان به تولید می‌رسید. … دولت می‌خواست طرحی سیاسی اقتصادی اجتماعی را به اجرا برساند و یارانه‌اش را ایران خودرو به عنوان بخشی از اقتصاد کشور پرداخت کرد. … آن طور که دوستان نقل کرده‌اند فرهنگ تولید خودرو ناقص از قدیم در ایران خودرو باب بوده …. آن طور که دوستان نقل کرده‌اند نزدیک به هشت هزار نیرویی که در صنعت ایران خودرو کار می‌کنند با امضای نماینده‌های مجلس در دوره‌های مختلف به استخدام این شرکت درآمده‌اند. معمولاً افرادی که به استخدام این صنعت درمی‌آیند را به راحتی نمی‌توان تعدیل کرد. … کل نیروی انسانی خود ایران خودرو در جاده مخصوص کرج حدود 30 هزار نفر هستند. … افرادی که در گروه صنعتی ایران خودرو مشغول به کار هستند به حدود 50 هزار نفر می‌رسد [آمار برای مقایسه: سه خودرو سازی تویوتا، هوندا، و نیسان در سال 2012 در حدود 67 هزار نفر را در آمریکا در استخدام داشتند و در حدود 2.2 میلیون خودرو تولید کردند.] …. صنعت خودرو در ایران اصولاً صنعتی سیاسی است … البته این اشکال ندارد که فردی تکنوکرات و مسلط به یک صنعت که اتفاقاً فعالیت حزبی هم دارد در صنعتی مشغول به کار شود … اگر با این تحلیل‌ها بخواهیم بگوییم ایران خودرو ورشکسته است، باید بسیاری از شرکت‌های بزرگ و متوسط کشور را ورشکسته بدانیم. … ایران خودرو با زیانی مواجه شده بود که آن را اعلام نمی‌کرد و به اصطلاح زیر فرش پنهان شده بود… از این زیر فرشی‌ها زیاد داشتیم و سهام‌دار هم نمی‌دانست وضعیت شرکت به چه شکل است اگر نه ممکن بود سهام شرکت به زمین بخورد و بورس را به هم بزند. … ما غیر از مبالغی که دقیقاً قانون تعیین کرده هیچ پولی را به هیچ جایی نمی‌دهیم. اما به هر حال هزینه‌هایی ناشی از فشارهای سیاسی به صنعت خودرو کشور وارد شده که مبالغ هنگفتی را از این شرکت خارج کرده است…. اگر منظورتان از هزینه‌های غیر رسمی فشارهای سیاسی برای ایجاد یک کارخانه یا به خدمت گرفتن افرادی است، بله وجود داشته است. … تقریباً هفتاد درصد سایت‌ها اصلاً توجیه اقتصادی نداشت. … باشگاه‌داری شاید خواست ذاتی ایران خودرو نباشد … اما به هر حال ایران خودرو به عنوان شرکتی بزرگ مسئولیت‌های اجتماعی دارد که باید انجام دهد. … اشکالی ندارد. چه ایرادی دارد؟ شما اگر یک تیم خوب داشته باشید می‌توانید یک عده از جوانان مستعد را تربیت کنید…. ده میلیارد تومان به چشم نمی‌آید ضمن اینکه ما باید دربارۀ مسئولیت‌های اجتماعی پاسخگو باشیم. … وقتی اعلام کردم تولید خودرو ناقص ممنوع است چند تن از مدیران به من گفتند چنین موضوعی امکان ندارد چون سالها است این عارضه در ایران خودرو نهادینه شده است. … ممکن بود قطعه ساز برای اینکه زودتر طلبش را بگیرد مجبور باشد پرداخت‌های مسمومی به برخی کارکنان آن سازمان داشته باشد تا کارش راه بیافتد. … در ایران خودرو رسم بوده که خط تولید خودرو را در اختیار قسمت فروش قرار می‌داده. … بنا را بر این گذاشتیم تا جایی که امکان دارد جلو رانت و فساد در مجموعه را بگیریم. … در حال حاضر نسبت به سی تا سی و پنج درصد خودروهایی که می‌فروشیم نارضایتی وجود دارد. در سال 92 این شاخص حدود 70 درصد بود. … مورد داشته ایم که مشتری اعلام کرده خودرو خریداری شده‌اش فاقد پروانۀ خنک کننده است. بررسی کرده‌ایم و متوجه شده‌ایم این گونه نبوده و خودرو از ابتدا پروانۀ خنک کننده داشته است، اما چون مواد بکار رفته در آن بسیار بی کیفیت بوده در نخستین روز استفاده از خودرو پروانه «پودر شده و از بین رفته» [نکته: بنا نداشتم هیچ بخشی را برجسته کنم. ولی سرِ جدتان جمله را یک بار دیگر بخوانید: همان روز اول پروانه «پودر» شده و آنچنان از بین رفته که بنده خدا مشتری آمده می گوید این ماشین اصولاً پروانه نداشته! پودر!!! از پشمک درست کرده بودن پروانۀ بدبخت را که پودر شده.]… به شدت دربارۀ کیفیت قطعه حساس شده ایم. بارها قطعه سازان را خواسته ایم و تذکر داده ایم [نکته: خدا سایۀ شما و تذکراتتان را از سر خودروسازی کم نکند!]…. همه چیزمان به هم می آید. خودروسازی‌مان به فوتبال شبیه است و فوتبال‌مان به صنعت. مدیریت‌مان به تجارت و تجارت‌مان به فروش. همه به هم می آییم.

همین قدر بس است. پیشنهاد می‌کنم همه‌اش را بخوانید. کلاهم را به احترام محمد طاهری و همکارانش برمی‌دارم با این مطالب فوق‌العاده در تجارت فردا. چه می شد اگر چنین مصاحبه‌ای را می‌کرد با رئیس یک بانک دولتی و یکی از این مؤسسات بانکی غیر مجاز که ببینیم چه خبر است.

پیشنهاد دکتر عسلی در استفاده از مشاور خارجی برای اقتصاد

همین چند روز پیش بود که من پیشنهاد دادم نظرات تصمیم‌گیران حوزۀ اقتصاد ایران را قبل از اینکه اعلام کنند، بدهند یک گروه از اقتصاددانان در دانشگاهی معتبر بخوانند تا دودوتا چهارتایش درست باشد. البته در این نوشته کمی اغراق بود و کمی واقعیت. بخش واقعیتش این است که مثل خیلی چیزهای دیگر در ایران، اقتصاد آنقدر با حواشی غیر ضرور آلوده شده که هیچ تصمیم‌گیری نمی تواند آن بخش علمی نظرش را بدون هزار اما و اگر بگوید. حتی اگر سیاستی درست به ذهن تصمیم‌گیران برسد، تا وقتی مطرح شود و بعد پیاده شود، صد و هشتاد درجه می چرخد. همین سیاست هدفمندی یارانه را در نظر بگیرید تا ببینید یک ایدۀ خوب چطور می‌تواند به مشکلی بزرگ بدل شود.

دکتر عسلی در گفت‌و‌گو با تجارت فردا این ایده را مطرح کرده است. (حالا فردا یکی پیدا می شود که بگوید ببینید اینها همه دارند از یک مرکز واحد دستور می گیرند!). وقتی من در این وبلاگ حرفی می زنم، به دلیل خوانندگان معدود آن، بیشتر دارم با دوستان دیده و ندیده ام گپی می زنم. ولی دکتر عسلی خودش به تنهایی منبع بزرگی از علم و تجربه در مورد اقتصاد ایران است. وقتی او این پیشنهاد را می دهد و این ایده را در نشریه ای با برد تجارت فردا مطرح می کند، به این معنا است که یک جای کار دارد می لنگد و بدجوری هم می لنگد.

ما مشاورۀ خارجی را در بسیاری از زمینه ها امتحان کرده ایم. شنیده‌ام که در تقریباً تمامی دعاوی حقوقی ایران با سایر کشورها از مشاورۀ حقوقدانان زبدۀ بین‌المللی استفاده شده است. به نظرم داشتن تیم مشاوره در اقتصاد می تواند از بسیاری از اشتباهات پیشگیری کند.

البته اگر سیاست بگذارد!

اقتصاد و انتقادات اقتصاددانان

دنی رادریک اخیراً در مطلبی به انتقادات اقتصادانان از اقتصاد پاسخ داده است. به دعوت تجارت فردا مطلبی کوتاه در این مورد نوشتم که در شمارۀ 148 منتشر شد. در زیر این مطلب را می خوانید.

اینکه وقتی بحرانی رخ بدهد، افراد همدیگر را مقصر بدانند، و سعی کنند بحران را تقصیر دیگران بیاندازند، چندان عجیب نیست. این مسئله وقتی بحران اقتصادی 2008 اتفاق افتاد بروز کرد. اقتصاددانانی با نگرش‌های متفاوت سعی کردند نگرش دیگران به اقتصاد را مسبب ناتوانی در پیش بینی بحران و رفع سریع آن نشان دهند. برخی از اقتصاددانان انتقادها را از حوزۀ بحران فراتر بردند و علم اقتصاد را زیر تیغ انتقاد گرفتند. گسترۀ انتقادها از فروضی که در مدلها استفاده می‌شوند، مانند فرض عقلایی بودن آدمیان، تا تکیۀ بیش از حد بر مدلهای ریاضی را شامل می‌شوند. خلاصۀ انتقادها این است که ربط آنچه به عنوان علم اقتصاد تولید می‌شود با جهان واقع ضعیف شده است و در نتیجه این علم کارآیی خود را از دست داده است.

پیش از پرداختن به این انتقادها بگذارید تکلیف دو سؤال اساسی را روشن کنیم. نخست، آیا اقتصاد به آن درجه از پختگی که انتظار داریم رسیده است؟ پاسخ منفی است. اقتصاددانان هنوز بر سر برخی مسائل اساسی از قبیل فروض رفتاری اختلافات عمیقی دارند. توضیحات ارائه شده برای وقایع مشاهده شده در دنیای واقع گسترۀ وسیع و گاهی متضاد را شامل می شود. دوم، آیا این اختلافات به معنی بی‌فایده بودن اقتصاد است. پاسخ باز هم منفی است. اقتصاددانان با همۀ اختلافاتشان توانسته‌اند در شناسایی مشکلات جوامع موفقیت‌های قابل توجهی کسب کنند و برای برخی از مشکلات راه‌حل‌های مؤثری ارائه کنند. مشهورترین مثال موفقیت اقتصاد کنترل تورم است که در دهه‌های هفتاد و هشتاد میلادی معضلی بزرگ بود و الان مسئله‌ای حل شده محسوب می‌شود. دقیقاً به دلیل همین دو ویژگی است که دنی رادریک، نویسندۀ مقالۀ اخیر در مورد اختلافات اقتصاددانان، معتقد است اقتصاد بر مبنای تنوع مدل‌ها است که می تواند مفید باشد. مدلی که در یک شرایط مکانی و زمانی مفید است می‌تواند در شرایط مکانی و زمانی دیگر کاملاً بی‌فایده باشد. در نتیجه، انتخاب مدل و تطبیق آن با شرایط جزء جدا نشدنی تحلیل اقتصادی است.

مهم‌ترین انتقاد وارده به اقتصاد در محافل دانشگاهی مشهور به فروض مدل‌ها برمی‌گردد. به عنوان نمونه، اینکه شما فرض کنید آدمیان به طور متوسط عقلایی رفتار می‌کنند، به این معنی که به طور اجمال از هزینه‌ها و منافع رفتارهای خود آگاهی کافی دارند، محل بحث است. مدل‌هایی که این فرض را در مرکز تحلیل می‌گذارند به نتایجی متفاوت از مدل‌هایی می‌رسند که فرض می کنند آدمیان به طور سیستماتیک خطا می‌کنند. در حال حاضر هیچیک از این دو گروه نتوانسته با ارائۀ دلایل اقناع کننده گروه دیگر را از دور خارج کند. هر دو گروه به اندازۀ کافی شواهد مؤید ارائه می کنند و هر دو گروه توانسته‌اند بخشی از اتفاقات دنیای واقع، والبته نه تمامی آن را توضیح دهند. آنچه مهم است این است که هر دو گروه به الزامات بحث که همانا دقت و شفافیت در ارائۀ مدل و جستجو برای یافتن شواهد تجربی متعهدند. دقیقاً به همین دلیل است که دنی رادریک هم چنین بحث‌هایی را مفید و برای پیشرفت علم اقتصاد لازم می داند. چنین انتقادی در مورد مباحث مطرح شده در محافل آکادمیک ایران چندان موردی ندارد، چرا که این مباحث با مدل سازی به معنای رایج آن در دانشگاه‌های بزرگ دنیا فاصلۀ زیادی دارد.

انتقاد دیگر، حجم استفاده از ریاضیات در مدلها است. بسیاری از اقتصاددانان سرشناس چنین انتقادی را تا حدی وارد می‌دانند. استفاده از ریاضیات تا آنجا می‌تواند مفید باشد که به رساندن مطلب کمک کند. اتفاقی که گاهی برای اقتصاددانان جوان‌تر می‌افتد این است که غرق ریاضیات پیچیده می‌شوند و آن را مهم‌ترین بخش تحقیقات اقتصادی می‌دانند. چنین نگرشی است که سبب می‌شود، همانگونه که در نوشتۀ رادریک اشاره شده است، نقش ریاضیات از روشن‌تر کردن بحث به نامفهوم‌تر کردن آن تغییر کند. ریاضیات تا آنجا می‌تواند مفید باشد که سبب شود فروض و نتایج و ارتباط این دو در نهایت شفافیت و با حداقل زحمت به خواننده منتقل شود. اگر بنا باشد خوانندۀ حرفه‌ای اقتصاد ساعتها درگیر ریاضیات شود و نتواند از درون پیچیدگی‌های آن راهی به مدل و الزامات و نتایج آن پیدا کند، می‌توان آن را ریاضیات مخل نامید.

ترجمۀ چنین انتقادی به مباحث اقتصادی مطرح شده در ایران بیش از آنکه به ریاضیات استفاده شده مربوط باشد، به استفاده از روشهای اقتصادسنجی و آماری برمی‌گردد. منتقدین استفاده از ریاضیات بیشتر افرادی هستند که نه استفاده از هر سطحی از مدل رسمی، مستقل از قدرت توضیح دهندگی مدل، را بر می‌تابند و نه استفاده از روشهای اقتصاد سنجی را درست می دانند. چنین نگرشی دقت و شفافیت را که لازمۀ بحث علمی است، از اقتصاد خارج می‌کند. ریاضیات، آنهم ریاضیات پیشرفته، و مدلهای آماری پیشرفته به اندازۀ کافی کارآیی خود را در کمک به پیشرفت مباحث اقتصادی نشان داده‌اند که خود را از آنها مستغنی ندانیم. علم اقتصاد بدون استفاده از ریاضیات و آمار راه به جایی نمی‌برد. خوشبختانه در سالهای اخیر، گسترش اینترنت این امکان را فراهم کرده که پژوهشگران جوان بتوانند با تحقیقات اقتصادی به روز آشنا شوند و خود سره را از ناسره تشخیص دهند.

سؤال نهایی: چه موقع باید مشکوک شویم که اقتصاد دارد از مسیر منحرف می‌شود؟ پاسخ این است که اقتصاد علم است. اگر دیدیم روش علمی در اقتصاد دارد به حاشیه می‌رود و جای خود را به عبارات و گزاره هایی می‌دهد که برای تهییج عموم ممکن است خوب باشند، ولی نمی‌توان از آنها گزاره‌های قابل آزمون بیرون آورد، باید به عملکرد خود مشکوک شویم.

نوشته های دنیای اقتصاد در مورد کمپین نخریدن خودرو صفر

روزنامۀ دنیای اقتصاد سه شنبه چند نوشته در مورد کمپین تحریم خودرو صفر منتشر کرده است. (اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا) نوشته‌های مخالفان تحریم نه تنها قانع کننده نیستند بلکه بعضی‌شان توهین آمیزند. از توهین‌هاشان مثل «هشدار» به مردم به دلیل «امکان سوء استفادۀ دلالان از این حرکت»، و «ساده اندیش» خواندن موافقان کمپین، و شعر سعدی مثال آوردن، و آتش بیار معرکه خواندن موافقان کمپین، و امثال اینها می گذرم و به همین اکتفا می کنم که اگر حرف حساب داشتند به این ادبیات سخیف متوسل نمی‌شدند.

داستان خودرو سازی در ایران داستان انحصار دولتی است و بس. شما جلو رقابت را بگیر، هر کالایی می‌شود آشغال. در یکی از این نوشته ها بخشی است که از هزینه‌های اضافۀ خودرو سازی می گوید. همه جای دنیا هزینه‌هایی مثل مالیات هست. پس خودروساز ایرانی هم باید آن را بدهد. بخشی که نیست را دولت تحمیل می کند که انحصاردار اعظم است و بیشترین منافع را از این انحصار می برد به هزینۀ تحویل خودرو آشغال. شاهکارش هم این است که می‌گوید به من وام ارزان بده که هزینۀ تولید خودرو معیوبم را کم کنم.

نوشته های دیگر به تعداد افراد شاغل در این صنعت ارجاع می دهند. البته که افراد زیادی در صنعت خودرو دارند کار می‌کنند و نان می خورند. این به این معنی نیست که اگر انحصار صنعت خودرو را بشکنیم این افراد همگی از نان خوردن می افتند. اگر اتومبیل درست و حسابی تولید می‌کردید می‌توانستید صادرش کنید و دهها هزار نفر دیگر را هم شاغل کنید. انحصاری که ایجاد کرده‌اید جلو پیشرفت صنعت را گرفته و آن را تبدیل کرده به صنعتی بیمار که مدام باید به سرم حمایتهای دولتی وصل باشد. به خاطر انحصار است که برایتان اصلاً مهم نیست که آن پیچ لامصب سفت می شود در خودرویی که بیرون می دهید یا نه.

اگر هم فکر می کنید که بدون انحصار نمی‌توانید خودرو بدرد بخور تولید کنید، بهتر است آنقدر از شما خودرو نخرند که ورشکست شوید. اینجوری حداقل منابع مملکت را می‌دهیم ماشین دست دوم از خارج می‌خریم که حداقل جانمان را فدای خودرومان نکنیم. در ضمن خدمتی هم می‌کنیم به همسایه‌ها که دیگر، آنچنان که یکی از نویسنده‌ها گفته، حسرت این صنعت خودروسازی ما را نخورند.

نجات کودکان مهاجر از فقر مادام العمر

این مطلب را چندی پیش برای روزنامۀ دنیای اقتصاد نوشتم که به عنوان یادداشت در روزنامۀ پنجشنبه چهارم تیر چاپ شد.

اگر می خواهید معیاری برای اهمیت دادن جوامع به ارزشهای انسانی بیابید، به نحوۀ رفتار آنها با آسیب پذیرترین اقشاری که در آن جامعه زندگی می کنند، نگاهی بیاندازید. اقشار زیادی در ایران به درجات مختلف در معرض آسیب هستند. ولی شاید بتوان با اطمینان بالایی گفت که مهاجران افغان، بخصوص آنهایی که به طور غیر قانونی در ایران زندگی می کنند، در صدر این گروهها قرار گیرند. در این میان، حتی آسیب پذیرتر از والدین این خانواده های مهاجر، کودکانی هستند که والدینشان به امید فراهم کردن حداقلی از شرایط قابل تحمل برای زندگی، اقدام به مهاجرت کرده اند. کودکانی که بسیاری از آنان متولد و بزرگ‌شده ایران هستند و چه بسا بتوان آنان را ایرانی قلمداد کرد، اما متاسفانه در غیاب فرآیند شفاف برای کسب تابعیت ایرانی، آنان را به جرمی ناکرده مجازات کرده و از برخی حقوق محروم می‌کنیم. در میان این حقوق، «امکان تحصیل» جایگاه مهمی دارد. بازداری هر کودکی از تحصیل به معنای «محکوم کردن مادام‌العمر او به فقر» و «کاشتن بذر رشد انواع جرایم و ناهنجاری‌های اجتماعی» است.

تاکیدی که اخیراً از سوی مقام معظم رهبری بر لزوم پذیرش تمامی کودکان مهاجر، چه قانونی و چه غیر قانونی، توسط مدارس ایران، شده است، باید نقطۀ آغازی باشد برای حدف تمامی موانعی که بر سر راه تحصیل کودکان مهاجر در ایران وجود دارد. فراهم آوردن امکان تحصیل برای همگان، ایرانی و غیر ایرانی، مهاجر قانونی یا غیر قانونی، آنقدر توجیه انسانی، مذهبی، اقتصادی و سیاسی دارد که حتی نیازی به بر شمردنشان نیست.

آنچه اهمیت دارد، این است که چگونه به این هدف دست بیابیم. چگونه می توان مطمئن شد که هر کسی که بخواهد تحصیل کند، با مانعی روبرو نخواهد شد. مسلماً بخشنامه های رسمی و دستورات مقامات راهگشای این مسیر خواهد بود. ولی هیچ بخشنامه و دستوری نمی تواند مانع از مشکل تراشی احتمالی گروهی از مجریان باشد که به هر دلیلی نمی خواهند راه را برای تحصیل مهاجران باز کنند. اگر بخواهیم بنا را بر بازرسی مسئولان بگذاریم، کشف چنین مواردی با توجه به گستردگی جغرافیایی حوزۀ آموزش که از قلب و حاشیۀ تهران تا دورترین روستاها را در بر می گیرد، بسیار هزینه بر و تقریباً محال خواهد بود. به عبارت دیگر، مسئلۀ کشف ناکارآمدی در اجرای برنامه اهمیت دست اولی برای اجرای کامل برنامه دارد.

راه حلی که در چنین مواردی پیشنهاد می شود، واگذار کردن کشف ناکارآمدی به افرادی است که می توانند با کمترین هزینه آن را تشخیص دهند. ماهیت این برنامه این است که ناکارآمدی و نقص در اجرا مستقیماً فردی و خانواده ای را متاثر می کند. این فرد یا خانواده، کسی است که در بهترین موقعیت برای کشف ناکارآمدی در اجرا قرار دارد. مهاجری که تحصیل فرزندش با مانع روبرو شده است، به خودی خود، اطلاعی دارد که هیچ مسئول رسمی آن را ندارد. انتقال این اطلاع به مقامات بالاتر، تضمین کنندۀ اجرای صحیح برنامه است. به عبارت دیگر، هر فردی که ما ممانعت تحصیلی برای فرزندش مواجه می شود، باید بتواند بدون ترس از هر عقوبتی، این اطلاع را به مقامات برساند.

نحوۀ انتقال این اطلاعات به مقامات بالاتر را متخصصان مدیریت بهتر از من می توانند طراحی کنند. آنچه اهمیت دارد این است که مراکزی که فرد، در صورت مشاهدۀ ناکارآمدی در اجرا، می تواند مراجعه کند، مانند هر سیستم ارزیابی باید دارای مراتب باشد، که در صورتی که مرکزی پاسخ مناسب به تقاضای مراجع ندهد، مرکز دیگری در رتبه ای بالاتر وجود داشته باشد که به مسئله رسیدگی کند. در نظام آموزشی، چنین مراکزی از ادارات آموزش و پرورش محلی آغاز شده و به وزارتخانه و حتی دولت و مجلس ختم می شود.

امروزه مسئلۀ آموزش و بهداشت پایه ای فراتر از مرزهای سیاسی و ملی مطرح است. حتی کشورهایی که طبق قانون دولتشان بنا نیست در ملاحظات انسانی یا مذهبی دخالت کنند، محدودیتی برای ارائۀ خدمات آموزشی و بهداشتی و برخی خدمات اولیۀ دیگر به هر مراجعی، مستقل از ملیت و شرایط اجتماعی اش، ایجاد نمی کنند. افراد این جوامع ممکن است مخالف حضور مهاجران، به شکل قانونی یا غیر قانونی، در کشورشان باشند. ولی وقتی پای کودکان در میان است حتی تنگ اندیش ترین افراد هم دست از مخالفت می کشند و کودکان را به جرم ناکرده مجازات نمی کنند.

جامعه و حاکمیت ما که مهمان نوازی و موازین انسانی را در زمرۀ فضائل اخلاقی خود می داند، نباید بپذیرد که حتی یک کودک، مستقل از محل تولد و شرایط خود و والدینش، از موهبت تحصیل بی بهره بماند.

سیاست و فساد

این خبر را ببینید. همچنین نامۀ معاون اول دولت قبلی که به زندان رفت به جرم فساد. اینها را می گذارم اینجا برای ارجاع در آینده. سیاست به میزانی که از «اتاق شیشه ای» فاصله بگیرد، فسادش زیاد می شود.

 

دعوای مشاوران املاک و بانکها

از روزنامۀ دنیای اقتصاد:

«رئیس اتحادیه مشاوران املاک تهران اعلام کرد: شرکتهای بانکی فعال در پروژه های ساختمانی فارغ از تاثیر منفی در پروسۀ تسهیلات دهی در افزایش قیمت مسکن نیز مؤثرند. این شرکتها به خاطر توان مالی بالا از یک سو در بازار لوکس سازی مشغولند و از سوی دیگر هنگام خرید زمین و ملک تمایل به گرفتن تخفیف از فروشنده نشان نمی دهند. همین دو شکل متفاوت ساخت و ساز سبب شده این شرکتها قیمت فروش ساختمانهای خود را حدود بیست درصد بیشتر از عرف منطقه تعیین کنند.»

نخست: این مشاوران املاک از گروههایی هستند که اگر بنا باشد دولت هزار تا کار بی بهره را رها کند و کارش را انجام دهد، یکی اش تنظیم بازار اینها است. اینکه این بازار تا حد زیادی رقابتی است و تقریباً به سادگی می شود واردش شود، خوب است (برای مشاور املاک شدن تنها چیزی که لازم داری یک میز است و یک گاراژ خالی و یک دوست بازنشسته، اگر سرهنگ باشد که چه بهتر، که وقتی نیستی جای تو را پر کند). ولی اینکه هزار تا کار در بازار خرید و فروش مسکن باید انجام شود و مشاوران املاک هیچکدام را انجام نمی دهند، آنها را تبدیل می کند به عضوی از اقتصاد که باید نقششان عوض شود. مهمترین مشکل خرید و فروش مسکن اطلاعات نامتقارن و ناکامل است که مشاوران املاک در حال حاضر نقشی ناچیز در رفع آن بازی می کنند. (و اصولاً وارد این بحث نمی شوم که-بنا به تجربۀ شخصی- دروغ گفتن در این بازار تا دلت بخواهد رایج است.) کاری که اینها الان می کنند را یک وبسایت درست و حسابی هم می تواند بکند. (یکی از این نابغه های های-تک برود و یک وبسایت بزند که مردم خانه هاشان را با هم معامله کنند. آینده دارد باور کنید)

دوم: اینکه بانکها دارند بنگاه داری می کنند توسط بسیاری گفته شده است ولی من هنوز دارم دنبال شواهدی می گردم که با استدلال اقتصادی نشان دهد چه کار می کنند که به حال اقتصاد مضر است و چرا. از این که بگذریم، گفتۀ بالا در نقد رفتار بانکها، اگر نگوییم بکلی یاوه است، متناقض است و با هیچ منطق اقتصادی جور در نمی آید. مهمترین مشکلش این است که قیمت را دیکته شده از سوی طرف عرضه می گیرد. چطور ممکن است بانکها وارد ساخت و ساز شوند و عرضۀ مسکن را افزایش دهند و در عین حال قیمت را افزایش دهند. مگر اینکه بگوییم کیفیت خانه هایی که می سازند بهتر است و مردم پول بیشتری بابت آنها می دهند. در این صورت خوش به حال ما. بعلاوه اگر بانکها دارند در بازار لوکس وارد می شوند، که قاعدتاً بازار کوچکی است، چه ربطی به بازار غیر لوکس دارد. این «تخفیف نگرفتن» از فروشنده به هنگام خرید زمین هم کاملاً بی معنی است. معلوم است که وقتی سازنده های بیشترش وارد بازار می شوند، تقاضا برای زمین افزایش می یابد و قیمت آن بالا می رود. این ذات بازار است نه عیب آن.

آنچه من می بینم این است که بانکها در پروسۀ فروش این خانه ها مشاوران املاک را بازی نمی دهند. همین است مشاوران املاک عصبانی شده اند و، اگر نگوییم یاوه می گویند، حداقل دارند بدون منطق حرف می زنند.

ازدواج سفید

از عجایب روزگار یکی این که در مملکت گل و بلبل ما همه از مشکلی بنالند و وقتی جامعه خود به خود برای آن مشکل راه حلی می یابد، شروع کنند به کوبیدنش.

ازدواج در ایران مشکلی است بزرگ، به هزار دلیل، مهمتر از همه غلبۀ سنتهای دست و پا گیر و هزینه بر. در شکل گیری زندگی مشترک دو آدم، انگار همه، از خاله و عمه و خانباجی گرفته تا بزرگ فامیل و خروس همسایه، باید ارضا شوند. هزینه های ازدواج را هم که اصولاً نمی توان حتی بر شمرد، از بس زلم زینبو دارد. انگار نه انگار قرار بوده همۀ اینها مقدمه ای باشد برای شکل گیری زندگی مشترک. همۀ اینها در شرایط رکود اقتصادی سالهای اخیر و بیکاری گسترده و درآمد پایین افراد دارای کار، بخصوص جوانان، تشدید می شود.

پاسخ بسیاری از افراد به این شرایط روشن است. بی خیال ازدواج!

در نتیجه مشکلی ایجاد شده است به نام افزایش سن ازدواج و در نتیجه تجرد دائمی بخش قابل توچهی از جوانان. (برای اینکه خیال برخی را راحت کنم که این امر در همۀ دنیا «مشکل» محسوب می شود اشاره می کنم به گزارشهای اخیر در مورد تجرد در ژاپن و برنامه های دولت برای رفع آن. دولت دارد پول می دهد که دولتهای محلی مجلس بزن بکوب راه بیندازند بلکه گل پسران و شازده خانومهای ژاپنی مهرشان به دل هم بیافتد وبروند سر خانه و زندگی!) و البته گمان نکنیم که این گروه ساکت نشسته اند و کاری نمی کنند. اطلاعاتی که از رفتارهای جنسی جوانان منتشر می شود تنها مؤید یک نکته است: روابط از چیزی که فکر می کنیم گسترده تر و دارای عوارض منفی تر است. در نتیجه هر نوع محدود شدن از آن عارض منفی می کاهد.

برخی که شجاعتر (و نجیب تر) بوده اند گفته اند: زرشک! چرا من بی خیال ازدواج شوم، بی خیال سنتها می شوم.

در نتیجه دختر و پسر دست هم را گرفته اند و رفته اند سر زندگی مشترک. یعنی همان کاری که باید بکنند. اسمش را هم گذاشته اند ازدواج سفید.

صدای بعضی ها در آمده است که ای داد و بی داد. این چه کاری است می کنید؟ آن بخش قضیه که به پدر سالاران و خاله خانباجی ها مربوط می شود که ما باید بگوییم شما چکار کنید، (و به نظرم بخش بزرگی از مخالفتها از این جنبه است، هر چه نباشد خاله خانباجی ها خیلی با سر و گوش جنبیدن ها مشکلی ندارند تا وقتی پنهانی باشد و آبرو ریزی نشود) که اصلاً جواب ندارد. بخشی که به مذهب مربوط است را هم باید سران مذهبی راه حلی برایش پیدا کنند. اصل قضیه این است که دو نفر به جای اینکه روابط متعدد داشته باشند، تصمیم می گیرند روابطشان را به هم محدود کنند. خوب کجای این کار بد است؟ عالمان و کارشناسان راهی بیابند که مشکل مذهبی نداشته باشند. یک کم نوآوری بد نیست.

نکته ای که ممکن است کمی قضیه را روشن کند این است که این افراد یا کمی علقۀ مذهبی دارند یا ندارند. اگر ندارند، که باید خوشحال باشیم به جای روابط آزاد به روابط محدود رو آورده اند (مگر اصولاً ازدواج بجز محدود کردن روابط است؟) اگر هم علقۀ مذهبی دارند می توان گفت خوب همین را ما ازدواج شرعی محسوب می کنیم، کاغذ هم بهتان می دهیم که مشکل حقوقی نداشته باشید. اینطوری تعداد بیشتری دختر و پسر شاید بروند زیر یک سقف با هم زندگی شان را شروع کنند.

نهایت کلام این است که جامعه دارد برای مشکلاتش راه حل ابداع می کند. نزنید توی سر این راه حلها. بلکه راهی پیدا کنید برای رفع برخی عوارض منفی اش. به قول اقتصادیون:

Legalize, Regulate, Tax

مالیاتش البته پیشکش!