منعِ صادراتِ گوجه فرنگی و نقض حق مالکیت

ما عادت کرده‌ایم به شکایت از اینکه حاکمان در ایران هیچوقت حقِ مالکیت مردم را به رسمیت نشناخته و نمی‌شناسند. حق هم داریم. موارد نقض حق مالکیت آنقدر زیاد است که فقط کافی است نگاهی به دور و بر بیندازیم تا مثال‌های فراوانِ آن را بیابیم.

ولی داستانِ نقضِ حقِ مالکیت به مواردی که حاکم حقی از مردم را تضییع می‌کند تا خود و پیرامونیانش نفعی ببرند، ختم نمی‌شود. بسیار اتفاق می‌افتد که حاکمان در ایران حقِ گروهی از مردم، که معمولاً صدایشان به جایی نمی‌رسد، را نقض می‌کنند تا گروهی دیگر را راضی کنند که خوب بلندند صدایشان را بلند کنند.

داستانِ منعِ صادراتِ گوجه فرنگی نمونۀ بارز این گونه تصمیم‌گیری‌ها است. وقتی که به واسطۀ افزایش نرخ ارز بازارِ جدیدی (صادرات) برای گوجه فرنگی و برخی محصولات دیگر باز می شود و قیمت آن زاید می شود، صدای مصرف کننده بالا می‌رود. حاکمان هم این چنین صداهایی را به خوبی می‌شناسند و فوری قربانی بی‌سر و صدا را پیدا می کنند و با یک بخشنامه سر می برند.

ممنوعیتِ صادرات گوجه فرنگی به دلیلِ افزایش قیمت آن در بازار مطلقاً تفاوتی ندارد با دست کردن در جیب یک گروه، یعنی تولید کننده و توزیع کنندۀ محصولات کشاورزی (که اتفاقاً بخش بزرگی از آن همیشه جزو کم درآمدترین‌ها بوده است) و ریختن پولِ آنها در جیب یک گروه دیگر، یعنی مصرف کننده.

کسی هم اعتراض نمی‌کند که دولت به چه حقی دارد چنین دزدی آشکاری را در قالب قانون و بخشنامه اجرا می‌کند. گوجه فرنگیِ گیرِ من بیاید، حتی اگر پولش از جیبِ کسی دیگر در بیاید.

روش تصمیم‌گیری هم این است: من سر و صدا می‌کنم، مگر اینکه مرا راضی کنی، مهم هم نیست پولش را از کجا می‌آوری.

نتیجه این است که روش تاثیر گذاری بر تصمیمات هم روز به روز از روش مؤثرِ مذاکرۀ نمایندگان گروه‌های مختلف فاصله می‌گیرد و به سمت اعتراضات عمومیِ گاهی خشونت بار کشیده می‌شود.

یارانۀ بنزین، ارزِ مسافرتی (چه زیارتی و چه سیاحتی)، داستان تامین مالی مؤسساتِ مالیِ ورشکسته از بودجۀ عمومی، داستانِ چاپِ پول برای تامینِ مسکن مهر و تامینِ شرکت‌های بی‌فایدۀ خودروسازی هم نمونه های دیگر.

سیاستگذاری عمومی در نهایت منافع یک عده را افزایش می‌دهد و بر عدۀ دیگر هزینه تحمیل می‌کند. برای همین است که در تنظیمِ آنها باید دقت کرد و سپردنِ آن به دست بخشنامه‌های اداری تفاوتی با دزدی در روزِ روشن ندارد.

پس نوشت 1: روشن است که مخاطبِ این نوشته سیاستگذار است که نحوۀ تصمیم‌گیری‌اش از بیخ و بن خطا است. اگر دولت با سیاستگذاری خطا به هزینۀ گروهی از مردم دارد به دیگران پول می‌دهد، مردم مقصر نیستند. مگر در یک حالت و آن هم مناسکِ مذهبی به هزینۀ دیگران است. من نمی‌توانم بفهمم چطور می‌توان با ارز یارانه‌ای که در نهایت از جیب بقیۀ مردم در می‌آید به زیارت رفت. یک جایِ کارِ این زیارت بدجوری می‌لنگد.

پس نوشت 2: اگر معتقدید «دلالها دارند همه‌اش را می‌خورند و چیزی به کشاورز نمی‌رسد» یا «تو که اینجا نیستی ببینی در بازار گوجه فرنگی چه خبر است» بهتر است از این به بعد سراغ این وبلاگ نیایید. بروید نوشته‌های نهادیونِ را بخوانید که به نرخِ روز و خوش‌آیندِ مردم می‌نویسند.

خلاصۀ جمع و جور نامۀ اخیرِ نهادیون، نوشته شده در سال 1848 میلادی

نامۀ دوم نهادیون منتشر شد. خلاصۀ آن را در زیر ببینید.

1- سلب مالکیت از زمینداران و صرف درآمدهای زمین برای وظائف دولتی.
2- مالیات تصاعدی سنگین.
3 – لغو حق وراثت.
4 – مصادرۀ دارائیهای مهاجران و یاغیان.
5 – تمرکز اعتبارات در دستان دولت از طریق یک بانک ملی با سرمایه دولتی و برخوردار از انحصار مطلق.
6 – تمرکز ترابری در دست دولت.
7 – افزایش کارخانه‌های دولتی، وسائل تولیدی، بارور ساختن و اصلاح زمین ها با یک نقشه عمومی.
8 – اجبار کار به طور یکسان برای همگان؛ ایجاد ارتش صنعتی به ویژه در کشاورزی.
9 – متحد کردن موسسات کشاورزی و صنعتی با جهت گیری در راستای برطرف کردن تدریجی تفاوت میان شهر و روستا.
10- آموزش عمومی و رایگان کودکان. منع کار کودکان در کارخانه‌ها به شکل کنونی. درآمیختن آموزش با تولید مادی و غیره و غیره.

پس نوشت اول: این خلاصه توسط رفیق کارل مارکس و رفیق فردریک انگلس در سال 1848 تهیه شده است. اسمش هم آن موقع بود مانیفست کمونیست.

پس نوشت دوم: تا حالا فکر می‌کردم نهادیون چون بلد نیستند بنویسند مار، شکل آن را می کشند و نشانِ مردم می دهند. حالا معلوم شد شکل مار هم بلد نیستند. شکلِ خرِخاکی می‌کشند و می‌گویند مار را این‌طوری می‌نویسند.

ما همه %95 ناصرالدین شاه ایم

در حوالی سالهای 1850 میلادی قرارداد دوستی بین ناصرالدین شاه و رئیس جمهور آمریکا امضا شد. ابتدای قرارداد را در زیر می آورم، فقط آن بخشی که عناوین دو طرف قرارداد را ذکر می کند.

متن فارسی اش را ندارم، هر چند متن انگلیسی بیشتر مسخره بودنِ عناوین شاه را به رخ می‌کشد.

 The president of the United States of North America, and his Majesty as exalted as the Planet Saturn; the Sovereign to whom the Sun serves as a standard; whose splendor and magnificence are equal to that of the Skies; the Sublime Sovereign, the Monarch whose armies are as numerous as the Stars; whose greatness calls to mind that of Jenshid; whose magnificence equals that of Darius; the Heir of the Crown and the Throne of the Kyaniana; the Sublime Emperor of all Persia, being both equally and sincerely desirous of establishing relations to Friendship,  etc. etc. ect

(From: The United States and Iran, a documentary history. Eds. Yona Alexander and Allan Nanes)

نیم خط اول عنوان رئیس جمهور آمریکا است و مابقی عنوان شاه ایران.

(آنچه که مرا به یاد این نامه انداخت خبری بود در سایتهای ایران که زنانِ درآستانۀ زایمان روزِ قبل از 7/7/97 صف کشیده‌اند برای زایمان در این روز چرا که می‌خواهند تاریخ تولد بچه‌شان منحصر به فرد باشد. پُز دادن مهم است، برای شاه و مردم!)

نابودی بازار ارز

قیمت دلار در بازار آزاد تا 19 هزار تومان هم بالا رفت و بعد کمی پایین آمد. احتمال تحریم و کمبود ارز و سایر عوامل خارجی در بالا بردن نرخ ارز دخیلند ولی دلیل اصلی چیز دیگری است: دولت بازار ارز را بسته است. می‌گوید در بازار ثانویه دخالت نمی‌کند. دروغ می گوید در روز روشن. زور می گوید و انتظار دارد کسی صدایش در نیاید. صادرکنندگان بزرگ مثل پتروشیمی ها را وادار کرده است دلارهایشان را بفروشند به قیمت کمتر از بازار. می خواهد هر جوری است دلار صادر کننده و دلارهای مردم را از دستشان درآورد. مردم و صادرکنندگان هم راست راست نگاه می کنند در چشم دولت و می گویند خودتی. نه تنها صادرکنندگان خصوصی، بلکه حتی همان صادرکنندگان دولتی و شبه دولتی هم حاضر به فروش ارز نیستند. همه دست نگه داشته‌اند و ارزشان را چسبیده‌اند تا ببینند چه می‌شود. در نتیجه همه چیز آشفته می شود. با قیمت ارز فعلی صادرات هر کالایی بخصوص کالاهای یارانه‌ای به شدت سودآور است. ارزش وارد می شود ولی برای پرهیز از دست اندازی دولت می‌رود در پستوها می‌ماند. در نتیجه دلار در بازار آزاد کم می شود و قیمت آن بالا می‌رود. قیمتی که در بازار ارز می بینیم، قیمت ریسک است نه قیمت ارزی که به درد واردات کالا بخورد. با قیمت کنونی بازار واردات کمتر کالای مصرفی به صرفه است (مرگ عده‌ای در نتیجۀ هجوم به مصرف مشروبات دست سازِ داخلی هم به همین دلیل است).

وارد‌کنندگان هم به هر دری می‌زنند تا ارز ارزان از دولت بگیرند و کالایی بیاورند و انبار کنند تا بعد ببینند اوضاع برای فروش چطور است. دولت هم از یک طرف می‌خواهد ارز ارزان ندهد، و از طرف دیگر نمی‌خواهد قیمت آن را افزایش دهد، در نتیجه هزار تا سنگ می‌اندازد در مقابل پای وارد کننده.

همین است که همۀ بازار می‌خوابد و قیمتها سر به آسمان می‌کشد.

اگر به جای بازی با بازار اولیه و ثانویه و ثالثیه، بانک مرکزی و سازمان برنامه را تعطیل می‌کرد و روسایشان را می‌فرستاد خانه، الان بازار داشت کارِ خودش را می کرد و راهِ راستِ خودش را می‌رفت.

دولت چهار سال اولش را صرف فحش دادن به دولت قبلی کرد و وقتی فحشهایش تمام شد، کار را داد دست چند آدم بی سواد تا دولت بعدی چهار سال تمام موضوع داشته باشد برای فحش دادن.

 

یک کارتون زیبای قدیمی (بدون هیچ ربطی به سیاستهای ارزی!)

صادرات لاطائلات به بی بی سی

صفحۀ ناظران بی بی سی گاهی تبدیل می شود به صفحۀ ارائۀ لاطائلاتِ محض. نمونه اش این نوشته در بارۀ ارز. تنها بخشی که می‌شود فهمید یعنی چه همان عنوانش است که می‌خواهد بگوید اقتصادانان خارج از کشور در مورد اقتصاد ایران نظر ندهند چون برای فهمیدن اقتصاد نیازی به علم اقتصاد ندارید، کافی است مجموعه ای از توهمات و تخیلات را به هم ببافید و چند نمودار که نه ربطی به نوشتۀ شما دارند و نه معلوم است چه چیزی را اثبات می کنند بگذارید و بفرستید به بی بی سی. همین می‌شود تحلیل اقتصاد ایران.

من متخصص رسانه نیستم. ولی تا جایی که من می دانم رسانه‌ای مثل بی بی سی لااقل باید ویراستاری داشته باشد که دو دوتا چهارتای اقتصاد را بلد باشد و آشغال تحویل خواننده ندهد.

کشیدنِ شکلِ مار برای مردمِ باسواد

قدیم‌ها این داستان زیاد تکرار می شد که دو نفر برای اثبات سوادِ خود برای بی‌سوادان مسابقه دادند. یکی که سواد داشت، کلمۀ مار را نوشت و نشانِ مردم داد. دیگری شکلِ مار را کشید و نشانِ مردم داد و گفت ببینید این مار است یا آنچه او نوشته است.

این داستان را می گفتند تا نشان دهند «عوامِ بی سواد» را می توان به کشیدنِ شکلِ مار فریفت.

راغفر در این نوشته دارد شکلِ مار می‌کشد، با این تفاوت که این بار داستان شارلاتان و بی سواد هم نیست. داستان شارلاتان است و خودش. امروزه مردمِ اقتصاد نخواندۀ کوچه و بازار هم می‌دانند که دارد دری‌وریِ محض می گوید.

به بهانۀ دشمنی با نئولیبرالیسم و صندوق بین‌المللی پول، یافته‌های تجربه شدۀ اقتصاد را نفی می‌کند و مثل جادوگری که می‌خواهد عفونت را به جای آنتی بیوتیک با وِرد و پِشکلِ میمون درمان کند، فرمان می‌دهد به تعطیلی بازارها و کنترل عرضه و تقاضا و نابودی واردات و صادرات و زدن تیر خلاص به اقتصاد.

نوشته‌اش را بخوانید تا ببینید یک نفر چقدر می‌تواند از مرحله پرت باشد.

پس نوشت متاخر: این نوشته از سید علی مدنی زاده و مجید شاکری را هم بخوانید تا ببینید اگر یک اقتصاددان بخواهد در مورد یک مشکل حرف بزند چطور باید تحلیل و راه حل ارائه کند.

ونزوئلایی شدن در سه سوت!

اگر در گوگل عبارت «در سه سوت» را جستجو کنید، به لیست بلند بالایی می رسید که می توان در سه سوت کسب کرد: «کیک در سه سوت»، «لاغری در سه سوت»، «انگلیسی در سه سوت»، «دوستیابی در سه سوت»، «آشپزی در سه سوت». آشپزی اش را من امتحان کرده ام. عمراً اگر بدون سوزاندن قابلمه ها بتوانید آشپز بشوید!

سخنان رئیس سازمان برنامه را بخوانید. دستوالعمل مؤثر «ونزوئلایی شدن در سه سوت» است، تضمینی. کافی است اصول عرضه و تقاضای بازار را با تهمت «چرخ دندۀ لیبرالیستی» کنار بگذارید و توزیع منابع را بدهید دست پسرخاله‌هایتان. بعد هم ملغمه‌ای مشوش از انواع دخالت‌های مخرب در اقتصاد را به عنوان تئوری ادارۀ امور اقتصادی تحویل دهید. کاری که چاوز و مادورو در ونزوئلا کردند و تورم میلیون درصدی را گذاشتند در سفرۀ مردم. ونزوئلایی‌ها دارند در ابعاد میلیونی از کشورشان فرار می‌کنند فقط به این دلیل که کسی مقدراتشان را در دست گرفته که نمی‌تواند بفهمد عرضه و تقاضای بازار یعنی چه.

«نوبخت در ادامه با اشاره به اینکه اقتصاد ما نه لیبرالیستی و نه برنامه ای تمام دولتی است، گفت: اقتصاد جمهوری اسلامی مبتنی بر اسناد فرادستی یک اقتصاد دولت_بازار است؛  و هم  به اقتصاد بازار اعتقاد داریم و هم اقتصاد دولت و نیازمند مدیریت اقتضایی هستیم. اقتصاد دولت_بازار مبتنی بر ۵ مولفه مالکیت، مدیریت، محیط، جایگاه دولت و سازوکارهای بازار است که اکنون سیاست دولت بیشتر از بازار است. برخی می‌گویند باید همه چیز را برعهده عرضه و تقاضا گذاشت اما دولت نمی‌تواند بگذارد چرخ دنده لیبرالیستی مردم له و نابود کند و به آن اعتقاد نداریم.

وی گفت: مبنای پول ما ریال است اما حتی لبوفروش هم، خود را با قیمت ارز تنظیم می کند. متاسفانه دلار ارز جهان شمولی است که بر همه چیز سایه افکنده است که امروز صاحب آن ارز تصمیم گرفته اقتصاد ما را فروبپاشاند. نمی‌شود در این شرایط دولت کنار رود و توقع داشته باشد دست نامرئی آدام اسمیت بازار را تنظیم کند.»

قیمت واقعیِ واقعیِ واقعیِ دلار: 105803.3 ریال!

حالا که هر کسی دارد با یک فرمول خارق العاده قیمت دلار را کشف می کند و در نتیجه حوزۀ قیمت موجود گستره ای است از  «3500 تومان کوپنی» احمد توکلی و قیمت «سناریوی کودتا»ی حسین راغفر، تا «4200 تومان و لا غیرِ» سخنگوی سابق دولت، تا قیمت «بهتان نمیگم تا چشتان درآدِ» بستۀ جدید بانک مرکزی، و «قیمتِ «اگه حرفشو بزنی می‌شی قاچاقچی و میندازمت هلفدونی» بازار سیاه، تا «قیمت نداردِ» بازار ثانویه تا «حالا شما بیا جلو با هم کنار میاییم» بازار آزاد، ما هم تصمیم گرفتیم قیمت واقعی دلار را کشف و اعلام کنیم: دقیقاً ده هزار و پانصد و هشتاد تومان و سه ریال و سه دهم ریال!

این هم نمودارش، منطقش را هم بهتان نمی گویم!

پس نوشت: نمودار فوق مقادیر شاخص قیمت‌ها و شاخص قیمت دلار بازار آزاد را از ابتدای سال 1381 تا مرداد امسال نشان می‌دهد. برای مقایسه، مقدار شاخص را برای هر دو شاخص در فروردین 1381 معادل صد گرفته‌ام. دلار مرداد امسال اگر حوالی ده هزار و پانصد تومان باشد، دو شاخص به هم می‌رسند.

دلیل معیار گرفتن سال 1381 را هم آن‌هایی که بازار ارز ایران را دنبال می‌کنند می‌دانند: در تمام دوران‌هایی که بازار ارز آزاد و دولتی وجود داشت، این قیمت بازار بود که خودش را در قالب بحران به دولت تحمیل کرد و دولت مجبور شد به پذیرش قیمت دلار بازار آزاد. در سال 1381 بدون اینکه کوچک‌ترین شوکی به بازار وارد شود، دلار 175 تومانی دولتی حذف شد و بازار ارز تک نرخی شد.

در تمام این 15 سال گذشته، هر دو دولت نرخ ارز را تا جایی که توانستند ثابت نگاه داشتند، و هر دو در نهایت مواجه شدند با شوک ارزی. دولت قبلی که اصولاً اعتقادی نداشت به اصول اقتصادی، و با ارزِ کلانِ نفت بلایی بر سرِ اقتصاد آورد که بی پولیِ دوران جنگ نیاورده بود. در مورد این دولت فقط می‌توان گفت امیدواریم تکرار نشود. اما دولت فعلی را باید شماتت کرد که دم از تدبیر می‌زد ولی بی‌تدبیری دولت قبلی را تکرار کرد.

درست است که بازار ارز در انحصار دولت است و در نتیجه صحبت از قیمت بازار رقابتی معنای درستی ندارد، ولی این به هیچ وجه به معنای نبودِ نیروی عرضه و تقاضا نیست، و بزرگترین شاهد آن هم این که قدرت انحصاری دولت در کنترل بازار به شدت محدود است و در صورت اصرار بر قیمت نامناسب، بحران ارزی اجتناب ناپذیر است.

بهترین «راهنمای سرانگشتی» برای سیاست نرخ ارز مناسب منحنی قرمز شکل بالا است که قیمت سایر کالاها است. مهمترین فایدۀ استفاده از این راهنما هم این است که قدرت رقابتی کالاهای داخلی در مقابل کالاهای خارجی را حفظ می‌کند. اگر می خواهیم مثل چین از تولیدات داخلی حمایت کنیم می‌بایست قیمت ارز را بیش از قیمت سایر کالاها زیاد کنیم.

شوک اجتناب ناپذیر ارز وارد شد. در حال حاضر بزرگترین خطری که بازار ارز را تهدید می‌کند این است که باز هم هوس کنترل بازار در سرِ دولت باشد و بخواهد قیمت بازار ثانویه را هم تعیین کند. اگر بازار کشش قیمت مورد نظر دولت را نداشته باشد، تنها اثری که ظاهر خواهد شد، شکست مجدد دولت است. در این صورت گمان نکنم هیچ اثری از تدبیر و امید باقی بماند.

پس نوشت جدید: برای ادای احترام به نکته سنجی دوست گرانمایه‌ام که گفت تورم دلار را هم باید لحاظ کنم، نمودار را با در نظر گرفتن تورم ماهانۀ آمریکا در زیر می آورم، با ذکر این نکته که هدف اصلیِ من گفتن این نکته است که در بازی با نرخ ارز تورم را فراموش نکنیم. با در نظر گرفتن تورم دلار از سال 1381 دلار در مرداد امسال بین 7000 تا 8000 تومان است، ولی با در نظر گرفتن تورم یورو که کمتر است یا تورم سایر شرکای ایران یا تغییر قیمت دلار در مقابل سایر ارزها یا شرایط ایران، به رقمی بیشتر یا کمتر می رسیم.

(این محاسبات البته از ارزش کشف بی‌نظیر من نمی‌کاهد. حرف مرد یکی است حتی اگر خلافش ثابت شود: دلار همان 105803.3 ریال است! مگر من چی از دولت کم دارم که دلارش را 4200 می کند حتی بعد از اینکه دلار 12000 تومانی رادیده و حتی بعد از اینکه آن را 4400 تومان کرده؟)

آقا ما کوتاه آمدیم: دلار همان 4200 تومان (و سخنگوی دولت را برگردانید سرِ جایش!)

روزی روزگاری در میان جمع رفقای ما در دبیرستان یکی بود که علاقه داشت به انجام کارها به روش وَرچُپّه! مثلاً اگر رفقا می‌خواستند بین سینما رفتن و فوتبال، سینما را انتخاب کنند، برای اینکه به فرض هوا برای فوتبال بیش از حد گرم بود، باید می‌رفتند به او می‌گفتند آقا الان هوا جان می‌دهد برای فوتبال. این طوری ایشان حتماً اصرار می‌کرد به رفتن به سینما و همه خوشحال و راضی بودند!

حالا این شده حکایت استعفای سخنگوی دولت. اقتصادیون که مایل بودند ایشان، که قطعاً از فضلا هستند، استعفا دهد، منظورشان آن یکی شغلش بود. ایشان بنا به سوابق و ظواهر امر سخنگوی قهاری هستند و از سوی دیگر، سازمان برنامه را هم طوری اداره کرده‌اند که بسته ماندنش بهتر.

حالا که به قول خودشان «جناب رئیس جمهور هم به ایشان لطف زیادی دارند» بهتر این می‌بود که ایشان را در کنار خودشان نگاه می داشتند تا هر روز با هم دیدار تازه کنند و از سخنان ایشان لذت ببرند، نه اینکه بفرستندشان به آن اتاق تنگ و تاریک سازمانِ حوصله سر برِ برنامه و بودجه (که حتی اسم جدیدش بعد از این همه سال یادِ آدم نمی ماند). این طوری هم خودشان خوشحال بودند، هم جنابِ سخنگو، و هم اقتصاد ایران.

خلاصه ما با این تجربه می خواهیم اصرار کنیم که رها کردن ارز به حال خود کاری است بسیار ناپسند. هوای تهران طوری است که قیمت ارز همان 4200 تومان باید باشد و لاغیر. سخنگویی دولت هم اصلاً به ایشان نمی آید و ایشان کاملاً فیتِ سازمان برنامه هستند. لطف فرمایند و تجدید نظر کنند.

پس نوشت: بروید امیر امینیان عزیز را پیدا کنید و اسم و رسمِ آن دوستِ وَرچُپّه را از ایشان بپرسید!